بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

خبرگزاری فارس                        08/03/87                 صفحه بین‌الملل

شصت سال جنایت؛ شصت سال مقاومت(18)

طوفان "نکبت" در جهان عرب

 خبرگزاری فارس: شکست سال 1948تأثیرات عمیقی بر سایر دولت‏های عربی به جا گذاشت. توده‌های عرب آن چه را که پیش آمده بود زیر سر رهبران بی‌کفایت خود می‌دانستند که البته چنان که در فصل پیش ذکر شد زیاد هم دور از حقیقت نبود. با این حال، منشاء تحولات سیاسی در کشورهای عربی، نه توده‌های مردم، بلکه همان ارتش‌های شکست خورده و آبروباخته بودند.


به گزارش خبرگزاری فارس ، شکست اعراب از ارتش صهیونیستی (علی‏رغم لاف‌زنی‌ها و گزافه‌گویی‌های رنگارنگ سران عربی و تفوق کمی اعراب مسلمان بر مهاجران یهودی)، به قدری برای جهان عرب گران تمام شد که از آن با اصطلاح "نکبت" یاد می‏کنند و این لغت در ادبیات سیاسی عرب جاودانه شده است.

این شکست تأثیرات عمیقی بر سایر دولت‏های عربی به جا گذاشت. شاید بتوان ادعا کرد که توده‌های عرب هنوز باور نداشتند که ارتش‌های عربی اساساً توانایی رویارویی با ارتش مدرن و تا دندان مسلح شده "دولت یهود" را ندارند و آن چه را که پیش آمده بود زیر سر رهبران بی‌کفایت خود می‌دانستند که البته چنان که در فصل پیش ذکر شد زیاد هم دور از حقیقت نبود. با این حال، منشاء تحولات سیاسی در کشورهای عربی، نه توده‌های مردم، بلکه همان ارتش‌های شکست خورده و آبروباخته بودند.

برای درک صحیح موقعیت اعراب پس از "نکبت"، بررسی اجمالی اوضاع سیاسی آن تا سال 1956 ضروری است.

 

*سوریه؛سرزمین کودتا

 

نخستین تحولات با کودتای مارس سال1949 در "سوریه" آغاز شد. این کودتا، حلقة اول از سلسله کودتاهایی بود که ارتش تحقیر شدة سوریه به انجام ‌رساند.

سوریه از سال 1941 استقلال خود را از "قیمومیت فرانسه" به دست آورده و تحت نظام جمهوری اداره می‌شد اما سیستم فاسد حکومتی سوریه که در حقیقت میراثی از دوران "قیمومیت فرانسه" بود دست نخورده باقی ماند و رجال حکومتی آن که همگی دست پروردة نظام سیاسی و فرهنگی فرانسه بودند هیچ تغییری در آن ایجاد نکردند.

با آغاز "جنگ اول اعراب و اسرائیل" و آشکار شدن ناتوانی رقت‌انگیز ارتش سوریه، ناآرامی و اغتشاش تمامی پیکرة سیاسی فرسودة این کشور را دربر گرفت.

هنوز دعوای "چه کسی مقصر شکست از یهودیان است؟" میان ارتش و دولت به نتیجه‌ای نرسیده بود که رئیس ستاد ارتش "ژنرال حسنی الزعیم" در 19 مارس سال1949 دست به کودتا زد. این ژنرال قدرت‌طلب با تکیه بر مسند ریاست جمهوری حکومتی 137 روزه برپا کرد که تمام انرژی آن صرف کشاکش با "فرانسه" ، "انگلیس" و رقبای عربی شد که چشم طمع به سوریه داشتند. پادشاه جاه طلب "اردن" سودای ضمیمه کردن سوریه به خاک خود و ایجاد "سوریه بزرگ" را در سر می‌پروراند و "عربستان" و "مصر" هم که کینه‌ای قدیمی با خاندان "حسین شریف مکه" داشتند، برای عدم تحقق برنامه‌های توسعه‌طلبانة "ملک عبدالله" از هیچ کوششی فروگذار نمی کردند. از سوی دیگر، "اتحاد با عراق" آرزوی قدیمی بسیاری از سیاستمداران سوری بود و همین باعث می‌شد که پای عراق نیز به معادلات سیاسی سوریه باز شود. "انگلیس" و "فرانسه" نیز برای تداوم نفوذ و حضور خود در منطقه، آخرین تلاش‌های خود را به کار بسته بودند.)

