بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧

لوموند دیپلماتیک                       آوریل 2008               12/01/87

وفق دادن خویش با موانع داخلی و خارجی

مدرنیزه کردن اتوریتاریسم توسط رژیم های کشور های عرب

 

هیشام بن عبدالله العلوی*

برگردان: مرمر کبیر

*****************

از زمان جنگ در خلیج فارس (١٩٩٠ ـ ١٩٩١)، کشور های عرب خاورمیانه و مغرب شاهد تشنجات متوالی ای بوده اند که می توانست در هر کجای دیگر جهان ، الزاما باعث بی ثبات شدن قدرت های حاکم شود. معذلک ، اکثر این نظام ها موفق شده اند ساختار های عقب مانده حکومتی را که نه جنگ دوم جهانی و نه استعمار زدایی ، توانسته بود دگرگون سازد، پا برجا نگه دارند. نشو و نمو نیرو های اپوزیسیون کارا در این کشور ها با دشواری روبروست و این در حالی است که رهبران بر سر قدرت، سعی دارند تصویر نوین و منزهی از خود به چشم جهانیان ارائه دهند.


سیل سخنان امیدوار کننده ای را که پس از فروپاشی دیوار برلن در ماه نوامبر ١٩٨٩ و به هنگام نخستین جنگ خلیج فارس (ژانویه ـ مارس ١٩٩١) بیان می شد به یاد آوریم : صدام حسین را از کویت بیرون راندند و دیگر از آن پس بنا کردن نظم نوین جهانی میسر می شد. قرار بود موازین حقوق بین المللی و عهد نامه های سازمان ملل متحد در همه جا ـ حتی در فلسطین ، رعایت شود. «موج استقرار دموکراسی» بنا بود جهان عرب را در بر گیرد (١). شاخص های رعایت دموکراسی و حقوق بشر قرار بود برای مجموعه جهان یکی باشد و رژیم های خودکامه بشدت تشویق به رعایت دموکراسی ( بدون تحمیل آن) بشوند.

در عرصه اقتصادی، «تدقیق های ساختاری» ( از جمله خصوصی سازی و کاهش یارانه های دولتی)، پیمان های مبادله آزاد، فراخوان هایی برای سرمایه گذاری و تشویق در راه براه اندازی اقتصاد قرار بود، بالاخره منجر به پیدایش طبقه متوسط نوینی گردد. این کارگزاران اجتماعی و اقتصادی نوین، قرار بود در همزیستی ـ همیاری با دیگر نیرو های ملی ـ بین المللی، منطقه را در جهت پویایی اقتصادی و استقرار دموکراسی رهنمون گردند. در این صورت، همانند آنچه در آمریکای لاتین و اروپای جنوبی رخ داد (اسپانیا، یونان و ایتالیا)، نخبگان با استعداد محلی راهگشای تغییرات سیاسی می شدند (٢). به این ترتیب، خاورمیانه نیز، به آنچه در آن زمان جنبش جهانی ترقی خواهی معرفی می شد، می پیوست.

بیست سال پس از این دوران، نتیجه آن امید ها در عرصه های گوناگون (سیاسی، اقتصادی، ایدئولوژیک و روابط بین المللی) اسف بار است.

در عرصه سیاسی ، هنوز سه نوع رژیم در منطقه وجود دارد : نظام های «بسته» (لیبی، سوریه و ...) ، که در آن ها حتی دگر اندیشی ظاهری نیز فضای زندگی ندارد، رژیم های « درهم آمیخته» (الجزایر، مصر، اردن، مراکش، سودان، یمن) که در آن ها اتوریتاریسم و اشکالی از کثرت گرایی با هم همزیستی می کنند، و بالاخره رژیم های «باز» ، که تنها یک مورد در حال حاضر قابل ذکر است و آن هم موریتانی است که جابجایی نیرو ها در آن به واقع مشاهده می شود.

اقشار میانی تحت کنترل

در عرصه اقتصادی ، هر چند سیاست های نئو لیبرالی باعث بالارفتن رشد اقتصادی شده اند، اما نتوانسته اند این کشور ها را به عوامل پویای اقتصاد جهانی تبدیل سازند و به طور قطع نه فقر و نه بی عدالتی اجتماعی را درآن ها کاهش دهند. درست است که کشور های نفت خیز سر شار از ارز می باشند اما این امر تنها به دلیل با لا رفتن نرخ «طلای سیاه» است و به هیچ وجه نشانه نو آوری ساختاری در این کشور ها نمی باشد. به یاری ابزار هایی چون «صندوق های مستقل» ، برخی از این کشور ها «قدرت مالی خود را به نمایش می گذارند» و با خرید بخشی از صنایع بحران زده کشور های صنعتی ، منابع در آمد خود را بالا می برند.

