بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

روزنامه اطلاعات                        22/04/87                 صفحه 12

رقص با گرگ‌ها در خاورمیانه

 نوشته: دکتر حسن نافعه

منبع: الحیات

ترجمه : نادر مازوجی‌

******************


منطقه خاورمیانه در هفته‌های اخیر شاهد مجموعه‌ای از وقایع و تحولات بوده که تمامی آن‌ها حکایت از وجود یک نوع عدم اطمینان و در عین حال امید همراه با نگرانی و ترس از حوادث ناشناخته دارد. این تحولات عبارتند از:‌

 

1-‌ افزایش بحران در لبنان و انفجار خشونت در آن به‌طوری که این کشور را در آستانه وقوع جنگ داخلی قرار داده است.‌

2‌- سفر جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا به منطقه که با مسائل زیادی همچون تحریک کردن و در تنگنا قراردادن حتی نزدیکترین هم‌پیمانانش همراه بوده است.‌

3-‌ موفقیت قطر در نشاندن طرف‌های بحران در لبنان پشت میز مذاکرات در دوحه که به توقف خشونت‌ها در لبنان و پایان بحران انجامید.‌

4‌- موفقیت ترکیه در میزبانی مذاکرات غیرمستقیم میان سوریه و اسرائیل، چنانکه فضایی را برای آغاز مرحله جدیدی از مذاکرات مستقیم میان طرفین گشود.‌

5- افزایش تلاشهای جاری مصر برای دستیابی به آتش‌بس میان فلسطین و اسرائیل به طوری که منجر به رفع محاصره نوار غزه شود.‌

دلایل و انگیزه‌های محرک در تمام این وقایع، متناقض است و نمی‌توان همه آن‌ها را در یک چارچوب کلی تعریف کرد، اما می‌‌توان به دنبال یک عامل مشترک در این خصوص بود. واقعیت آن است که این عامل مشترک حول یک محور می‌‌چرخد: غرور و خودخواهی آمریکا و در عین حال ناتوانی‌اش در کنترل تحولات جاری در منطقه.‌

 

* پیچیده کردن امور

آنچه اکنون ایالات متحده انجام می‌‌دهد چیزی جز به پیچیده کردن امور و به زحمت انداختن دیگران نیست. بدیهی است جرج بوش در تلاش است به هر وسیله‌ای، تا قبل از کناره‌گیری از قدرت در ژانویه 2009، دستاوردی از خود برجای بگذارد، حتی اگر این دستاورد با انجام یک تصمیم احمقانه جدید مانند حمله به ایران میسر شود. البته این درحالی است که بسیاری از طرف‌های منطقه‌ای و خارج آن از جمله برخی دوستان و هم‌پیمانان نزدیک آمریکا اعلام نگرانی کرده‌اند که چنین حماقتی، پیامدهای مخربی بر کشورهای آنها خواهد داشت و به همین دلیل در این خصوص به آمریکا هشدار می‌‌دهند. درست است که برخی هم‌پیمانان آمریکا از آنچه بوش انجام می‌‌دهد، خشنود می‌‌شوند و حتی از او می‌‌خواهند به اقداماتش به میزان بیشتری ادامه دهد، اما اغلب آنها از سیاست‌های بوش راضی نیستند. پس از تحولاتی که لبنان طی یکماه اخیر داشت و احتمال بروز جنگ داخلی در آن افزایش یافته بود، توافق دوحه تا اندازه زیادی این بحران را پایان داد، اما آنچه جالب توجه بود، عدم استقبال و خرسندی آمریکا از این توافق بود. بحران اخیر لبنان درپی تصمیمات غیرمنتظره دولت فواد سینیوره، نخست وزیر این کشور آغاز شد، تصمیماتی که اکنون همه اعتراف می‌‌کنند غیرحساب شده بود. به رغم آنکه کاملاً مشخص نیست که آیا جناح اکثریت و طرفداران دولت لبنان، درباره این تصمیمات با هم‌پیمانان بین‌المللی و منطقه‌ای خود مشورت کرده بودند یا نه، اما این گروه در هیچ شرایطی، پیش‌بینی نمی‌کرد که گروه اپوزیسیون با آن سرعت و قدرت واکنش نشان دهد. این خوشبینی جریان حاکم به دو دلیل بود: نخست اینکه معتقد بود حزب‌الله تحت هیچ شرایطی دست به سلاح نمی‌برد و در این خصوص، هماهنگ با اصول حزب و مواضع سابقش عمل خواهد کرد و دوم اعتقاد به اینکه هم‌پیمانان منطقه‌ای و بین‌المللی جریان حاکم لبنان درصورتی که باد در جهت مخالف کشتی بوزد، به یاری آن خواهند شتافت. واقعیت این است که این جریان در هر دو مورد اشتباه کرد. اعضای جریان حاکم از یک سو می‌‌خواستند پذیرش تصمیمات جدید دولت را بر حزب‌الله تحمیل کنند که هدف آن از بین بردن ساختار امنیتی مقاومت بود، و از سوی دیگر به سرعت به این درک رسیدند که موازنه قدرت در لبنان، به هم‌پیمانان خارجی اجازه مداخله نظامی که نمی‌توان نتایج آن را پیش‌بینی کرد، نمی‌دهد؛ ضمن آنکه توجیهی برای چنین مداخله‌ای هم وجود نداشت. از سوی دیگر حزب‌‌الله می‌‌خواست واکنش‌هایش منجر به دو دستگی طایفه‌ای نشود.