در 14 جولای سال1949، "سرهنگ محمد حناوی" علیه حکومت "حسنی الزعیم" کودتا کرد و بلافاصله وی و نخست‌وزیرش را به جوخه اعدام سپرد. "حناوی" خود به ریاست ستاد ارتش اکتفا کرد و با فراخوان سیاستمداران نقش هدایت جریان را از پشت پرده برعهده گرفت. حکومت تحت سایة ارتش تنها 128 روز دوام آورد. این بار نیز تمامی توان سیاستمداران به عملی شدن آرمان "اتحاد با عراق" گذشت و چند قدم بیشتر تا تحقق این امر باقی نمانده بود که در 19 دسامبر سال1949، «سرهنگ ادیب شیشکلی» علیه رئیس ستاد ارتش و دولت کودتا کرد. «شیشکلی» که از قهرمانا «جنگ اول اعراب و اسراییل» شناخته می شد با اقتدار فراوان توانست تا سال 1953 به صورت غیررسمی و از جایگاه "رئیس ستاد ارتش" بر دولت سوریه حکومت کند و از آن پس نیز تا یک سال رسماً بر جایگاه ریاست جمهوری تکیه بزند، تا آن که خود نیز بر اثر کودتایی در 25 فوریه سال1954 مجبور به کناره‌گیری از قدرت شد.

از میان این سه دیکتاتور نظامی، تنها "حسنی الزعیم" بود که از خود تمایل بسیاری به تفاهم با "رژیم صهیونیستی" نشان داد. ارتش سوریه در جریان "جنگ اول اعراب و اسرائیل" سه ناحیة کوچک را -که در "قطعنامة 181 سازمان ملل" به "دولت یهودی" واگذار شده بود - تحت کنترل گرفته بود.یکی از این مناطق که سوری‌ها در حفظ آن اصرار می‌ورزیدند، در دو سوی رود اردن (زیر دریاچة "حوله") قرار داشت. در مذاکرات صلح مقرّر شد که این منطقه به سوریه واگذار شود و به همراه با پاره‌ای از اراضی تحت اشغال صهیونیست‌ها -که در مجاورت آن قرار داشت - منطقه‌ای غیرنظامی اعلام شده و توسط "کمیتة مشترک آتش‌بس" و زیر نظر "سازمان ملل متحد" اداره شود.

در طول گفتگوهای صلح بارها "حسنی الزعیم" دست به تحرکاتی پنهانی زد تا دیداری در سطح رهبران "رژیم صهیونیستی" و "سوریه" صورت پذیرد. او حتی یک بار پیشنهاد کرد شخصاً با "بن گوریون" دیدار کند ولی نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی وی را نپذیرفت و گفت بهتر است وزرای خارجة دو کشور با یکدیگر دیدار کنند. دیکتاتور سوریه، قصد داشت به هر شکل ممکن از بابت جبهه‌های نبرد با "رژیم صهیونیستی" آسوده شود تا بتواند تعداد بیشتری از نظامیان را به پایتخت آورده و امنیت دولت خود را در برابر مخالفان تأمین کند. به هر حال قرارداد متارکة جنگ به امضا رسید و "حسنی الزعیم" هم تا زنده بود نتوانست به آرزوی دیدار با مقامات صهیونیستی نایل شود.

کم‌تر از یک سال پس از سرنگونی و اعدام "حسنی الزعیم"، در مارس سال1951، رژیم صهیونیستی منطقة "پایین دریاچة حوله" را اشغال و خشکاندن مرداب‌های آن را برای "اسکان مهاجران یهودی" آغاز کرد. دولت سوریه معترض شد و پاسخ آن را با تجاوز مسلّحانه صهیونیست ها دریافت کرد. سوریه به "اتحادیة عرب" شکایت برد، و تنها عراق بود که اعلام آمادگی کرد تا واحدهایی از ارتش خود را به جبهة سوریه بفرستد. این حادثه باعث رفع تجاوزات صهیونیست‌ها نشد اما به اختلافات داخلی سوریه میان حامیان "اتحاد با عراق" و مخالفان آن دامن زد. اما رژیم صهیونیستی به این بسنده نکرد.

