استعمار غرب و استقلال کشورهاى اسلامى

مقدّمه

در ادبیات سیاسى رایج، تحت تأثیر القائات خود استعمارگران، به جاى واژه‏هاى منفور «استعمار»، «استعمارگر» و «مستعمره» معمولاً از واژه‏هاى خنثا یا داراى بار معنایى مثبت همچون تحت‏الحمایگى، وابستگى، تابعیت سرزمینى، سلطه و نفوذ، تجارت ماوراى بحار، تعامل مشترک، اشتراک منافع و... استفاده مى‏شود. این تبدیل واژگانى بیشتر کاربرد تبلیغاتى داشته و براى کاهش حساسیت افکار عمومى، دفع اتهام از خود، مهار اعتراضات داخلى، توجیه اقدامات ظالمانه، تحریف واقعیات تاریخى، استمرار سلطه و نفوذ در مستعمرات و به طور کلى، شست‏وشوى اذهان، ترمیم جایگاه و تصویرسازى مثبت از خود در جامعه جهانى و در افکار عمومى کشورهاى مستعمره صورت گرفته است. به بیان یکى از نویسندگان، افکار عمومى آمریکاییان به علت آنکه آمریکا سابقا مستعمره بوده و در اصطلاح «مستعمره» نیز معانى شیطانى بسیارى مى‏یابند، دولت آمریکا تحت فشار نظرات و عقاید تند داخلى، لازم دانست تا پرده‏اى روى عنوان مستعمره بکشد و نظر مردم را به عناوین دیگرى منصرف سازد. دولت‏هاى دیگر هم کم‏وبیش با همین مشکلات مواجه بودند. امروزه بسیارى از مردم روابط آقا و نوکرى را که استعمار در گذشته به وجود آورده بود، دوست نمى‏دارند. روابط استعمارى از جهات متعدد با اخلاق مسیحیت و اصول آزادى‏خواهانه ملل اروپاى غربى مغایرت دارد. این استدلال که مستعمرات و اهالى و ثروتشان در پاسبانى مقدس اروپاییان است، به دول استعمارگر امکان داده تا اصول اقدامات خود را بدون از دست دادن هیچ‏یک از منافعشان توجیه کنند. آخرین دلیل دشوارى تعریف مستعمره، آزادى تدریجى مستعمرات در دوره استعمار است.2 در هر حال، تغییر واژگان و تعدد زبان، واقعیات مسلّم تاریخى را تغییر نمى‏دهد. اشغال کشورهاى اسلامى توسط بیگانگان، چه در قالب حضور مستقیم و نفوذ مقتدرانه تحت عنوان «استعمار کهنه» که بیشتر مورد توجه این نوشتار است و چه در قالب نفوذ و سلطه نامرئى موسوم به «استعمار نو» و اشکال جدید و فرانو آن، واقعیت انکارناپذیرى است که آثار و تبعات مختلف و متنوع عمدتا زیان‏بارى براى این کشورها به همراه داشته است. بررسى این رویداد دوران‏ساز و شناخت و تحلیل ابعاد و زوایاى متعدد و متکثر و آثار و پیامدهاى عمیق، چند لایه و پرگستره آن، به ویژه در دوران معاصر که به یمن وجود اسناد تاریخى قابل توجه زمینه این نوع واکاوى‏ها فراهم آمده و غالب این کشورها درصدد شناخت پیشینه‏هاى تاریخى و هویتى خویش برآمده‏اند، ضرورتى اجتناب‏ناپذیر یافته است. شناخت دقیق سوابق و عملکرد تاریخى استعمارگران دیروز و مدعیان پرهیاهوى امروز، بدون شک، در اتخاذ موضع واقع‏بینانه در تعامل با این کشورها به ویژه براى نسلى که از گذشته خویش اطلاع دقیقى ندارد، مؤثر خواهد بود. پرواضح است که اگر غرب و اروپا در گشودن برخى از ابواب معرفتى و حوزه‏هاى دانشى پیشگام و پیش‏قراول بوده‏اند، براى بررسى واقع‏بینانه و منصفانه وقایعى همچون «استعمار» خودساخته نه رغبتى دارند و نه صلاحیتى.