اما این امرنیز نشان از نابسامانی ها در «کشور های شمال» دارد و به هیچ وجه نماد تحولات موفقیت آمیز ساختار های اقتصادی در کشور های این منطقه نمی باشد. بقیه کشور های عربی نیز با مشکلات وخیم جوانان در گیر در فقر مواجه اند. پر جمعیت تر ین کشور از بین آن ها ، یعنی مصر، هنوز نتوانسته است از جایگاه کشور رانت خوار فرا رود ـ کمک های خارجی به مثابه رانت های استراتژیک قلمداد می شوند.

اقشار متوسط نوین وابسته به درآمد های نفتی و در مجموع در گیر روابط اجتماعی «مشتری گرایانه» ای هستند که هنوز از بین نرفته است. رژیم های خودکامه، چه سلطنتی و چه جمهوری، قدرت عظیم وفق دادن خود با شرایط را به نمایش گذاشته و همچنان پا برجا می باشند. کلان ثروتمندان، شبکه های نفوذ و قرارداد های خود را مدیون دولت اند و تجار متوسط و پایئن ـ مثلا حتی در حد فروشندگان دوره گرد ـ مجبور به رعایت رهنمودهای دولتی می باشند، مقرراتی متغیر و مبتنی بر رشوه. دیگر مشاغل آزاد و حتی حرفه های مبتنی بر کار فکری نیز درگیر نهاد های دولتی می باشند و می بایست بهای هر گونه تخطی از حدود تعیین شده را به قیمتی گزاف بپردازند.

البته برچسب « اقشار متوسط» دارای خاصیت کش سانی بوده، دامنه وسیعی از گروه های اجتماعی، از بازاری تا معلم، پرستار تا کاسب را در بر می گیرد. برخی افراداز خانواده های اصیل می آیند که ریشه های محلی و ملی قوی دارند و برخی دیگر نخستین فرد خانواده می باشند که خود را بالا کشیده و از فقر و بی سوادی رهانیده است. از میان دسته آخر بسیاری با اولین بحران مجددا به دامن فقر سقوط خواهند کرد. درجه داران بالای ارتش نیز به سرمایه داران نوپا پیوسته اند و بخش زیادی از دارایی های اقتصاد ملی را از آن خود کرده اند. این گروه به همراه کارمندان عالی رتبه و دیوان سالاران از طریق پست و مقام خود، ثروتی جمع کرده و بخشی از « اقشار متوسط» را تشکیل می دهند که با هر گونه تغییری مخالف است.

دسته دیگری نیز وجود دارند که می توان آن ها را «قشر متوسط جهانی شده» نامید، آن ها دو گروهند : افرادی که به اقتضای شغل خود و یا کار تجاریشان خارج از کشور زندگی می کنند و حمایت هایشان از خانواده درون کشور، اجازه مثلا خرید یک مغازه کوچک و یا به راه انداختن کسبی محدود را می دهد و گروه های اجتماعی دیگر که با فقدان دورنما ی داخلی مواجه اند و تنها راه برای پیشرفت اقتصادی خود را در خارج شدن از کشور می دانند ... حتی اگر این خارج شدن غیر قابل دسترسی باشد (٣).

هر دو نوع این مهاجرت ها نماد های کمبودهای واحدی می باشند : دولت هر چه کمتر نقش اشتغال آفرینی و حمایت اجتماعی خود را ایفا می کند. به همین دلیل نیزاحساس وجود رابطه بین سرنوشت فردی و هر نوع برنامه ملی مشترک عمومی، از بین می رود.

در عین حال باید دانست که این گروه های متفاوت «اقشار میانی» بخش کوچکی از جامعه می باشند و اکثریت اعظم مردم تنها به ادامه حیات در فقر مشغول هستند و دسترسی آن ها به آموزش تقریبا غیر ممکن است. افرادی که فعالانه به دنبال بر قراری دموکراسی هستند متعلق به گروه های ناهمگون تعریف شده در بالا می باشند : دانشجویان، افراد دارای مشاغل آزاد، کاسبان خرده پا، وکلا و قضات، گروه های اجتماعی به حاشیه رانده (زنان، گروه های قومی، منطقه ای و اقلیت های دارای گویش های متفاوت). چگونه می توان بین خواسته های آن ها و مطالبات مادی دیگر اقشار فرودست شهر و ده ارتباط بر قرار کرد.

