بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧

خبرگزاری فارس                        26/03/87                 صفحه بین‌الملل

شصت سال جنایت ، شصت سال مقاومت(26)

نوازنده پشت صحنه عصیان می کند

 خبرگزاری فارس: با آغاز سریال «هواپیما ربایی» توسط «جبهه خلق»، گروه های دیگر فلسطینی هم به این شکل از «عملیات خارجی» معطوف شدند.با گذشت زمان «جبهه خلق» متوجه شد که از چنین عملیات هایی می تواند برای تضعیف موقعیت نظام وابسته به آمریکا در اردن استفاده کند.


در 21 فوریه سال 1970 یک جت مسافربری متعلق به خطوط هوایی "زوریخ" که به سوی "تل آویو" پرواز می کرد، بر فراز کوه‌های آلپ منفجر شد و 47 مسافر و خدمه هواپیما کشته شدند. منابع رژیم صهیونیستی مسولیت این عملیات تکان دهنده را متوجه جبهه خلق نکردند بلکه طراح و مجری آن را یک سازمان نوپای فلسطینی معرفی نمودند با نام"جبهة خلق برای آزادی فلسطین - فرماندهی کل".

صهیونیست ها مدعی شدند این هواپیما توسط بمبی که به صورت ماهرانه در آن جاسازی و به گونه‌ای تنظیم شده بود که در ارتفاع زیاد منفجر شود نابود گشته است.

در آوریل 1968، "احمد جبریل" که یک سال قبل، سازمان تحت امر خود را ("جبهه آزادی‌بخش فلسطین") با تشکیلات "جرج حبش" و "ودیع حداد" متحد کرده بود، از "جبهة خلق" منشعب شد و تشکیلات انشعابی خود را "سازمان جبهة خلق برای آزادی فلسطین - فرماندهی کل" را نام نهاد.(از این پس به اختصار از این سازمان با نام "جبهه خلق - فرماندهی کل" نام می‌بریم).

"احمد جبریل" که یک نظامی متبحر در ساخت مواد منفجره بود، با اولین عملیات خود نشان داد که مانند متحدان سابقش در "جبهة خلق"، استعداد زیادی در جهت بحران سازی برای "رژیم صهیونیستی" دارد.

کم‌تر از شش ماه بعد، "مقامات تل‌آویو" که احتمالاً اخباری مبنی بر در راه بودن یک سلسله عملیات هواپیماربایی گسترده را دریافت کرده بودند، تصمیم گرفتند با یک موضع‌گیری قاطع، فدائیان فلسطینی را از امید بستن به چنین اعمالی منصرف کنند و در جولای سال 1970، وزیرخارجة رژیم صهیونیستی اعلام کرد:

"هیچ زندانی فلسطینی در پاسخ به درخواست هواپیماربایان آزاد نخواهد شد".

اما حقیقت این بود که دلایل فلسطینیان برای اقدام به هواپیماربایی فراتر از آزادسازی اسرای فلسطینی یا کسب امتیازاتی دیگر از "رژیم صهیونیستی" بود. "هواپیماربایی" و هر شکل دیگری از "عملیات خارجی" که در چند سال آینده به شدت رواج یافت، در واقع تلاش فلسطینیان برای تحمیل خودشان به دنیایی بود که تحت تأثیر آمریکا و متحدانش، حتی حاضر نبود نامی از "فلسطین" را در کتب تاریخی درج کند. تردیدی نیست که عملیاتی از نوع آن‌چه "جرج حبش" و "ودیع حداد" پیشرو آن بودند، توجه افکار عمومی را به مسألة "فلسطین" جلب می‌کرد. شخص "جرج حبش" در این‌باره گفته است: "وقتی هواپیمایی را می‌زنیم تأثیر آن از کشتن یکصد اسرائیلی در میدان نبرد تجاوز می‌کند. ده‌ها سال است که افکار عمومی جهان له یا حتی علیه فلسطینی‌ها نبوده است. آنان به سادگی ما را از یاد برده‌اند. امروز [با این عملیات‌ها] جهان حداقل دربارة ما صحبت می‌کند."