تحولات حساس خاورمیانه در ماه‌های اخیر، بیم و امیدهای فراوانی در منطقه به دنبال داشته است. حل و فصل بحران لبنان، مذاکرات غیرمستقیم سوریه و اسرائیل و سفرهای متعدد مقام‌های آمریکا به منطقه برای پیشبرد روند صلح خاورمیانه، در عین داشتن تبعات گوناگون برای سرنوشت منطقه، یک نقطه مشترک دارند که تذکر مهمی به بازیگران اصلی این صحنه می‌دهد: ناتوانی آمریکا در تاثیرگذاری بر تحولات خاورمیانه، روزبروز مشهودتر می‌شود و بازیگران منطقه‌ای در حال اثبات این مدعا هستند که بدون حضور آمریکا، بهتر می‌توانند به بحران‌ها و یافتن راه‌حل برای آنها بیاندیشند:‌

 

***

همین موضوع سبب شد که هم‌پیمانان سیاسی حزب‌الله، اگرچه در پاره‌ای مسائل اختلاف‌نظرهایی با این جنبش داشتند، انگیزه واکنش‌های حزب‌الله را درک و از آن حمایت کنند. به خصوص آنجا که این جنبش مناطق تحت کنترل خود را تحویل ارتش داد. در اینجا طرح قطر مطرح شد و سه عامل در موفقیت آن دخیل بود:‌

 

‌*توفیق اجلاس دوحه‌

‌*عامل نخست‌

جریان حاکم به این نتیجه رسید که در جنگ سیاسی و نظامی که به دلیل تصمیمات تحریک‌آمیز خودش به وقوع پیوست، شکست خورده و موازنه قدرت منطقه‌ای و بین‌المللی، تضمینی برای حل معادلات سیاسی داخلی لبنان نیست.‌

 

‌*عامل دوم‌

گروه اپوزیسیون به این نتیجه رسید که حل بحران تنها از طریق ابزار نظامی، غیرممکن است و حل و فصل براساس متد <نه غالب و نه مغلوب> تنها جایگزین ممکن است.‌

 

‌*عامل سوم‌

به وجود آمدن خلا سیاسی ناشی از ناتوانی قدرت‌های بین‌المللی در بازگرداندن ثبات به لبنان و فعال شدن سریع دیپلماسی قطر برای پرکردن این خلا.‌

واقعیت این است که هیچ راهی در مقابل قدرت‌های ناتوان بین‌المللی جز گشودن راه در برابر قدرت‌های جدید و عدم تلاش برای ممانعت از فعالیت آنها وجود ندارد، حتی اگر قدرت‌های بین‌المللی علاقه‌ای به قدرت‌های جدید نداشته باشند. اما اگر از موضوع لبنان خارج شویم و به مسئله روابط سوریه - اسراییل بپردازیم، بازهم با یک شگفتی روبه‌رو می‌‌شویم.‌