در عرصه ایدئولوژیک، همه این گروه ها در مطالبه «دموکراسی» متفق اند، اما در مورد مسائل مهم دیگر بر اساس ویژگی های منطقه ای تفاوت های جدی وجود دارد. از اوایل سال های ١٩٩٠، اشکالی که لیبرالیسم اقتصادی وسیاسی در عمل به خود گرفت مانع از پیشرفت اندیشه های مترقی و لائیک در میان اقشار متوسط و مردمی شد. اسلام گرایی، در اشکال مختلف خود، به مثابه بهترین سخنگو برای بیان نارضایتی ها و تقاضای تغییرات بدل شد ، حتی در بین اقشاری که به صورت سنتی چپ و لائیک بودند، مثل دانشجویان .

در همنوایی صدا های لائیک و اسلام گرا در مطالبه دموکراسی، برخی نغمه نظم اجتماعی مبتنی بر حقوق و اصول سیاسی مدرن و پذیرفته شده توسط جهانیان را سر می دهند و دسته ای دیگر نظم سیاسی مبتنی بر مجموعه آیات آسمانی را دم گرفته اند. برخی به دنبال استقرار حاکمیت اراده مردم در چارچوب حقوق می باشند و دیگران سنگ ولایت مطلق نظامی مبتنی بر اعتقادات را بر سینه می زنند. هر چند می توان ، نزد اخوان المسلمین در مصر و یا حزب عدالت و توسعه در مراکش تمایلات نوینی در جهت دموکراسی و حاکمیت مردمی مشاهده کرد ؛ اما باید دانست که ایدئولوژی ها بسیار سر سختند ...

کوتاه سخن، «اصلاحاتی» که از پانزده، بیست سال پیش در منطقه ما ـ تحت فشار غرب ـ در جریان است، نتوانست ما را به راهی که گویا بی چون و چرا به لیبرالیسم اقتصادی و دمو کراسی ختم می شود و از مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون می گذرد، رهنمون سازد. برعکس، این اصلاحات بدون شک نشان داد که هیچ رابطه مکانیکی ای الزاما بین مراحل مختلف این گذار وجود ندارد.

چگونه می توان جذابیت به ظاهر متناقض اسلام گرایی مدرن برای بسیاری از صاحبان مدارک دانشگاهی را توضیح داد ؟ بخشی از این پدیده ناشی از قابلیت ادغام دو مقوله است : غرور فرهنگی و هویت مذهبی. مدت های زیادی رژیم های منطقه به این بهانه که گویا روحانیون ارتجاعی بهتر از همه قادر به «کنترل کردن » جامعه می باشند، حاکمیت فرهنگی را به دست آن ها سپردند.

پس از ضرباتی که به ناسیونالیسم عرب وارد شد، به ویژه بعد از شکست سال ١٩۶٧ و همکاری رژیم های پر اهمیتی در منطقه با اسرائیل و بالاخره بعد از اشغال و ویران سازی عراق، روحانیون از رسوایی رژیم های منطقه استفاده کرده خود را به مثابه قهرمان دفاع از فرهنگ اعراب معرفی کردند. نتیجه حاصل، آمیختگی ایدئولوژیک قدرتمند و نگرانی آوری است. زبان عربی دارای تاریخی طولانی و گنجینه هایی غنی و پربار می باشد ؛ اما امروز اعراب تحصیل کرده، که به چند زبان سخن می گوینددر مقابل فقر ترجمه ، بخش بزرگی از کار های خود را به زبان انگلیسی و یا فرانسه انجام می دهند. با استفاده از این زبان ها لائیک باقی می مانند. جوانان نیز هر چه می توانند از فرهنگ جاری جهانی کسب می کنند و در کوچه و خیابان، بر روی سایت ها و تارنما ها زبان محلی در هم و برهمی شکل می گیرد. هنگامی که چیزی را از سایت «یوتوب» دانلود می کنند، لائیک می باشند. به موازات آن خشک مقدس ها فشار های زیاد وارد می کنند تا مانع از «آلوده سازی» زبان عربی شوند.