در این‌باره، جملات یک استاد جامعه‌شناسی فلسطینی در دانشگاه عمان، بسیار جالب و روشنگر است:

"اگر ما نتوانیم در این نمایش جهانی قهرمان باشیم، ناچاریم نقش آدم بده را بازی کنیم، زیرا همه، قهرمان و آدم بدة فیلم را از یاد نمی‌برند اما هیچ‌کس از نوازندة کوچکی که در پشت صحنه مشغول نواختن است یادی نمی‌کند."

فلسطینیان قصد داشتند به دنیا ثابت کنند که با سکوت دربارة یک ملت، نمی‌توان وجود آنان را انکار کرد، شاید هم قصد انتقام‌گیری از جهانی را داشتند که در برابر مصائب آنان نه تنها به سکوت اکتفا نکرده بود، بلکه به تشویق عامل اصلی آن مصائب نیز می‌پرداخت. البته سازمان‌های فلسطینی در این هدف خود تا حدودی موفق شدند، و این برعهده تاریخ است که قضاوت کند، آیا نیل به این مقصود، ارزش هزینه‌هایش را داشت یا نه.

 

*غائله به نام "سپتامبر سیاه"

 

علی‌رغم موضع‌گیری وزیر خارجة رژیم صهیونیستی، "جبهة خلق" طراحی یک عملیات بزرگ را آغاز کرده بود. این عملیات، تأثیرات سرنوشت‌سازی بر آیندة "نهضت مقاومت فلسطین" برجا گذاشت.

روز یکشنبه، ششم سپتامبر سال 1970، عملیات بی‌سابقة "جبهة خلق" آغاز شد و این روز را به نام "یکشنبة گروگان‌گیری هوایی" در تاریخ به ثبت رساند.

پیش از ذکر جزئیات این ماجرا، ضروری است توضیحاتی مقدماتی ارائه شود، چرا که این عملیات بزرگ هواپیماربایی، تنها با هدف آزادی چند اسیر فلسطینی از بند "دولت یهود" طراحی و اجرا نشد، بلکه هدف عمدة آن، ایجاد چالشی مرگبار برای رژیم حاکم بر اردن بود. "جبهة خلق" قصد داشت دامی برای "ملک حسین" بیفکند اما تقدیر چنان بود که به جای نوة "حسین شریف مکه"، "نهضت مقاومت فلسطین" در این دام گرفتار شود.

اختلافات رژیم حاکم بر "اردن" با فلسطینیان، به ایام تقسیم میراث عثمانی، میان رهبران "جنبش استقلال‏طلب عرب" ("شریف مکه" و پسرانش "فیصل" و "عبدالله") بازمی‏گشت.

در همین کتاب اشاره شد که "ملک عبدالله" وقتی از سوی انگلستان به عنوان فرماندار"امارت شرقی اردن" و سپس پادشاه کشور "اردن" منصوب شده بود، اصرار داشت "سرزمین‏های آن سوی رودخانه اردن" موسوم به "کرانة باختری رود اردن" هم به قلمرو پادشاهی او ضمیمه شود که از سوی بریتانیا مورد قبول قرار نگرفت، اما "ملک عبدالله" چشم طمع خود را از این اراضی برنداشت و در جریان "جنگ اول اعراب و اسراییل"، ارتش اردن (موسوم به "لژیون عرب") موفق شد مناطق مذکور را به اضافة بخش کوچکی از "بیت‌المقدس شرقی"، تحت کنترل خود درآورد. همان‏گونه که در فصول پیشین ذکر شد، مدتی بعد "فلسطینیان" به رهبری "حاج امین الحسینی" طی کنگره‏ای تشکیل "حکومت مستقل فلسطینی" را در "نوار غزه" و "کرانة باختری رود اردن" اعلام کردند. این حکومت، البته به جایی نرسید اما "ملک عبدالله" را به عکس‏العمل واداشت و او نیز طی کنگره‏ای دیگر در شهر "اریحا"، "کرانة باختری رود اردن" را به "پادشاهی اردن‌هاشمی" ضمیمه کرد( سرزمین‌های شرقی رودخانه اردن، به دلیل قرار گرفتن تحت حاکمیت خاندان "شریف مکه" به "اردن‌هاشمی" شهرت دارد، زیرا این خاندان خود را به قبیلة "بنی‌هاشم" منتسب می‌داند).