سوریه صاحب گنجی بود که اسرائیل همواره در پی تصاحب آن بود؛ "بلندی‌های جولان". این منطقة استراتژیک از ابتدا بخشی از "پروژة صهیونیستی" محسوب می‌شد و در طرح‌های اولیة "دولت یهود" جزو قلمرو پیشنهادی سران صهیونیست به "کنفرانس صلح پاریس" (کنفرانس ورسای) بود.

"بلندی‌های جولان" بر تمامی مناطق مجاور خود در اردن، سوریه، لبنان و بخش وسیعی از شمال و مرکز رژیم صهیونیستی (موسوم به "الجلیل")مشرف بود و به همین خاطر یکی از نقاط سوق الجیشی خاورمیانه به حساب می‌آمد. هر نیرویی که این بلندی‌ها را در اختیار داشت می‌توانست کل منطقه را کنترل کند. از روی همین ارتفاعات، سوریه با توپ‌های خود شهر "طبریه" و آبادی‌های صهیونیست‌نشین اطراف "دریاچة طبریه" را زیر آتش گرفته و "نیروهای دفاعی اسرائیل" را با تهدیدی مواجه کرده بود که راه‌حلی برای آن نداشت.

حملات هوایی هم برای "دولت یهود" نتیجه ای نداشت زیرا سوری‌ها توپ‌های خود را به خوبی در لابه‌لای صخره‌های ارتفاعات استتار کرده بودند و حتی ثابت شده بود که بمب‌های "ناپالم" هم در از کارانداختن این توپ‌ها تأثیری ندارد. "بلندی‌های جولان" همچنین بر منابع عظیم آب در فلسطین، سوریه، لبنان و اردن هم مشرف بود. از سوی دیگر به دلیل صعب‌العبور بودن این منطقه و تراکم بخش وسیعی از نیروهای سوریه در آن، هرگونه حادثه‌جویی و عملیات نفوذی نظامیان صهیونیست در منطقة مذکور با هزینه‌های بسیار بالای جانی و مالی همراه بود. با همة این اوصاف، ارتش رژیم صهیونیستی از هر فرصتی برای تسلط بر این "منطقه فوق استراتژیک" استفاده می‌کرد. برای مثال به هنگام سقوط "ادیب شیشکلی" در فوریة سال1954، ستاد ارتش رژیم صهیونیستی (به ریاست ژنرال "موشه دایان" و وزیر دفاع این رژیم ("پینحاس لاون") طرح اشغال "بلندی‌های جولان" را با نخست‌وزیر وقت "موشه شارت" در میان گذاشتند و بر عملی شدن آن پافشاری کردند. آنان معتقد بودند که با هرج و مرج ایجاد شده در سوریه و دخالت‌های احتمالی عراق در این کشور، بهترین زمان و مستمسک برای تسلط بر مناطق استراتژیک سوریه فراهم شده است.البته این طرح به دلیل عدم اجماع سران رژیم صهیونیستی به مرحلة عمل نرسید.

در شب هشتم دسامبر سال1954 پنج کماندوی رژیم صهیونیستی زمانی که قصد نفوذ به "بلندی‌های جولان" را داشتند، توسط مرزبانان سوری به اسارت گرفته شدند. طی بازجویی از این پنج کماندو، معلوم شد که آنان چندین ماه است که شبانه به قلمرو سوریه نفوذ کرده و در خطوط تلفن موجود در "بلندی‌های جولان" وسایل استراق سمع تعبیه می‌کنند. چهار روز بعد، در دوازدهم دسامبر، یک هواپیمای غیرنظامی سوری، اندکی بعد از برخاستن، توسط هواپیماهای جنگی اسرائیل ربوده و در فرودگاه " لود" واقع در فلسطین اشغالی مجبور به فرود شد. مسافران و خدمة این هواپیما بازداشت شدند و به مدت 2 روز تحت بازجویی قرار گرفتند. "رژیم صهونیستی" قصد داشت سوریه را وادار کند که این هواپیما و مسافرانش را با کماندوهای اسیر صهیونیست (که اطلاعات ذی‌قیمتی دربارة سیستم‌های جاسوسی ارتش داشتند) مبادله کنند، اما موج شدید اعتراضات جهانی به این اقدام - که تا آن زمان در عرف بین‌المللی بی‌سابقه بود - نخست‌وزیر وقت رژیم صهیونیستی "موشه شارت" را - که به میانه‌روی شهرت داشت - وادار کرد دستور آزادی هواپیما و مسافران آن را بدهد.