 

‌*پرونده سوریه - اسرائیل‌

شگفتی آنجاست که ترکیه تلاشهای میانجی‌گرانه مستمری را برای از سرگیری مذاکرات میان سوریه و اسرائیل که از سالها پیش متوقف شده، آغاز کرده است.‌

اظهارات ترکیه مبنی‌بر موفقیت در میزبانی مذاکرات غیرمستقیم میان دمشق و تل‌آویو و اینکه سوریه و اسرائیل از شروع دور بعدی مذاکرات در آینده‌ای نزدیک خبر دادند، یک توفیق ناگهانی با عیار سنگین محسوب می‌‌شد، به خصوص که این مسئله پس از توافق دوحه در مورد لبنان صورت گرفت. اینجا هم ملاحظه می‌‌شود که واکنش آمریکا نسبت به این امر، سرد و همراه با بی‌تفاوتی است و می‌‌توان اینگونه برداشت کرد که ایالات متحده، علاقه‌ای به آنچه در حال حاضر جریان دارد (میانجی‌گری ترکیه میان سوریه و اسرائیل) ندارد، چرا که این موضوع بدون اجازه آمریکا و بدون رضایت و چه بسا بدون اطلاع واشنگتن انجام گرفته است. بااین وجود به نظر می‌‌رسد که آمریکا حرفی برای گفتن در رویارویی با تحولات خاورمیانه ندارد و در عین حال که قادر نیست تأثیری براین پروسه بگذارد، نمی‌تواند به صراحت مانع تلاش دیگران شود، یا با آن مخالفت بورزد.‌

این امر در نوع خود می‌‌تواند دلیلی باشد براینکه هم‌پیمانان اصلی آمریکا در منطقه و در راس آنها اسرائیل، ترکیه و قطر نه تنها دیدگاهها و عقاید خود را با ایالات متحده در میان نمی‌گذارند، بلکه در فعالیت‌ها و تحرکاتشان هم با این کشور هماهنگ نیستند. از جمله ایهود اولمرت نخست وزیر اسرائیل، که به دلایل مختلف برای از سرگیری مذاکرات با سوریه تلاش می‌‌کند و ممکن است یکی از دلایلش، منحرف کردن افکار عمومی از فساد مالی خود باشد. ترکیه هم مسیری مشابه را طی می‌‌کند که ممکن است هدفش ایجاد توازن در نقش‌آفرینی منطقه‌ای ایران باشد، اما نقش سوریه چیست؟ اینجا موضوع پیچیده و در عین حال تعجب‌آور می‌‌شود. واقعیت این است که سوریه به یقین می‌‌داند که اسرائیل آمادگی خروج از جولان و بازگشت به مرزهای 1967 را به خصوص در سایه اوضاع داخلی کنونی خود ندارد. البته دلایل این عدم آمادگی بسیار است که مهمترین آن سیطره کامل برآب‌های دریاچه <طبریه> است؛ امری که سوریه به‌طور مطلق با آن مخالفت می‌‌کند. مرزهای 1967، سوریه را در کنار دریاچه طبریه قرار داده و به همین دلیل، دمشق حق و حقوقی آشکار در این دریاچه دارد که همانند حق حاکمیت بر خاک خود است. اگر اسرائیل آماده حل و فصل این مسئله باشد، دستیابی به توافق که از زمان اسحاق رابین لاینحل مانده، امکان‌پذیر خواهد بود. سوریه می‌‌داند که ایهود اولمرت، نخست‌وزیر اسرائیل، در عرصه سیاست داخلی فلسطین اشغالی ضعیف است و همچنین می‌‌داند که اسرائیل رویای مبادله جولان را در مقابل قطع رابطه سوریه با ایران، حزب‌الله لبنان و گروههای فلسطینی‌ در سر می‌‌پروراند. سوریه البته این را هم می‌‌داند که اسرائیل در آنچه می‌‌گوید جدی نیست و ادعاهایی که درخصوص خروج از جولان مطرح می‌‌کند، متناقض است.‌