تعریف استعمار
استعمار یا استعمارگرى3 در ادبیات سیاسى موجودبیشتر به تسلط سیاسى، اقتصادى و فرهنگى ملتى نیرومند بر ملتى ضعیف‏تر از خود و نگه‏داشتن آن در وضعیتى وابسته و فرودست، اطلاق مى‏شود. استعمار از جمله نمودهاى بارز امپریالیسم است: «قدرتى که مى‏خواهد از مرزهاى ملى و قومى خود تجاوز کرده و بر سرزمین‏ها، ملت‏ها و اقوام دیگر استیلا یابد و اراده‏اش را بر آنها تحمیل کند.»4 و در تعریف دیگر، استعمار «به معناى مهاجرت گروهىِ افرادى از کشورهاى متمدن به سرزمین‏هاى خالى از سکنه یا کم‏رشد به منظور عمران یا متمدن کردن آن سرزمین‏هاست. روشن است که واقعیت پدیده استعمار، با معناى لغوى آن تفاوت پیدا کرد و در عمل به معناى تسلط جوامع و کشورهاى قدرتمندتر عمدتا غربى بر جوامع و سرزمین‏هاى دیگر به منظور استثمار و بهره‏کشى از آنها درآمد.»5 به بیان دیگر، وضعیت استعمارى، تسلط یک اقلیت بیگانه داراى برترى نژادى و فرهنگى بر یک اکثریت بومى اصالتا فرعى و حاشیه‏اى است؛ تماس یک تمدن ماشین‏محور داراى خاستگاه مسیحى، برخوردار از اقتصاد قدرتمند و داراى آهنگ زندگى سریع، با یک تمدن غیرمسیحى، فاقد ماشین، داراى اقتصاد عقب‏مانده و آهنگ کند زندگى و در نهایت تحمیل تمدن اول بر تمدن دوم است.6مستعمره7 نیز در گسترده‏ترین معناى سیاسى آن بهمنطقه‏اى اطلاق مى‏شود که توسط یک قدرت بیرون از مرزهاى جغرافیایى آن تحت کنترل درآمده باشد. مستعمره عموما از بسط وسیع یا محدود یک کشور استعمارگر به وجود مى‏آید.8
    از نظر برخى تحلیلگران نیز استعمار نوعى کنترل برترى‏جویانه ناشى از وضعیت خاص جوامع صنعتى است: شکلى از کنترل مستقیم و رسمى یا غیرمستقیم و غیررسمى که کشورهاى صنعتى، تحت اجبار صنعتى شدن، و در نتیجه مسائل خاص اقتصادى، اجتماعى و سیاسى با استفاده از برترى در تمامى رشته‏هاى تولیدى علیه مناطق توسعه‏نیافته جهان اعمال مى‏کنند.9 ژرژبالاندیه نیز در بیان ویژگى‏هاى شهر استعمارى، به ارائه تصویرهاى مختلفى از روابط استعمارى در کشورهاى مستعمره پرداخته است: استیلاى یک اقلیت نژادى یا قومى متفاوت، بر جمعیتى بومى که از دیدگاه مادى در نقطه پایین‏ترى قرار داشتند؛ ایجاد نوعى پیوند میان تمدن‏هایى کاملاً متفاوت، استیلاى یک جامعه صنعتى بر یک جامعه غیرصنعتى، و رابطه متعارضى که در آن مردم مستعمره به مثابه ابزارى در دست قدرت استعمارى قرار مى‏گیرند.10
    واژه «امپریالیسم» نیز هرچند با گستره معنایى بیشتر، مرادف دیگرى از واژه «استعمار» است، به هرگونه رابطه سلطه یا کنترل مؤثر سیاسى و یا اقتصادى، مستقیم یا غیرمستقیم یک کشوربرکشورى دیگر اطلاق مى‏شود.11

تاریخچه استعمار و ویژگى مستعمرات
استعمار کلاسیک (در مقابل استعمار نو) به عنوان یک واقعیت تاریخى چند صد ساله (تقریبا از قرن شانزده تا نیمه اول قرن بیستم و پایان جنگ جهانى دوم)، پدیده‏اى اصالتا اروپایى است و بازیگران اصلى آن کشورهاى اروپایى بودند. به استثناى چند مورد معدود از وقوع استعمار در مناطق همجوار، تقریبا همه کشورها و سرزمین‏هاى مستعمره، مناطقى کاملاً دور از قلمرو جغرافیایى کشورهاى استعمارگر و به لحاظ نژادى، فرهنگى، اجتماعى، مذهبى و زبانى نیز با فاتحان خود کاملاً متفاوت بودند. دولت‏هاى استعمارى به ترتیب ورود تاریخى به این عرصه، عبارتند از: اسپانیا، پرتغال، هلند، انگلستان، فرانسه و آلمان. در جهان اسلام علاوه بر کشورهاى اروپایى مذکور، دولت‏هاى روس و عثمانى و اخیرا ایالات متحده آمریکا نیز هرچند با شکل و الگوى جدید، از سوابق استعمارى برخوردارند و در تاریخ سیاسى کشورهاى مستعمره، از زمره کشورهاى استعمارگر محسوب مى‏شوند. هریک از کشورهاى اسلامى، در طى حدودا دو قرن اخیر، مدت قابل توجهى از حیات سیاسى، اجتماعى و فرهنگى خویش را تحت سلطه یک یا چند کشور استعمارى به طور متناوب سپرى کرده است. اینکه در این ایام چه رخدادهایى به وقوع پیوسته و چه نتایج تلخ و شیرینى به ظهور رسیده، اولاً، در تاریخ سیاسى این کشورها چندان که باید ثبت و ضبط دقیقى ندارد؛ ثانیا، میان تفسیرى که استعمارگران و تحلیلگران وابسته به آنها از این پدیده و موضوعات و مسائل پیرامونى آن به دست مى‏دهند با تفسیر و تحلیلى که کشورهاى مستعمره و اندیشمندان آنها از آن ارائه مى‏کنند تفاوت فاحشى وجود دارد. ثالثا، به دلیل گستردگى پهنه جغرافیایى، استمرار تاریخى، تنوع مؤلفه‏ها و عناصر دخیل، کثرت ابعاد و زوایا، در هم‏تنیدگى پدیده‏ها و... به هیچ وجه نمى‏توان در قالب یک پژوهش هرچند گسترده حتى به بررسى وضعیت یک کشور پرداخت. از این‏رو، توجه این نوشتار بیشتر به ویژگى‏ها، ابعاد و آثار مشترک و نسبتا عام این پدیده در کشورهاى هدف معطوف مى‏باشد. محور بحث، کشورهاى اسلامى است، اگرچه ویژگى مشترک آنها با غالب کشورهاى جهان سوم، مانع از تفکیک و گزینش موضوعات اختصاصى است.