این فشار ها نتیجه ای متناقض داشته باعث تضعیف موقعیت زبان عربی در جهان می شود. این امر گسستی بین این فرهنگ و فرهنگ های غربی و شرقی بوجود می آورد که ادعای ضعف نسبی دانش عربی را تقویت می کند. در حالیکه آن چه ما بدان نیاز داریم این است که برعکس، دانشمندان، متفکرین، هنرمندان و افراد عادی ما هر چه بیشتر از این زبان «آلوده» استفاده کنند تا بتوان از قابلیت های عظیم زبان عربی بهره جست.

رهبرانی که از مردم خود وحشت دارند

در عرصه مذهبی نیز در هم آمیختگی کاستی آفرین است. جذابیت اسلام از طرفی ناشی از این امر است که در مقام آخرین مذهب ابراهیمی به میدان می آید که دیدگاهی مبتنی بر آرامش در آخرت ارائه می دهد و همه عوامل ایدئولوژیک لائیک چپ و راست را در بر می گیرد. اسلام ضد فرد گرایی و مصرف گرایی می باشد و عمیقا در زندگی جوامع ریشه دارد. اما از نظر اجتماعی، بنا به تفاسیر متفاوت می تواند بسیار ارتجاعی ، دارای سلسله مراتب طبقاتی و همراه با احترام به نظم و سنت باشد. باید دانست که روی سخن اسلام با تمام مردم جهان می باشد و هر گونه تمایل به اساسی کردن رابطه آن با یک فرهنگ ویژه (از جمله عرب) خطر تغییر آن به فرهنگ گرایی و تهی کردن آن از جنبه جهانشمولی اش را به همراه دارد. چنین جهت گیری ای را می توان در ناسزاهای القاعده به «پارسی» ها و برخی علما به «ترک» ها مشاهده کرد.

بسیاری از رژیم ها، مشروعیت خود را در داستان های ناسیونالیستی تقریبا افسانه ای جستجو می کنند که آن ها را به مثابه ناجی و مدافع ملت در مقابل سلطه خارجی و گاه حتی مدافع دین معرفی می کند. اغلب این داستان ها واقعی می باشند : بسیاری از احزاب و یا خانواده هایی که قدرت را در دست دارند ، به واقع نیز نقشی قهرمانانه در به دست آوردن و حفظ استقلال کشور ایفا کرده اند. این افسانه های «وحدت بخش» که وسیعا توسط رسانه های رسمی محلی با آب و تاب تکرار می شود هویت همسان کاذبی بین رژیم و جامعه بوجود آورده است که اکثرا از حمایت پرشور روشنفکرانی که در صدد در هم شکستن مخالفت و تشویق به فرمانبرداری هستند، نیز برخوردار می باشد.

اما در تمام این داستان ها همیشه گروهی به فراموشی سپرده می شود : در مصر ، کپت ها( مسیحی ها)، در مراکش و الجزایر، بربر ها در دیگر کشور ها شیعیان و کرد ها. تنش های اجتماعی در پس پرده حجاب خودکامگی بر علیه چنین روایات یکجانبه ای مقاومت می کردند و رهبران که از مردم کشور های خود هراس داشتند از فضای باز سیاسی واقعی به شدت می ترسیدند. برخی از اشکال اتوریتاریسم دارای رنگ و لعاب پوپولیستی است و برخی دیگر تا آن جا پیش می رود که خلق را گرامی دارد. اما در ورای چنین پدر سالاری ای، دولت ها و نخبگان وابسته به آن ها، به این بهانه که مردم استقلال و دستاورد های خود را مدیون آن ها می باشند، به آنها به دیده تحقیر می نگرند.

در طی دو دهه اخیر از قدرت تاثیر این ایدئولوژی های «وحدت بخش» کاسته شده است. زین پس دولت های خودکامه با دسته ای از گروه های مردمی نوین مواجه اند که هر یک موضوعات نارضایتی مختص به خود را داشته و بستن دهان آن ها و یا خریدنشان به راحتی میسر نمی باشد. در عین حال این گروه ها به یکدیگر اعتماد ندارند. فعالین کارگری نظراتی را که دهقانان فقیر و ارتجاعی در مورد تغییرات لازم و ضروری دارند ، نمی پذیرند. کارفرما های صنایع داخلی ممکن است طرح های عاملین تجاری و کارمندان عالی رتبه وابسته به سازمان های مالی بین المللی را نپسندند. بالاخره بر این اختلافات وحشت از اسلام گرایی رادیکال، گاه حتی از جانب خود اسلام گرایان، افزوده می شود.