این تصمیم "ملک عبدالله" به قیمت جان او تمام شد. قتل پادشاه اردن توسط یک فلسطینی، کینه و سوءظن ایجاد شده میان فلسطینیان و حکومت اردن را صدچندان کرد و از آن پس نظام سیاسی اردن، همواره از جانب فلسطینیان احساس تهدید می‌کرد. چیزی که این فضای بی‏اعتمادی را مسموم تر می کرد این مهم بود که نزدیک به نیمی از اتباع "کشور پادشاهی اردن‌هاشمی" اصالتاً فلسطینی بوده و بر اثر "جنگ اول اعراب و اسراییل" و انضمام "کرانة باختری رود اردن" به این رژیم، "تابعیت اردنی" دریافت کرده بودند.

پس از وقوع "جنگ سوم اعراب و اسراییل" (جنگ شش روزه) تعداد زیادی از ساکنان "کرانة باختری رود اردن" به سرزمین تحت حاکمیت "ملک حسین" مهاجرت کردند و به این ترتیب، بر تراکم جمعیت فلسطینی ساکن در "پادشاهی اردن" افزوده شد. "رژیم پادشاهی اردن" از یک سو به سبب افزایش جمعیت تحت حاکمیت خود، خشنود بود و از سوی دیگر، به همان دلایلی که شمرده شد، به شدت از بابت تهدید تاج و تخت به واسطة جمعیت فلسطینی خود احساس نگرانی می‏کرد.

با پایان "جنگ دوم اعراب و اسراییل" (1956)، مرزهای مصر و فلسطین اشغالی، بر روی مجاهدان و چریک‏های آزادی‏طلب عرب بسته شد. به این ترتیب، مرزهای "اردن‌هاشمی" و "فلسطین اشغالی" به دلیل وسعت فراوان و ویژگی خاص جغرافیایی، به کانون مبارزات مسلّحانة فلسطینیان تبدیل شد.

"کرانة باختری رود اردن" (که تا قبل از سال 1967 بخشی از "اردن‌هاشمی" محسوب می‏شد) به علت کوهستانی بودن، بهترین مکان برای جنگ و گریز با نظامیان رژیم صهیونیستی بود. با این حال، رژیم اردن تمامی تلاش خود را برای محدود کردن مبارزان فلسطینی و ضربه زدن به آنان به کار برد. اولین شهید مبارز فلسطینی عضو "جنبش فتح" در حالی به قتل رسید که از عملیات ضدصهیونیستی بازمی‏گشت. وی که توانسته بود از چنگ مرزداران صهیونیست بگریزد، توسط گارد مرزی اردن هدف قرار گرفت و کشته شد.

پس از انجام اولین عملیات ضدصهیونیستی "سازمان فتح" (1965)، صدها نفر، مظنون به عضویت و همکاری با این سازمان، توسط حکومت اردن دستگیر و زندانی شدند.

"کرانة باختری رود اردن" طی جنگ شش روزه (1967) از حاکمیت "اردن‌هاشمی" خارج شد و افزایش آوارگان فلسطینی در این سرزمین، بر اهمیت اردن به عنوان پایگاه اصلی مبارزان فلسطینی افزود، ضمن این‌که بر اثر شکست سنگین "لژیون عرب" در جنگ شش روزه، نظام سیاسی این کشور تا حد زیادی تضعیف شده و در نتیجه آزادی فعالیت گروه‏های سیاسی و نظامی فلسطینی بسیار افزایش یافت. به لحاظ جغرافیایی نیز"درة اردن" و کرانة غربی رودخانة اردن، آکنده بود از غار، دخمه و شکاف‏های ریز و درشت تخته سنگ‏ها که مکان‏های مناسبی برای مخفی شدن سلاح و چریک‏های فلسطینی به شمار می‏رفت. نخبه‏ترین واحدهای رزمی - تجسسی ارتش صهیونیستی نیز قادر نبودند این منطقه صعب و بدآب و هوا را به صورتی مؤثر مورد شناسایی و عملیات ضدفلسطینی قرار دهند. درست به همین دلایل بود که ارتش رژیم صهیونیستی مصمم شد طی عملیاتی وسیع، ضربه‏ای کاری را به یکی از مراکز تجمع مبارزان نهضت مقاومت فلسطین وارد آورد و "نبرد کرامه" حاصل این تصمیم بود.