     مناطق مستعمره در یک تقسیم‏بندى کلى به دو دسته «مستعمرات مهاجرنشین» و «مستعمرات انتفاعى» منقسم مى‏گردند. مستعمرات مهاجرنشین، مناطقى هستند که جمعیت قابل توجهى از اروپاییان تحت عنوان مأموران ادارى، بازرگانان، نیروهاى نظامى، مبلّغان مذهبى و اقشارى از این دست، براى مدت نامعلومى بدان‏جا مهاجرت کرده و در آنجا اقامت گزیده‏اند. در مقابل، به مناطقى که اروپاییان عمدتا به دلیل کمبود نیروى انسانى، در آن حضور فیزیکى پررنگى نداشته و صرفا از طریق نمایندگان محلى خود به اعمال سیاست‏هاى استعمارى و بهره‏گیرى از امکانات و منابع آن اشتغال داشته‏اند، مناطق انتفاعى اطلاق شده است. لازم به ذکر است که عنوان «تحت قیمومیت» به کشورهایى اطلاق شده است که در گذشته مستعمره یا جزو متصرفات عثمانى و آلمان بودند و پس از شکست آنها در جنگ جهانى اول و تضعیف سلطه آنها بر مناطق مذکور، اداره این کشورها، از سوى جامعه ملل، به دول فاتح جنگ محول شد. کشورهایى مانند فلسطین، اردن، سوریه، لبنان و عراق (در آسیا)، کامرون، تانگانیگا، توگولاند و رواندا (در آفریقا) و برخى از جزایر جنوب اقیانوس آرام از زمره مناطق تحت قیمومیت شمرده شده‏اند.
     همان‏گونه که در تاریخ کشورهاى مستعمره انعکاس یافته است، این کشورها یکى پس از دیگرى و تحت تأثیر عوامل مختلفى، از یوغ استعمار کهن رهایى یافته و درجاتى از استقلال را تجربه کرده‏اند. لازم به ذکر است که استقلال‏یابى کشورها و رفع استعمار کهن، لزوما به معناى استقلال همه‏جانبه یا رفع کامل همه انواع سلطه استعمارى نیست. کمتر کشورى از مستعمرات پیشین را مى‏توان یافت که از سلطه استعمار موسوم به «استعمار نوین» دست‏کم در چند دهه آغازین، برکنار مانده باشد. از این‏رو، قطع ظاهرى رشته‏هاى ارتباطات گسترده کشورهاى تازه استقلال‏یافته با دولت‏هاى استعمارگر سابق به این معنا نیست که سلطه خارجى در آنها به طور کامل پایان یافته است. قطع رشته ارتباط تنها بدین معناست که مستعمره خود را از قید حاکمیت دولت معینى آزاد ساخته و به درجاتى از استقلال سیاسى، دست یافته است. با وجود این، کشورهاى تازه استقلال‏یافته به دلیل ضعف شدید اقتصادى به کشور استعمارگر یا سایر کشورها وابسته بودند و این وابستگى، حضور و نظارت خارجى را به اشکال دیگرى  استمرار مى‏بخشید.
     «پیروزى در تحصیل استقلال اقتصادى و اجتماعى بسیار دشوارتر از پیروزى در تحصیل استقلال سیاسى است و تا موقعى که این استقلال به دست نیامده است شورش مستعمره و آزادى سیاسى آن در واقع تغییرى است در اربابان فرمانروا؛ زیرا باز هم نظارت و سلطه خارجى که جوهر اصلى استعمار مى‏باشد، ادامه خواهد داشت.»12
    شواهد تاریخى نیز گویاى آن است که نوع وابستگى و استثمار به گونه‏اى بوده است که توسعه مستعمره بر اساس ظرفیت‏هاى داخلى را با مشکل مواجه ساخته است. از این‏رو، حتى پس از زدودن استعمار نیز کشورها و مردمان وابسته همچنان به وضعیت پیشین خود ادامه مى‏دهند؛ این واقعیتى است که کشورهاى توسعه‏نایافته جهان سوم به وضوح شاهد آنند. به بیان دیگر، مستعمرات را مى‏توان گروه‏ها یا اقلیت‏هاى اساسا کوچک و بخشى از یک فرهنگ وابسته تلقّى کرد که هنوز قدرت و امکان کافى براى دفاع از استقلال سیاسى و اقتصادى خود نیافته‏اند.13

قلمرو استعمار