رژیم های خودکامه یاد گرفته اند تا از این اختلافات به نفع خود بهره جویند. دولت دیگر به مثابه مدافع سر سخت حق خود مبنی بر اعمال قدرت به تنهایی بر مردمی بی قابلیت به میدان نمی آید بلکه حامی مخالفین «ملایم» در مقابل برادران دشمن آن ها یعنی «افراطی ها» می باشد.

یک مثال در مصر به خوبی بیانگر تضاد هاست. در چارچوب بر نامه اقتصادی نئولیبرالی ، دولت مصر اصلاحات ارضی ناصر را زیر سوال برد و زمین ها را از دست مالکین کنونی آن ها ـ یعنی اکثرا دهقانان مزد بگیر سابق ـ در آورده به زمین داران بزرگ باز پس داد. قرار بود این «اصلاحات» به صورت تدریجی صورت پذیرد تا دهقانان رفته رفته با شرایط جدید منطبق شوند، اما زمین داران دم پلیس را دیدند و با کمک آن ها بلا فاصله دهقانان را اخراج کردند (۴). دهقانان بر علیه آن ها بسیج شدند و می شد تصور کرد که اسلام گرایان نیز به جنبش آن ها بپیوندند. اما اسلام گرایان خود را کنار کشیدند چرا که سیاست حسنی مبارک را تائید کرده و اصلاحات ناصر را «کمونیستی» می دانستند. به این ترتیب امید شکل گیری مخالفتی جدی در نطفه خفه شد.

سناریوی مقابله «افراطی بر علیه ملایم» برای رژیم های بر سرکار، قدرت انعطاف بالایی فراهم می کند. دیگر لازم نیست علنا درانتخابات دستکاری کرد. می توان انتظار داشت که احزاب سیاسی بیشتری در رای گیری ها شرکت کنند. حزب حاکم می تواند با ٧٠ در صد و یا حتی ۶٠ در صد آرا به جای ٩٠ در صد همیشگی بر سر کار آید. صدا های بیشتری در رسانه ها و از جمله روزنامه ها انعکاس پیدا می کند، موانع تا حدی کم شده اند اما خط قرمزی که نباید پا را از آن فرا تر نهاد هم چنان پا بر جاست. دیگر لازم نیست آن همه مخالف را آن هم به مدت زیاد در زندان ها حبس کرد، البته به جز «افراطی ها». دولت خود همه چیز را سامان می دهد، سازمان های «غیر دولتی» (ان جی او) خود را دارد و جامعه مدنی کاذب خود را بر پا می کند.

البته این نمایشی بیش نیست، معقول سازی محدود نظم سیاسی. دولت خودکامه از طریق دموکراتیزاسیون تغییر نیافته است بلکه با نماد های دموکراسی خودنمایی می کند. می توان به کنایه آن را نسخه دوم خودکامگی یا «اتوریتاریسم 2.0 » نامید.

عوامل ژئوپولیتیک بر این تحول تاثیر می گذارند. نقش پر اهمیت این منطقه در سیاست جهانی به توافقنامه بین رئیس جمهور آمریکا، فرانکلین دلانو روزولت و شاه سعودی عبدالعزیز ابن سعود باز می گردد ، که در سال ١٩۴۵ در مورد ذخایر نفتی به امضا رسید. سپس، بعد از جنگ ١٩۶٧ با پذیرش راه حلی مبتنی بر تشکیل دولت فلسطین در کنار اسرائیل از طرف مصرو اردن ادامه یافت، ائتلاف ایالات متحده با کشور های عرب، از جمله سوریه برای دفاع از حاکمیت کویت در سال ١٩٩١ و بالاخره تشویق کشور های عرب در لیبرالیزه کردن زندگی سیاسی و تطبیق اقتصادهایشان با رهنمود های نولیبرالی در سال های ١٩٩٠ نیز در همین راستا می باشند.