یک سال بعد، در شب یازدهم دسامبر سال1955، ارتش صهیونیستی به "بلندی‌های جولان" حمله برد. در ظاهر این عملیات به تلافی شلیک توپ‌های سوری به شناورهای اسرائیلی که حریم آبی سوریه را نقض کرده بودند انجام می‌شد، اما درحقیقت این تهاجم برای گرفتن اسیر سوری و مبادلة آن با کماندوهای صهیونیست طراحی شده بود. طی چهار ساعت نبرد، سوری‌ها 50 کشته و حدود یکصد زخمی دادند و رژیم صهیونیستی نیز مدعی شد که شش نظامی خود را از دست داده است. طی این حمله، 29 افسر و سرباز سوری به اسارت درآمدند. مدتی بعد با میانجی‌گری سازمان ملل متحد، مذاکرات برای تبادل اسرا آغاز شد و در 29 مارس سال1956 کماندوهای اسیر اسرائیلی در مقابل چهل اسیر سوری آزاد شدند.

 

*لبنان؛ امیدی برای «دولت یهود»

 

لبنان، کوچک‌ترین واحد سیاسی در مجاورت فلسطین اشغالی بود. این کشور در سال 1943 استقلال خود را از فرانسه به دست آورد. اولین رئیس‌جمهور این کشور "بشاره الخوری" تا سال 1953 - که به دلیل فساد و ناتوانی مجبور به استعفا شد - بر قدرت باقی ماند. وی با انتخاب شخصیتی موجه و مورد احترام ملی به نام "ریاض الصلح" به نخست‌وزیری، توانست ثبات سیاسی و اقتصادی لبنان را نسبت به سایر کشورهای عربی حفظ کند.

لبنان در "جنگ اول اعراب و اسرائیل" شرکت کرد اما نتوانست هیچ کاری از پیش ببرد. پس از این جنگ، دولت لبنان بخش اعظم توان خود را صرف مبارزه با نفوذ و تسلط سوریه بر این کشور نمود و سرانجام اولین نخست‌وزیر لبنان "ریاض الصلح" پس از هشت سال حکومت توأم با خوشنامی در 16 ژوئیة سال1951 هنگام دیداری از اردن ، در فرودگاه مورد سوءقصد قرار گرفت و به ضرب گلوله اعضای «حزب سوری قومی -اجتماعی »( حزبی وابسته به سوریه)از پا درآمد.

رژیم صهیونیستی تمایل زیادی به برهم زدن ثبات لبنان و روی کارآمدن یک دولت مسیحی در این کشور داشت. مسیحیان لبنان (تحت عنوان مذهبی "مارونی"ها) با پشتیبانی فرانسه، نفوذ زیادی در ساختار سیاسی و اقتصادی لبنان داشتند. با توجه به اخراج استعمار فرانسه از لبنان، طبیعی بود که "مارونی"ها برای حفظ موقعیت برتر خود در برابر مسلمانان به دنبال متحدی قدرتمند باشند. "رژیم صهیونیستی" همواره تمایل آشکار خود را برای نزدیکی با مسیحیان لبنانی نشان می‌داد و طرح برپایی یک "دولت مارونی" در لبنان را با جدیت پیگیری می‌کرد. در صورت وقوع چنین امری، اسرائیل می‌توانست اولین "معاهدة صلح با اعراب" را از طریق این دولت محقق و شکافی مهم در "جبهة اعراب" ایجاد کند. اندک بودن مرزهای لبنان با فلسطین اشغالی و عدم انجام حملات خرابکارانه از مرزهای این کشور علیه "رژیم صهیونیستی" باعث شده بود که این رژیم تکاپوی خود را در لبنان به ابعاد غیرنظامی و سیاسی معطوف و اهداف خود را در این کشور از طریق عوامل و شبکه‌های جاسوسی‌اش پیگیری نماید. با این حال، درست در زمانی که ژنرال جنگ ‌طلب اسرائیلی "موشه دایان" به بهانة عملیاتی تلافی‌جویانه قصد داشت جبهة جدیدی را علیه لبنان باز کند، موضوع اتحاد سه‌گانة میان "فرانسه، انگلستان و رژیم صهیونیستی" علیه رژیم تازه تأسیس مصر پیش آمد. فرانسه همواره لبنان را در حوزة نفوذ خود می‌دانست و همین امر باعث شد که سران "دولت یهودی" از دنبال کردن توطئه‌های آشکار خود علیه لبنان تا مدت‌ها چشم‌پوشی کنند.