استعمارگران اروپایى، به ویژه انگلستان، در فاصله زمانى اندکى بخش وسیعى از کره زمین را در مناطق مختلف جهان تحت نفوذ و اشغال خود درآوردند و به شیوه‏هاى مختلفى به حکمرانى و اعمال سیاست‏هاى استعمارى در آنها پرداختند. محدوده خاص قلمرو نفوذ استعمار در کشورهاى اسلامى به صورت تفکیک نشده در ضمن این گستره جاى دارد. دولت‏هاى استعمارى اروپا از سال 1870 تا 1900 میلادى، بیش از ده میلیون مایل مربع سرزمین، و 150 میلیون سکنه (قریب 20 درصد از سرزمین‏ها و ده درصد از جمعیت دنیا) را تحت کنترل مستقیم خود درآوردند. از این میان، بیشترین منفعت عاید بریتانیاى کبیر شد. تقریبا نیمى از سرزمین‏ها و در حدود 60 درصد از مردمى که تحت نفوذ استعمار قرار داشتند زیر سلطه انگلستان بودند. امپراتورى انگلستان از شبه‏قاره هند تا مصر، سودان، اوگاندا، کنیا و دیگر مناطق آفریقا، تا گویان انگلستان در آمریکاى لاتین، و تا مالزى و برمه در جنوب شرقى آسیا امتداد داشت. فرانسوى‏ها از نظر وسعت مناطق تحت استعمار در مرتبه دوم قرار داشتند و قریب 5/3 میلیون کیلومتر مربع و 26 میلیون نفر به طور عمده از اتباع آفریقا و جنوب شرق آسیا تحت سلطه آنها بودند. آلمان، ایتالیا و بلژیک به مستعمرات مهمى در آفریقا دست یافتند. در حوزه اقیانوس آرام، ژاپن و آمریکا به تلاش‏هاى توسعه‏طلبانه دست زدند. منطقه‏اى که بیش از هر نقطه دیگر لطمه دید، آفریقا بود. در سال 1870، حدود 10 درصد از این قاره تحت کنترل بیگانگان بود و در سال 1900 فقط ده درصد از این قاره مستقل مانده بود.14 به بیانى تکمیلى، در سال 1939، یک چهارم مردم جهان که اکثر آنان غیر سفیدپوست بودند، زیر پرچم بریتانیا زندگى مى‏کردند. آنان سه چهارم طلا، نیمى از برنج، پشم و قلع، و یک سوم شکر، مس و زغال‏سنگ جهان را تولید مى‏کردند. وسعت امپراتورى ماوراى بحار فرانسه بیست و شش برابر وسعت خاک خود فرانسه، با سه برابر جمعیت آن، بود. هلند بر یک امپراتورى با جمعیتى نه برابر جمعیت خود حاکمیت داشت.15
    لازم به ذکر است که سلطه استعمارى در مراحل اولیه با سرعت و شتاب و در مراحل بعد با کندى و فتور، روند پیشروى خود را ادامه داده است. ادوارد سعید در توضیح بسط سلطه اروپایى و نحوه تعامل استعمارگران با یکدیگر مى‏نویسد: دوره رشد سریع در مؤسسات شرق‏شناسى و محتواى آنها دقیقا با دوره توسعه قلمرو جغرافیایى سلطه اروپا منطبق است. در خلال سال‏هاى 1815 تا 1914 میلادى، حجم آن بخش از کره زمین که مستقیما زیر سلطه استعمارى اروپا قرار داشت، از 35 درصد سطح کره زمین به 85 درصد آن افزایش پیدا کرد. تمام قاره‏هاى زمین به نحوى از این امر مداخله استعمارى تأثیر پذیرفتند، بخصوص قاره‏هاى آفریقا و آسیا. بزرگ‏ترین امپراتورى‏هاى مستعمراتى این دوران انگلستان و فرانسه بودند که در بعضى از امور شریک و متحد همدیگر بوده و در سایر موارد با خصومت رقابت مى‏کردند. از ناحیه شرق هم، از سواحل شرقى مدیترانه گرفته تا هندوچین و مالایا، متصرفات مستعمراتى و شعاع نفوذ استعمارى و سلطنتى آنها غالبا در کنار هم، و بلکه در موارد متعددى بر روى هم، بوده و بعضا نیز مورد اختلاف و جنگ و خون‏ریزى بود. اما این اختلاف و درگیرى استعماگران با یکدیگر و با مردم محلى در سرزمین‏هاى شرق نزدیک و بلاد خاور نزدیک عربى بود که اسلام معرف و مبیّن ویژگى‏هاى فرهنگى و قومى مردم بوده، و در نتیجه انگلستان و فرانسه خود را با یکدیگر و با شرق‏درشدیدترین‏تصادمات،آشنایى‏هاوپیچیدگى‏هامى‏یافتند.16

علل و دلایل وقوع پدیده استعمار
اینکه چه عواملى در ایجاد پدیده استعمار، ترغیب اروپاییان به استعمارگرى، پذیرش و تسلیم استعمار و تن دادن به آن توسط مستعمرات و بروز آثار و پیامدهاى خواسته و ناخواسته آن نقش داشته، آراء مختلفى وجود دارد. برخى تحلیلگران، بدون درگیر شدن در علل و عوامل ذکر شده، آن را بیشتر ناشى از تصادف تاریخى و قرار گرفتن در یک وضعیت غیرقابل پیش‏بینى مى‏دانند:
ارائه یک ارزیابى عینى از پدیده استعمار غیرممکن است؛ زیرا این ارزیابى به آن ملاکى وابسته است که پذیرفته مى‏شود. بر اساس معیارهاى امروزین که بر تقدس حق تعیین سرنوشت ملت‏ها مبتنى است، استعمار از نظر اخلاقى پدیده‏اى است غیرقابل دفاع؛ زیرا جامعه‏اى جامعه دیگر را زیر سلطه خود گرفته است... ولى این ملاک از نظر تاریخ نامعتبر است؛ زیرا بر این فرض مبتنى است که در مقابل استعمار شق دیگرى نیز وجود داشت: جهانى مرکب از دولت‏هاى مستقل که در چارچوب یک نظم بین‏المللى مفروض هریک راه تأمین منافع خود را به بهترین شکل دنبال مى‏نمودند. حال آنکه هیچ‏گاه چنین نبود. همه نظام‏هاى استعمارى در اثر جبر فرایند تاریخ و بدون طراحى پیشین به وجود آمدند. استعمار به عنوان یک واقعیت تاریخى را باید از دیدگاه اخلاقى به عنوان بخشى از یک نظم جهانى ارزیابى نمود؛ نظمى که هرچند قرن یک بار دگرگون مى‏شود.17