به برکت "نبرد کرامه" ملک حسین که به جنبش مقاومت فلسطین به چشم یک رقیب سیاسی می‏نگریست و اعلام کرده بود که "نفوذ گروهی به اصطلاح فدایی" را به سرزمین‌های اشغالی "جنایتی کم‌نظیر" است مجبور شد برای ظاهرسازی و حفظ وجهه در جهان عرب، خود را به پایگاه‏های مقاومت برساند و از چریک‏های "فتح" ستایش کند. کار به جایی رسید که دو روز پس از "نبرد کرامه"، ملک حسین علناً اعلام کرد که:

"چریک‌های فلسطینی در اردن و همچنین اراضی اشغالی از حق مسلّم و تردیدناپذیر خود برای مقابله با اشغالگران استفاده می‌کنند. امروز به نقطه‌ای رسیده‌ایم که ما همگی فدایی هستیم!"

با این حال، "ملک حسین" همواره در هراس از کودتا توسط "جنبش فتح" و همراهی ارتش و ساکنان اردن با آنان به سر می‏برد. وی حتی یک ‌بار طی یک دیدار اختصاصی صراحتاً از "یاسر عرفات" پرسیده بود که "آیا صحت دارد که او هوس پادشاهی اردن را در سر می‏پروراند".

رهبران "فتح" بسیار تلاش کردند که علت طرح چنین سؤالی را توسط شاه اردن دریابند. ظاهراً، "ملک حسن" پادشاه مراکش، مدتی قبل به "ملک حسین" هشدار داده بود که با وضعیت جاری در اردن (شرایط پس از "نبرد کرامه") به قدرت رسیدن "فداییان" در "امان" دور از انتظار نیست.حوادث دیگری نیز این اتمسفر آکنده از سوءظن را غلیظ تر کرد.

در اکتبر سال 1968 (هفت ماه پس از "نبرد کرامه") یکی از اعضای برجستة "فتح" بر اثر حادثة رانندگی درگذشت. "رهبران فتح" تصمیم گرفتند، تشییع جنازة او را به صورت رسمی، به عنوان یکی از اعضای "فتح"، در پایتخت اردن؛ "امان" برگزار کنند. این اولین بار بود که "فتح" با تابلو و نشان رسمی خود، آشکارا در اردن دست به برگزاری تجمع می‏زد. حضور بیش از ده هزار نفر در مراسم تشییع جنازه ی مذکور، "ملک حسین" را به شدت هراسان کرد. یک ماه بعد، در نوامبر سال 1968، یک افسر اردنی ربوده شد و سازمانی ناشناخته که خود را فلسطینی معرفی می‏کرد، مسؤولیت ربودن او را برعهده گرفت. "ملک حسین" به ارتش اعلام آماده‏باش کرد و اردوگاه‏های آوارگان فلسطینی را به محاصرة ارتش درآورد. این غائله با مذاکرات میان مستقیم "یاسر عرفات" و تنی دیگر از رهبران فلسطین با پادشاه اردن و اعلام بی‏اطلاعی مطلق آنان از عوامل این ماجرا خاتمه یافت. هیچ‏کس به درستی نفهمید که این آدم‏ربایی از کجا هدایت شده بود، اما پس از آن نظام سیاسی اردن آشکارا شیوه‏ای غیردوستانه و حتی خصمانه علیه "نهضت مقاومت فلسطین" در پیش گرفت.

اما شاید سرنخ توطئه را باید در جای دیگری جستجو کرد. "پادشاهی اردن" از ابتدا با "بریتانیا" روابطی بسیار تنگاتنگ و گرم داشت و حتی فرماندهی ارتش موسوم به "لژیون عرب" تا سال 1956 برعهدة یک ژنرال انگلیسی به نام "گلوب پاشا" ("سرجان باگوت گلوب") بود.