اما از سال ٢٠٠١، دستگاه اداری آقای بوش قرائت دیگری از روابط با منطقه ارائه داد : الویت ایالات متحده دیگر ثبات نیست، بلکه استقرار دموکراسی است، ولو با زور. بسیاری از رژیم ها از رها شدن این اصل قدیمی به وحشت افتادند اما افکار عمومی عرب خیلی زود به نتیجه رسید : این عطش دموکراسی خواهی تنها برای پنهان کردن برنامه مداخله در امور کشور ها در جهت حفظ منافع آمریکا و اسرائیل مطرح می شود. رژیم های منطقه متوجه شدند که ظاهری دموکراتیک می تواند برایشان کافی باشد، به شرطی که در «جنگ علیه تروریسم» شرکت کنند و با سرکردگی آمریکا و اسرائیل به سختی مقابله نکنند.

«صنعت تروریسم»

این دولت ها سخنانی دوگانه ادا کردند، به مردم خود اعلام کردند که با اشغال از طرف بیگانه مخالفند و در عین حال به واشنگتن یاری رساندند تا اسلام گرایان را دستگیر کند، افراد مشکوکی را که به طور غیر قانونی دستگیر کرده شکنجه کند و از بروز هر مقاومتی درمقابل اراده آمریکا برای «تغییر شکل» منطقه جلوگیری کردند.

جهانی شدن مبارزه ـ از طرفی دولت های امنیتی تحت نظارت ایالات متحده و از طرف دیگر مبارزین جهادی وابسته به القاعده ـ مبارزه سیاسی درون کشورها را کاهش داده وعاملان مقاومت داخلی را تضعیف کرده است. همانطور که جهانی شدن بر قدرت اقتصادی دولت ضربه وارد می کند و شهروندان را به مهاجرت سوق می دهد تا آینده مادی خود را تامین سازند، شرایط بین المللی ناشی از «جنگ با تروریسم» نیز مبارزین را به سوی نبرد های جهانی واهی سوق می دهد. برای فرار از نا امیدی داخلی یا به فرانسه مهاجرت می کنند تا کاری پیدا کنند و یا ... به عراق تا به میدان مبارزه راه یابند. بسیاری از عملیات پر سر و صدای جهادی ها توسط افرادی که از خارج می آیند انجام شده است، افرادی که اکثرا از مناطق نسبتا دور از منازعات، مثل مراکش آمده اند.

سر خوردگی اجتماعی معمولا دو نوع عکس العمل به همراه دارد : کنار کشیدن خود از سیاست و یا افراط. مثال الجزایر بسیار گویاست : ابتدا جبهه نجات اسلامی با خواست اصلاح دولت به صحنه آمد، سپس گروه مسلح اسلامی که بر اندازی رژیم را در دستور کار داشت و بالاخره گروه سلفی ها که باز هم افراطی ترند و با برنامه ارشاد و مبارزه وارد میدان شده اند. این گروه آخر به القاعده مغرب تبدیل شد اما از جانب مرکز القاعده «مرتد» اعلام گردید.آن هایی که نمی توانند از کشور بگریزند، خود را در محل نماینده سازمانی جهانی اعلام می کنند و امید دارند که ادعایشان پذیرفته شود ، حتی اگر ارتباطشان با آن سازمان بسیار ناچیز باشد. این امر به القاعده اجازه می دهد تا در همه جا حاضر باشد، چرا که هر کسی می تواند خود را بدان وابسته اعلام نماید. برعکس، می توان شک کرد که هر مسلمان ناراضی بی القوه تروریست است. به این ترتیب «جنگ با تروریسم »به هر محله ای راه می یابد.

البته در این جا باید بین تبلیغات و واقیت ها تفاوت قائل شد. درست است که در جهان افراد خطرناکی که آماده آدمکشی می باشند وجود دارد و برخی از آن ها هم پیرو اندیشه اسلام گرایی اند. اما «جنگ با تروریسم» یک صنعت واقعی تولید وحشت بوجود آورده است که هراس های کابوس وار کاملا بی پایه ای را ایجاد می کند. بنا به آمار یوروپل (پلیس اروپا) در سال ٢٠٠۶ پانصد عملیات تروریستی در سطح اروپا صورت گرفت ... که تنها یکی از آن ها منسوب به اسلام گرایان بوده است ـ و این یک مورد هم با شکست مواجه شد (۵). در یکی از آزمایشات اخیر در ایلات متحده، سیستم امنیتی «ترانسپورتیشن سیستم سکیوریتی» موفق شد با بمب های دروغین از ده بار شش بار مامورین امنیتی فرود گاه ها را فریب دهد ـ سه مورد فریب مامورین در چهار آزمایشی که در لوس آنجلس انجام شد، مشاهده گردید (۶). با این حال از سال ٢٠٠١ تا کنون در این کشور هیچ عملیات تروریستی ای انجام نگرفته است. اگر واقعا صد ها هسته تروریستی جهاد گرا در خفا مشغول به توطئه و آماده حمله بودند، نتایج آن مشهود می بود.