غالب اندیشمندان، عامل اقتصادى را از میان مجموع عوامل و دلایل محتمل براى ظهور پدیده استعمار، مهم‏ترین و بلکه در مواردى تنها عامل مى‏دانند:
مهم‏ترین دلیل ظهور استعمار، انگیزه اقتصادى آن است. از لحاظ تاریخى، سرمایه‏دارى در قرن 13 و 14 همراه با فروپاشى فئودالیسم پیدا شد. هنگامى که تجارت گسترش یافت، پادشاهان اروپا به منظور کسب طلا و نقره، هیأت‏هاى تحقیقاتى و پویشى را به نقاط گوناگون و مخصوصا به سوى شرق روانه ساختند. اقیانوس اطلس به بزرگراه جدیدى مبدل شد. پرتغال، اسپانیا، هلند، انگلستان و فرانسه از لحاظ تجارى اهمیت یافتند. توسعه بازارها رونق بى‏سابقه‏اى به فعالیت‏هاى تجارى بخشید. کشف هر بازار به معناى داد و ستد کالایى بین دو کشور بود. علاوه بر این، با کشف هر ناحیه جدید، بنادرى در آنجا تأسیس مى‏گردید، ایستگاه‏هایى براى امنیت راه‏ها برپا مى‏شد، روابطى با مردم بومى برقرار مى‏گردید و شیوه‏هایى براى دور نگه داشتن دیگران از این بازار در پیش گرفته مى‏شد. این فعالیت‏هاى عظیم اقتصادى و روابط پولى منجر به تشکیل شرکت‏هاى چندملیتى در قرن 16 و 17 شد. این شرکت‏ها، مقدّمات و پایه‏هاى شرکت‏هاى بزرگ امروزى را فراهم کردند. از طریق شرکت مردم در خریدن سهم این شرکت‏ها، سرمایه‏ها به حرکت درآمد و هیأت‏هایى براى بازدید از مناطق بازاردار عازم شدند. در طى قرن‏هاى 16 و 17 این شرکت‏ها به تجارت یا استعمار و یا هم تجارت و هم استعمار ادامه دادند. این شرکت‏ها امتیازات زیادى در زمینه تجارت به دست مى‏آوردند و اغلب آنها انحصار تجارت را در آن نواحى دارا بودند. سودهاى کلانى به چنگ مى‏آوردند. سرمایه انباشته شده در این تجارت‏ها پایه گسترش صنعتى قرن هاى 17 و 18 را پى ریخت. مرکانتلیست‏ها به منظور کسب سود بیشتر، نظریه توازن مطلوب در تجارت را پیش کشیدند. هدف این نظریه فروش هرچه بیشتر کالا در آن سوى دریاها و خرید هرچه کمتر کالا از کشورهاى دیگر بود. به هر تقدیر، پول و عایدات ناشى از این جریان به جیب کشورهاى اروپایى ریخته مى‏شد. هلند که کشورى کوچک و ضعیف بود از طریق حمل و نقل کالاهاى دیگران به این یا آن کشور به کشورى غنى و قوى تبدیل شد. صنایع کشتى‏سازى رونق یافت. اما آنچه در این میان بسیار حایز اهمیت بود اینکه انگلستان و فرانسه مستعمرات خود را به عنوان منبع عایدات براى کشور خویش در نظر مى‏گرفتند.18
از این‏رو، بسط سرزمین، دست‏یابى به اقلام کمیاب و ارزشمند همچون طلا، نقره، الماس و برخى محصولات غذایى، بسط صنعت و تجارت از طریق دست‏یابى به مواد خام، یافتن بازارهاى فروش کالا، زمینه‏یابى براى صدور اقلام تولیدى، فرصت‏یابى براى سرمایه‏گذارى، کسب امتیازات نظامى، افزایش شهرت در میان سایر ملت‏ها و تبلیغ دین مسیحیت در میان سایر ملت‏ها از مهم‏ترین علل استعمار شمرده مى‏شوند.19
برخى دیگر از نویسندگان دست‏یابى موفقیت‏آمیز غرب به پیشرفت‏هاى شگرف علمى، تکنولوژیکى، سیاسى، اقتصادى و... و توفیق در پى افکندن یک تمدن جدید را عامل اصلى ماجراجویى و دست‏اندازى به سایر مناطق ذکر کرده‏اند:
نکته مهم این بود که اروپاى جهانگشا از قرن پانزده به این طرف به نیروهاى برتر مجهز شد. از مصادیق عمده این نیرو، مى‏توان از دست‏یابى به سلاح‏هاى آتشین، برترى اقتصادى و فنى و همچنین تشکیلات سازمانى که از حیث اجتماعى و سیاسى پیشرفته بود، یاد کرد. سطح این پیشرفت به حدى بود که تا اواسط قرن بیستم هیچ‏یک از ملل آسیا، آمریکا و آفریقا در جنگ و سیاست واقعا از عهده کشورهاى مزبور برنمى‏آمدند. علاوه بر این، ابزارها و امکانات بهتر و طرق بیشترى براى کشتى‏رانى و تفوق بر دریا به وجود آمد که از لحاظ فنى، راه را براى کاوش‏هاى‏بزرگ‏جغرافیایى هموار مى‏ساخت. به طور کلى، جهان‏گشایى اروپا نهضتى بود که به وسیله روح جدید علم تجربى هدایت مى‏شد.20
برخى غلبه سیاست‏هاى فئودالى و دعاوى لجام گسیخته مالکانه را مجوز دست‏اندازى به سایر مناطق جهان تلقّى کرده‏اند: «آنچه دولت بریتانیا را مجاز به تصرف قانونى سرزمین‏هاى استعمارى کرد، اصول فئودالى حق مالکیت بود. این اصول به دولت سلطنتى انگلستان قدرت مى‏داد تا مالکیت سرزمین‏ها را در اختیار خود بگیرد یا آن را واگذار کند.»21
    برخى تحلیلگران، علل و عوامل محتمل استعمار را نه در ناحیه استعمارگران، بلکه در ناحیه مستعمرات و اقتضائات زمینه‏اى جست‏وجو کرده‏اند. از نظر این عده، فقدان ساختارهاى سیاسى ـ اجتماعى منسجم و داراى مقبولیت عامه، عدم تشکیلات سازمانى متناسب با اداره یک جامعه بزرگ در برخى کشورهاى مستعمره از جمله عوامل اصلى وقوع استعمار بوده است: «استعمارگران در کمتر جایى با ساختارهاى سیاسى و اجتماعى مواجه شدند که اصولاً داراى نیروى مقاوم باشد. آنها کمتر با مردمى روبه‏رو شدند که احساس کنند از آزادى یا استقلالى برخوردارند که ارزش دفاع کردن داشته باشد، یا اینکه‏براى‏آنهاحاکمى‏باحاکم‏دیگرتفاوتى‏داشته باشد.»22
    از این‏رو، علل و عوامل مؤثر در استعمار را مى‏توان در دو دسته عوامل خارجى و زمینه‏ها و شرایط داخلى خلاصه نمود. در بخش «اهداف استعمار» با بسط بیشترى به این علل پرداخته خواهد شد.

آثار و پیامدهاى استعمار
تردیدى نیست که استعمار، اعم از کلاسیک و نوین، در طول تاریخ کهن خود تأثیرات متعدد قابل توجهى بر اوضاع کلى کشورهاى مستعمره بر جاى گذاشته است؛ تأثیراتى که جنبه‏هاى منفى و تخریبى مستقیم و غیرمستقیم آن، به مراتب بیشتر و سنگین‏تر از آثار احیانا مثبت و توسعه‏اى آن بوده است. از این میان، تأثیرات فرهنگى، نمود روشن‏ترى دارد و حساسیت‏هاى بیشترى در این جوامع برانگیخته است. برخى از اندیشمندان در بررسى زمینه‏ها و آثار فرهنگى استعمار در کشورهاى مستعمره که احتمالاً زمینه‏ساز بروز و تحقق سایر آثار بوده، بر این باورند که گردانندگان و کارگزاران کشورهاى استعمارى و سلطه‏گران، به منظور القاى خواسته‏هاى خود در جهت هرچه ضعیف‏تر ساختن توانایى‏هاى فرهنگى و آگاهى‏هاى تاریخى و سیاسى مردم سرزمین‏هاى زیرسلطه و در نهایت دنباله‏رو ساختن آنها، در کنار انجام یک رشته مطالعات پژوهشى در خصوص شناخت ابعاد گوناگون فرهنگ جوامع مستعمره، وضعیت، امکانات و نقاط قوت و ضعف آنها، جوامع مذکور را به گونه‏هاى مختلف زیر فشار تبلیغاتى قرار داده تا ارزش‏هاى تمدنى استعمارگران را به عنوان والاترین نمودهاى فرهنگ بشرى پذیرا شوند. غرب استعمارگر از قرن شانزدهم به این طرف همواره با بزرگ‏نمایى و غلو موفقیت‏ها و افتخارات و پیشینه و بنیادهاى فرهنگى خویش، کوشیده است تا آن را به عنوان پربارترین، ژرف‏ترین، کامل‏ترین و علمى‏ترین فرهنگ جهانى معرفى و تبلیغ کند و ملت‏هاى دیگر را به تبعیت از الگوهاى زیستى خاصى که منافع سلطه‏گران را تأمین مى‏کرد، وادار سازد. آنها نخست بر فرهنگ‏هاى جوامع فاقد آثار مدون و نیز فاقد نظام‏هاى سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و نظامى متمرکز و قدرتمند، انگ «ابتدایى و عقب‏مانده» زدند و به تحقیر و تضعیف باورها، ارزش‏ها، معیارها، جلوه‏ها و سرمایه‏هاى فرهنگى آنها پرداختند. آنها را پدیده‏هایى کهنه، عقب‏مانده، بى‏مصرف و بازدارنده جلوه دادند و بر آن شدند تا از این طریق، آرام آرام موجبات دلسردى و جدایى اقوام مزبور از فرهنگ و اصالت و هویت فرهنگى خود، و متقابلاً پذیرش و متابعت مشتاقانه از ظواهر