پس از آن که آمریکا خود را به عنوان جانشین "بریتانیا" در خاورمیانه تثبیت کرد، نظام سیاسی اردن، شدیداً تحت نفوذ آمریکا قرار گرفت. به دلیل حاکمیت فضای جنگ سرد میان دو قطب آمریکا و شوروی (بلوک غرب و بلوک شرق)، طبیعی بود که "اردن" به عنوان یکی از اقمار آمریکا، به صحنة منازعه‏ای میان دو ابرقدرت تبدیل شود. "اتحاد جماهیر شوروی" همواره توانسته بود خود را به عنوان پشتیبان و حامی مادی و معنوی "نهضت مقاومت فلسطین" مطرح کند. دلیل اصلی این حمایت، بیش از آن‏که با انگیزه های به اصطلاح انقلابی رژیم مارکسیستی شوروی ارتباطی داشته باشد، به این مهم معطوف بود که "رژیم صهیونیستی" اصلی‏ترین متحد و در حقیقت پایگاه آمریکا در خاورمیانه به شمار می رفت و هر نیرویی که به دشمنی با آن برمی‏خواست، می‏توانست روی دوستی "شوروی" حساب کند.حقیقت این بود که ابرقدرت شرق به هیچ وجه از سرنگونی رژیم وابسته به آمریکا در اردن ناخشنود نمی شد، خصوصا اگر معتقدان به "مارکسیزم" جای این رژیم را پر می کردند.

با توجه به این توضیحات، نباید زیاد بر روی کینة کهنة میان "خاندان‌هاشمی" و "فلسطینیان" به عنوان عامل اصلی جنگ‏های سپتامبر سال 1970 تکیه کرد.

سازمان‏هایی که "ساف" را تشکیل می‏دادند، هیچ‏کدام به بزرگی، تأثیر و فراگیری "فتح" نبودند، اما غالب آنان رسماً معتقد به مکتب سیاسی "مارکسیزم" بوده و در نتیجه پیوستگی و تأثیرپذیری انکارناپذیری با "بلوک شرق" داشتند. رهبران "فتح"، خصوصاً "یاسر عرفات" و "ابوجهاد" تلاش فراوانی کردند تا روابط میان "ساف" و "اردن" به تقابل نظامی منجر نشود، اما سایر گروه‏های عضو "ساف" نه تنها در این راستا هیچ تمایلی از خود بروز ندادند، بلکه دقیقاً برخلاف شیوة "فتح" عمل ‏کردند و برخی از این سازمان‏ها، رسماً و آشکارا در تجمعات و جلسات خود، از لزوم سرنگونی "خاندان‌هاشمی" سخن می‏گفتند. حتی برخی از رهبران این سازمان‏ها، تغییر نظام حاکم بر اردن را تنها راه تداوم و ثمردهی "نهضت مقاومت فلسطین" دانسته و شعار "فتح تل‌آویو از عمان" را مطرح می‌کردند. به این ترتیب، بهانة لازم برای "ملک حسین" که تحت تحریکات دائمی "ایالات متحدة آمریکا" قرار داشت فراهم می‏شد که بر عملیات ضدفلسطینی خود بیفزاید. او به مدد دستگاه اطلاعاتی توانمند خود، به خوبی می‏دانست که رهبران اصلی "فتح" و "ساف"، نقشی در فعالیت‏های گروه‏های افراطی فلسطینی ندارند، اما نمی‏توانست از فرصت‏های پیش آمده برای اخراج رقیب خطرناک خود از صحنه چشم‏پوشی کند. برخوردهای "فدائیان" با عوامل دولت اردن هم بر تشنج‏ها می‏افزود.

"فدائیان" که پس از "نبرد کرامه" اعتماد به نفس و غرور فراوانی کسب کرده بودند، طی چند ماه، چنان خودمختاری و استقلال عملی در اردوگاه‏های فلسطینی برای خود قائل شدند که غالباً به رویارویی با عوامل انتظامی و دولتی اردن منجر می‏شد. معمولاً در این رویارویی‏ها، "فدائیان" از موضع برتر و متکبرانه با آنان برخورد می‏کردند که گاه به درگیری‏های خونین هم می انجامید.

 *محمد علی صمدی




واژه کلیدی :اسرائیل-1 و واژه کلیدی :فلسطین