 

در جبهة اعراب علیه رژیم صهیونیستی، عراق مهم‌ترین کشور غیرهمسایه با فلسطین اشغالی بود که در "جنگ اول اعراب و اسرائیل" به نحوی مطلوب و قابل تحسین شرکت کرده بود. "قیومیت انگلستان" بر عراق در سال 1932 پایان یافت و این کشور به استقلال رسید. پادشاه این کشور "ملک فیصل" (پسر "حسین شریف مکه" و برادر "ملک عبدالله" پادشاه اردن) حدود ده سال تحت "قیمومیت انگلستان" بر عراق حکومت کرد و به فاصلة کمی از استقلال عراق در سوئیس درگذشت. پسر او "ملک غازی" توانست تنها هفت سال پادشاهی کند. "ملک غازی" به افکار ناسیونالیستی و حمایت از انقلاب سال1936 فلسطینیان شهرت داشت. به همین دلیل بود که افکار عمومی مرگ مشکوک او را که به سانحة رانندگی نسبت داده می شد، کار انگلیسی‌ها می دانستند. پادشاه بعدی عراق، پسر "ملک غازی" یعنی "فیصل" بود.

خاندان هاشمی در عراق کم‌تر از اقوام خود در اردن به خیانت و قصور علیه "آرمان فلسطین" متهم بودند. شاید هم دلیل آن نداشتن مرز مشترک با "فلسطین اشغالی" و دوری از خط مقدم نبرد بود. "دولت یهودی" هم به همین دلیل در برنامه‌های ضدعربی خود پس از "جنگ اول اعراب و اسرائیل" کم‌تر به سراغ عراق می‌رفت. با این حال از اواسط سال 1950 تا اواسط سال1951 سه انفجار در محلات و مجامع یهودی عراق اتفاق افتاد که تلفات چندانی در پی نداشت اما تبلیغات وسیعی را برای مهاجرت یهودیان عراقی به فلسطین اشغالی دامن زد. سرانجام با دستگیری شبکة بمب‌گذاری معلوم شد که اعضای آن همگی اسرائیلی هستند. البته "رژیم صهیونیستی" هیچ‌گاه مسؤولیت این وقایع را برعهده نگرفت. در نوامبر سال1952، پس از تحولات بنیادین در مصر، عراق نیز دچار اغتشاشاتی وسیع علیه اتباع و عمّال انگلیسی و آمریکا شد که در نهایت به سقوط دولت وقت انجامید. عراق در فاصلة میان سال‌های1948 تا 1956، ظهور و سقوط چهارده دولت را شاهد بود که غالباً تحت نفوذ انگلستان بودند.

 

*اردن؛ جاه طلبی، خیانت،ناهماهنگی

 

در "اردن" آوارگان عرب فلسطینی، اگر چه با تصمیم جاه‏طلبانة "ملک عبدالله" از تابعیت اردنی برخوردار شده بودند، اما همچنان به صورت عناصری ناراضی از وضع موجود باقی ماندند و زمزمه‏هایی مبنی بر این که "ملک عبدالله" آنان را قربانی قدرت‏طلبی خود کرده است در میانشان شنیده می‏شد. در نهایت به سال 1951 ، یکی از همین فلسطینیان مهاجر به نام "مصطفی عشو" در محوطة مسجدالاقصی چند گلوله در مغز "ملک‏عبدالله" کاشت.