و الگوهاى فرهنگ استعمارى را فراهم آورند. فرهنگ این ملت‏ها بیشتر از نظرگاه هنرهاى باستانى، بناهاى تاریخى، ادیان و آیین‏هاى کهن، شعر و ادب، هنرهاى تزیینى، صنایع دستى و مانند آن مورد توجه قرار گرفت و در تجزیه و تحلیل خود چنین وانمود ساختند که این فرهنگ‏ها از نعمت داشتن یک جهان‏بینى واقع‏گرا، عینى و علمى متناسب با زمان بى‏بهره‏اند. آنها با زیرکى تمام از همه دستاوردهاى عظیم فرهنگى مشرق‏زمین در مفهوم وسیع خود از مصر گرفته تا چین و هند و ایران باستان و دنیاى بعد از اسلام در زمینه علوم عقلى، دانش‏هاى تجربى، صنعت و فنون و... که به خلق و آفرینش آن توفیق یافته بودند چشم‏پوشى کرده و تنها به اشارات اندکى در این‏باره بسنده نمودند. جایگاه و اعتبار این دستاوردهاى خلّاق و کم‏نظیر در مجموعه فرهنگ جهانى و نقش بنیادین آنها در ایجاد تحرک در جوامع غربى همواره مسکوت و مغفول مانده است. آنها به اقتضاى منافع خویش چنین عمل کردند و از بى‏خبرى ما شرقیان  از خویشتن و جهان پیرامون بهره‏ها بردند.23
    پیامدهاى سیاسى و ادارى استعمار نیز در کنار پیامدهاى فرهنگى بسیار قابل توجه است. بنگاه استعمار که بخصوص در سرزمین‏هاى فتح شده آفریقا مرزهاى تصنعى به وجود آورد، خود با دامن زدن به ناهمگونى‏هاى فرهنگى و نژادى، به ایجاد نظام‏هاى سیاسى ضعیف کمک کرد. این اختلافات اغلب با سیاست استعمارگران مبنى بر تشویق قبیله‏گرایى و حفظ رؤساى محلى که به منظور تقویت سلطه استعمارى خود صورت مى‏گرفت، وخیم‏تر و شدیدتر مى‏شد. در پایان نیز استعمار با تحمیل زبان‏هاى اروپایى به عنوان وسیله ارتباطى در سرزمین‏هاى فتح شده و از سویى، دامن زدن به تنوع گویش‏ها و زبان‏ها، مانع دیگرى در راه وحدت زبانى به وجود آورد، در حالى که وحدت زبانى، خود یکى از مبانى قوى توسعه ملى در اروپا به شمار مى‏آمد. در زمینه ساخت دولت نیز استعمار با ایجاد یک دستگاه ادارى استعمارى کم‏وبیش متخصص، زمینه یک مرکز دیوان‏سالارى جدید را فراهم ساخت. این دستگاه که اساسا به منظور استقرار حاکمیت یک قدرت خارجى به وجود آمده بود حالتى تصنعى داشت و با محیط پیرامونى خود ناسازگاربود. این دستگاه همچنین زیر نظارت و کنترل مرکز استعمارى قرار داشت و تلاش مى‏کرد با دور نگه داشتن نخبگان محلى مورد اعتماد مردم از مشاغل مهم، آنها را در نقش‏هاى سنتى خود سرگرم نگه دارد تا نتوانند در اعمال قدرت تجربه‏اى کسب کنند. این وقایع هنوز هم تأثیر خود را بر زندگى سیاسى کشورهاى جهان سوم بر جاى گذاشته و از نظر بسیارى، مبیّن مشکلاتى است که این کشورها در تحقق تمرکز ساختارهاى سیاسى خود با آن روبه‏رو هستند.24 وجود همین زمینه‏ها و زیرساخت‏ها، تمهیدات لازم را براى تحکیم و استمرار سلطه استعمارگران، در دوره‏هاى بعد به ویژه در بخش سیاسى، در اشکال موجهى تحت عنوان «استعمار نو» و با عاملیت دست‏پروردگان محلى آنها فراهم ساخت. به بیان برخى تحلیلگران سیاسى:
اکثر نهضت‏هاى استقلال‏طلبانه بعد از جنگ دوم جهانى را خود استعمارگران ترغیب کرده و گاه دامن مى‏زدند. هدف آنها از این امر، بهره‏گیرى از شتاب حرکت‏هاى غیرمتعارف و بعضا انحرافى گروه‏هاى انقلابى بومى بود. از میان این گروه‏ها، رهبران ملى ظاهر شدند و با استفاده از آموخته‏هاى کانون‏هاى استعمارى، مسیر تحولات را به نفع آنان کنترل کردند. اینها ابزارى بودند براى تشکیل حکومت در قالب‏هاى نو با مرزها و خطوط سیاسى جدید، اما داراى پیوندهاى نامرئى محکم با اربابان اروپایى. آنها گاه خانواده با نفوذى از یک قبیله را به سلطنت و حکومت رسانیدند و گاه رهبرى معتقد و متعهد و انقلابى را در اذهان مردم، جیره‏خوار و دست‏نشانده خود معرفى کردند. استعمارگران با ایجاد و توسعه شبکه‏هاى مواصلاتى و خطوط ارتباطى و سایر فعالیت‏هاى اقتصادى و فرهنگى، مى‏کوشیدند تا نوعى وحدت و هماهنگى در میان قبایل و بومیان حوزه مستعمرات خود ایجاد کنند. این اقدامات و سازمان‏دهى رهبرى کادر سیاسى به آنها امکان مى‏داد تا به جاى معامله و مراوده با گروه‏ها و قبایل مختلف، با معدودى از رهبران دست‏نشانده داد و ستد کنند و به طور غیرمستقیم از طریق آنان، روش‏ها و سیاست‏هاى خود را در آن مناطق اعمال کنند.25