خارج از مناطقی که در آن ها درگیری وجود دارد، تروریسم اسلامی «جزئی» بسیار نادر است. و در این مناطق هم اشغال خارجی باعث رشد تاکتیک های مقاومت و بروز اشکال مبارزاتی نوین گردیده است ـ از جمله شاخه های القاعده و یا تقلید از آن. تمام پول، اسلحه و سرکوب های جهان نیز نمی تواند جلوی فردی که مصمم به عملیات انتحاری است را بگیرد. البته تهدیدات واقعی ای هم خارج از مناطق جنگی وجود دارد که سرویس های امنیتی و اطلاعاتی و پلیس با موفقیت جلوی آن ها را می گیرند ـ و در عمل هم آن را نشان داده اند. خلاصه کلام، هدف می بایست جنایت دانستن تروریسم باشد و نه سیاسی کردن «جهاد».

با این همه، صنعت تروریسم جز لاینفک رابطه با غرب شده است. پول بنیاد ها و «نظریه پرداز» ها ی غربی و امکانات رسانه ها در اختیار همه کسانی است که در این منطقه آب به آسیاب «جنگ با تروریسم » می ریزند. هر چند امنیت به این ترتیب بالا نرفته، اما وحشت فراگیر شده است ـ به همین نسبت هم شمار سازو کارهایی که برای کنترل مردم توسط رژیم های خودکامه به کار گرفته می شود بالارفته است. وحشت از تروریسم جای بهانه های ناسیونالیستی سابق که در مقابل استقرار دموکراسی مطرح می شد را گرفته است.

بدون شک در دیگر مناطق جهان نیز دموکراسی به این دلیل که به وعده های خود عمل نکرده است، در گیر بحران می باشد (٧). اما در منطقه خاورمیانه و مغرب قبل از این که مستقر شود بی ارزش گشته است : دیگر حتی خود این واژه نیز بی اعتبار شده است. در افکار عمومی عرب «دموکراسی» نماد بی آبروی تزویر رژیم های سرکوبگر ، برنامه های نو محافظه کارانه، حمله پیش گیرانه و مداخله خارجی به طور کلی شده است. این بی اعتباری حتی دامن سازمان های غیر دولتی (ان جی او) ها را هم گرفته است. برخی از آن ها «بازاری» شده و از واقعیات محلی فاصله گرفته اند. آینده و دیدگاه مسئولین آن ها به سوی غرب جهت گیری کرده است که به آن ها یارانه می دهد؛ روحیه مبارزاتی جای خود را به گزینه رشد حرفه ای داده است. هنگامی هم که این سازمان ها کاری به جا انجام می دهند، مثل بنیاد کارتر که در دوران انتخابات فلسطین در ماه ژانویه ٢٠٠۶ نماینده فرستاده بود، نظرآن ها صاف و ساده توسط «جامعه بین المللی» نادیده گرفته می شود. به این دلیل که انتخابات با اکثریت آرا سازمان حماس را به قدرت نشاند، جامعه بین المللی مجازات هایی تعیین کرد که به تراژدی کنونی انجامید : یک میلیون و پانصد هزار فلسطینی در نوار غزه در گرسنگی اسیرند.

مقاومت های شجاعانه ، اما متفرق

امید به اسقرار دموکراسی ناچیز است. کارگزاران سنتی تغییرات ـ مبارزین سندیکایی یا سیاسی و دانشجویان ـ بیش از هر وقت تضعیف شده به نظر می رسند. کارگزاران نوین ـ اقلیت های منطقه ای یا گویشی، روزنامه نگاران، روشنفکران مستقل ـ هنوز در متحد شدن برای تنگ کردن عرصه بر سیاستی خودکامه که دیری است بر سر کار است، ناموفق اند.