 

‌*طرح سئوال‌

اکنون چند پرسش مطرح است: اگر اسرائیل، ایران را اصلی‌ترین تهدید برای خود تلقی می‌‌کند، چرا باحل و فصل کامل درگیری‌های اعراب - اسرائیل مخالفت می‌‌کند؟ اگر اسرائیل معتقد است که گروههای اسلامی اصولگرا مانع روند صلح هستند، چرا نتوانست توافق صلح رابا یاسر عرفات در گذشته و محمود عباس در شرایط کنونی امضا کند؟ چرا نتوانست با سوریه توافق صلح امضا کند در حالی که دمشق از زمان حافظ اسد (رئیس‌جمهور فقید سوریه) آمادگی کامل برای امضای چنین توافقی داشته است؟ واقعیت این است که سوریه هرگز در قطع ارتباط و ائتلاف خود با ایران، حزب‌الله لبنان و گروههای فلسطینی به منظور خروج اسرائیل از جولان، عجله نمی‌کند. پیش‌بینی می‌‌شود که سوریه شرایطی بگذارد، مبنی‌بر اینکه ابتدا عقب‌نشینی از جولان عملی شود و کل جولان از جمله سواحل اطراف دریاچه طبریه تحویل سوریه شود و پس از آن موضوع قطع ارتباط دمشق با متحدان منطقه‌ای و بین‌المللی و البته آ-ثار و پیامدهای آن مورد بحث و بررسی قرار گیرد. البته ممکن است این شرط نیز گذاشته شود که پس از آنکه بشار اسد، رئیس جمهوری سوریه توانست در دریاچه طبریه شنا کند (همان شرطی که پدرش حافظ اسد نیز گذاشته بود) موضوع یاد شده بررسی شود. در عین حال اگر فرض کنیم که اسرائیل آماده چنین معامله‌ای است - که البته بعید به نظر می‌‌رسد - روند خروج از جولان طولانی‌مدت خواهد بود و در خوشبیانه‌ترین حالت، عملی شدن این خروج، قبل از پایان دوره ریاست جمهوری جرج بوش و ترک کاخ سفید (ژانویه 2009)، غیرقابل تصور است. حال اگر منظور اسرائیل از قطع ائتلاف سوریه با ایران، قصد تل‌آویو برای حمله نظامی به این کشور است، باید گفت که احتمال چنین چیزی تنها تا قبل از پایان ریاست جمهوری بوش وجود دارد وگرنه چنین حمله‌ای هیچ توجیه و منطقی ندارد.‌

بسیار ساده‌انگارانه است که گمان شود ائتلاف ایران و سوریه به دلیل مذاکرات غیرمستقیم وحتی مستقیم سوریه - اسرائیل، فرو می‌‌پاشد، زیرا روابط تهران و دمشق پیش از این نیز چنین چیزهایی را تجربه کرده و البته این روابط همیشه موفقیت‌آمیز و پایدار بوده است.‌

در همین چارچوب، پرواضح است که سیاست‌های آمریکا در منطقه به بن‌بست رسیده، به خصوص با لطمه جدید و بزرگی که این کشور از تحولات اخیر لبنان خورد و این گرفتاری و دستپاچگی، نه فقط آمریکا، بلکه هم‌پیمانان این کشور را نیز دربر می‌‌گیرد.

واضح‌تر این است که سرنوشت و آینده منطقه براساس تصمیمات جرج بوش، در نهایت معلق خواهد ماند. اگر بوش در روزهای باقیمانده اقدام به کاری خطرناک کند، تمام توازن منطقه به هم خواهد ریخت و فعل و انفعالات منطقه دوباره به نقطه صفر خواهد رسید. اما اگر چنین دیوانگی‌هایی انجام نگیرد، ضروری است که تحولات اخیر در کل منطقه مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد و البته تا آن زمان، رقص با گرگ‌های آمریکایی خاورمیانه، ادامه خواهد داشت!

 




واژه کلیدی :خاورمیانه و واژه کلیدی :امریکا