استعمارگران همچنین با تدارک برنامه‏هاى فرهنگى مناسب و تربیت نخبگان کشورهاى تحت سلطه، زمینه استمرار حضور خود را در قالب‏هاى مقبول و کمتر حساسیت‏برانگیز فراهم ساختند:
استعمار در کشورهاى آسیایى به مدد تأسیسات ادارى خود قشر برگزیده‏اى را به فراگیرى زبان، ادبیات، هنر و سایر جنبه‏هاى فرهنگى خود تشویق کرده و این قشرهاى برگزیده را به عنوان رسولان فرهنگى خود در کشورهاى تحت سلطه به کار گرفته است. آنچه در این ارتباط به حساب نیامده، مردم بومى و فرهنگ آنان بوده است.26
وجود همین نخبگان بعضا خودفروخته و دست‏پروردگان محلى در برخى کشورها موجب شد تا به بهانه دست‏یابى سریع به استقلال و احراز مناصب و مقامات سیاسى و دولتى، به انعقاد قراردادهاى ذلت‏بار استعمارى تن دردهند و با عضویت در اتحادیه‏ها و فدراسیون‏هاى مختلف منطقه‏اى و اقمارى که خودساخته و پرداخته استعمار بودند، استمرار سلطه آنها را در قالب‏هاى جدیدى بازتولید کنند. نمونه روشن این ماجرا، تشکیل اتحادیه کشورهاى مشترک‏المنافع با حدود 50 عضو از کشورهاى نامتجانس توسط انگلیسى‏هاست. کشورهایى که تا دیروز تحت یوغ استعمار و اسیر چنگال ارباب طمّاع اروپایى بودند، امروز به یمن پیشرفت و ارتقاى موقعیت به شرکاى سیاسى و اقتصادى او تبدیل شدند. اتحادیه‏اى که فاقد ارزش‏هاى متجانس سیاسى، فرهنگى، نژادى و اجتماعى است و تنها عامل مشترکى که بین اعضاى آن پل ارتباطى برقرار مى‏کند، وابستگى آنها به یک امپراتورى استعمارگر از طریق رشته‏هاى نامرئى وابستگى و گرفتن پاداش‏هاى مقطعى اقتصادى است؛ چیزى که هنوز هم ملت‏هاى استقلال‏یافته را ترغیب مى‏کند تا در قالب استعمار نو، منابع و ذخایر خود را براى ادامه حیات قدرت‏هاى غرب در اختیار زالوهاى استعمار قرار دهند.27
در ادامه این بخش، برخى آثار و پیامدهاى متنوع حضور و تسلط طولانى مدت استعمارگران بر مناطق مختلف تحت استعمار به صورت فهرست‏وار بیان مى‏گردد. لازم به ذکر است که این اقدامات و آثار، توزیع یکسانى در مناطق مختلف تحت استعمار نداشته است و به عبارتى، همه اقدامات ذیل در همه مستعمرات و به یک شکل تحقق‏نیافته است. هر منطقه به تناسب موقعیت، سابقه استعمار، شرایط استعمارگر، ظرفیت‏هاى منطقه‏اى و... شمارى از این آثار را زمینه‏سازى کرده است. برخى آثار آشکار و برنامه‏ریزى شده و برخى نیز قهرى و به تبع اعمال برخى سیاست‏ها به ظهور رسیده است. اهمّ این اقدامات عبارتند از:
     1. آشنایى کشورهاى مستعمره با یک جهان نسبتا بیگانه؛
     2. بسط امپراتورى اروپایى به مناطق تحت اشغال قریب یک پنجم جمعیت جهان؛
     3. انتقال و نفوذ فرهنگ و تکنولوژى غرب (ورود تجدد و مدرنیته و تغییرات اجتماعى گسترده‏ناشى از آن)؛
     4. اشاعه ایدئولوژى (همچون انتقال ایدئولوژى مارکسیستى توسط روس‏ها به مناطق وسیعى از اروپا و آسیا)؛
     5. تثبیت سلطه همه‏جانبه غرب (و استمرار آن در قالب‏هاى دیگر در دوره بعد از استعمار)؛
     6. بسط ارتباطات سیاسى، تجارى، فرهنگى و مذهبى (نفوذ مسیحیت در برخى مستعمرات)؛
     7. تحمیل فشارهاى ظالمانه و بازتولید روابط بهره‏کشانه استبدادى پیشین؛
     8. استخراج معادن قیمتى و انتقال منابع معدنى و طبیعى به کشورهاى صنعتى و تخلیه بسیارى از منابع زیرزمینى و اقلام سرمایه‏اى پایه در برخى مناطق تحت سلطه (همچون بوکسید در گینه، سنگ آهن در سیرالئون، مس در کنگو و رودزیا و...)؛
     9. ایجاد وابستگى‏هاى گسترده به صنایع و تکنولوژى‏ها، مواد صنعتى، اقلام تولیدى، کالاها

/ 0 نظر / 66 بازدید