امروز نمی توانیم پیشگویی کنیم که ابزار های تغییراتی که فردا از دل مقاومت های جانبی ای که روز به روز بیشتر می شوند، بیرون خواهند آمد، کدام ها می باشند. در مصر و پاکستان، قضات و وکلا دلیرانه در مقابل انهدام استقلال قضایی ایستاده اند. در مراکش و الجزایر، روزنامه نگاران در راه آزادی مطبوعات مبارزه می کنند. در همه جهان اسلام ، برخی جوانان مجتهد ارتباطات نوینی بین اسلام، دموکراسی و مدرنیزاسیون ابداع می کنند.

دولت خودکامه قادر به جذب و منحرف ساختن تغییرات است، اما دستگاهی بی خدشه و غیر قابل نفوذ نمی باشد. فضا هایی که برای مانور های خود بوجود آورده است، میدان های واقعی مبارزه سیاسی نیز می توانند باشند. پیشرفت هایی در انتظار است و باید منتظر وقایع غیر قابل پیش بینی بود. اکثر تغییرات دموکراتیکی که در جهان از بعد از سال های ٢٠٠٠ روی داده در کشور های دارای حکومت های خود کامه از نوع «در هم آمیخته»انجام شده است (٨).

برای عملی ساختن تغییرات، می بایست شعار های مترقی را «محلی» کرد، احساس داشتن هدفی مشترک را بر انگیخت که ملت و اسلام را در بر گیرد اما تنها به این دو جنبه خلاصه نشود : دیدگاهی ارائه دهد که به نیاز های عاجل مردم اهمیت داده و در عین حال برنامه های وسیع تر استقرار صلح و دموکراسی را نیز در بر گیرد. کمک های ایالات متحده و اروپا با قدر دانی پذیرفته می شود اما چنانچه غرب بخواهد به طور جدی به استقرار دموکراسی یاری رساند، می بایست ابتدا به طور جدی به نیاز های محلی پاسخ گوید. صحبت از «دموکراسی» هنگامی که سخنان از برنامه های پر اهمیت ژئوپولیتیک مبرا نبوده و همکاری با جنبش های مترقی محلی را ارجحیت نمی بخشد، بیهوده می باشد.

مردم نیاز دارند که دورنمایی باز پیش رو داشته باشند. این است بزرگترین خواسته آن ها. نیرو های مترقی می بایست در این راستا حرکت کنند. هر زبانی برای توصیف این واقعیت به کار گرفته شود فرقی نمی کند، چنین است که می بایست نظم سیاسی دموکراتیک را چه در شکل و چه در محتوی بنیاد نهاد.

*بنیادگزار « انستیتو مطالعات معاصر برروی آفریقای شمالی ، خاورمیانه و آسیای مرکزی در دانشگاه پرینستون (ایالات متحده). مشاور پیشین نمایندهء ویژهء سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر و جامعه ها در کوسوو . او پسر عموی محمدششم پادشاه مراکش نیز است.

١ ـ مفهوم «موج استقرار دموکراسی» ابتدا توسط ساموئل هانتیگتون مطرح شد The Third Wave: Democratization in the Late Twentieth Century, University of Oklahoma Press, 1991. ٢ ـ Guillermo O’Donnell and Philippe C. Schmitter, Transitions from Authoritarian Rule: Tentative Conclusions about Uncertain Democracies, Johns Hopkins University Press, Baltimore,1986.

٣ ـ Shana Cohen. Searching for a Different Future: The Rise of a Global Middle Class in Morocco, Duke University Press, Durham, 2004.

۴ ـ Beshir Sakr et Phanjof Tarcir, « La lutte toujours recommencée des paysans égyptiens », Le Monde diplomatique, octobre 2007.

۵-

« 500 Terror Attacks in EU in 2006 - But Only 1 by Islamists », Der Spiegel, 11 avril 2007. (http://www.spiegel.de/international/europe/0,1518,476599,00.html)

 ۶ « Most fake bombs missed by screeners », Thomas Frank, USA Today, 17 octobre 2007 (http://www.usatoday.com/news/nation/2007-10-17-airport-security_N.htm).

٧ـ در مورد عقب رفت دموکراسی مراجعه شود به Larry Diamond, « The Democratic Rollback: The Resurgence of the Predatory State », Foreign Affairs, New York, mars-avril 2008.

-٨ Steven Levitsky and Lucan Way, “The Rise of Competitive Authoritarianism.” Journal of Democracy (The Johns Hopkins University Press), Volume 13, Number 2, April 2002, pp. 51-65.




واژه کلیدی :اعراب