"ملک عبدالله"، استثنایی‌ترین نمونه در میان رهبران عربی بود که برای "اسرائیل" مانند نعمتی خدادادی محسوب می‌شد. جاه‌طلبی‌های این مرد، توأم با وفاداری خدشه‌ناپذیر و بی‌قید و شرط او به غربیان (خصوصاً انگلستان) از همان ابتدای منازعات اعراب و صهیونیست‌ها، "اردن" را به ناهماهنگ ‌ترین و غیرقابل اعتمادترین عضو "جبهة اعراب" تبدیل کرد. او نخستین رهبر عربی بود که همزیستی مسالمت‌آمیز با یک "دولت یهودی" را پذیرفت و حتی پا را از این فراتر نهاد و در جهت برپایی این دولت، تلاش‌های غیرمستقیم خود را به انجام رساند. همچنین رژیم او، افتخار برقراری اولین ارتباطات پنهانی با "رژیم صهیونیستی" را برای خود به ثبت رساند. درست در بحرانی‌ترین ماه‌های سال 1948، چهار خط امن تلفنی موسوم به "خطوط قرمز" بین مقامات رژیم صهیونیستی و اردن برقرار شد تا مذاکرات محرمانة بین پادشاه اردن و رهبران اسرائیلی از طریق آن‌ها انجام شود.

در جریان "جنگ اول اعراب و اسرائیل" ارتش اردن (موسوم به "لژیون عرب") علی‌رغم آن‌که توانمندترین ارتش عربی حاضر در معرکه بود و با این وجود که امکان و قدرت آزادسازی اراضی بیشتری از فلسطین را داشت، با وسواس و اصرار فراوان، مرزهای اعلام شده در "طرح تقسیم" و "قطعنامة 181" را به عنوان حد نهایی پیشروی خود مشخص کرد.

"پادشاه اردن" به هیچ‌چیز جز فرمانروایی بر کرانه‌های شرقی و غربی رود اردن نمی‌اندیشید و در این مسیر به ایجاد یک "دولت یهودی" به عنوان عاملی در جهت توازن قوا در منطقه و ممانعت از تجاوزات احتمالی سوریه و مصر با دیدی بسیار مثبت می‌نگریست.

پس از حذف "ملک عبدالله"، پسرش "طلال" به قدرت رسید. "طلال" زمان زیادی را بر اریکة سلطنت باقی نماند و پس از چند ماه با این توضیح که دارای اختلالات روانی است معزول شد و پسر جوانش "حسین" جای او را گرفت. خانوادة سلطنتی اردن هرگز اجازه نداد اطلاعات دقیق و مستندی پیرامون این جابه‌جایی ناگهانی قدرت منتشر شود، اما شواهد و قرائن و همچنین عملکرد "ملک طلال" در ایام زمامداری کوتاه او نشان می‌داد که عدم تبعیت ملک طلال از مرام و مسلک پدرش در ابراز ارادت به غرب و تداوم تشریک مساعی پنهانی با رژیم صهیونیستی، دلایل حقیقی کودتای آرام اما ناگهانی علیه او بود.

پادشاه جدید که از این پس با نام "ملک حسین" شناخته می‌شد، جوان و تحصیل کردة غرب بود و به شدت نیز از تکرار تجربة پدرش و یا نابودی نظام اردن توسط رقبای عرب (مصر و سوریه و عراق) بیمناک بود، اما وی در نهایت موفق شد موقعیت خود را به عنوان یک متحد وفادار غرب و در عین حال عضوی قابل اعتنا در "جبهة اعراب" تحکیم کند.

رژیم اردن، به خوبی می‌دانست که اسرائیل به "کرانة باختری رود اردن" چشم طمع دارد و از هر فرصتی برای تصاحب این مناطق استفاده خواهد کرد، همچنین بقایای مبارزان فلسطینی و اعراب متهوری که قصد ضربه زدن به "رژیم صهیونیستی" را داشتند، همواره به دلایل سیاسی و جغرافیایی، "کرانة باختری" را برای نفوذ به مناطق تحت اشغال "دولت یهودی" انتخاب می‌کردند. در آن زمان، هنوز سازمان و تشکیلات مسلّحانه‌ای برای نبرد چریکی با "نیروی دفاعی اسراییل" تشکیل نشده بود و نفوذیان عرب را بیش ‌تر آوارگان فلسطینی جان به لب آمده‌ای تشکیل می‌دادند که قصد داشتند به اموال خود سرکشی کنند و در صورت امکان آن‌ها را به کرانة باختری انتقال دهند. در این میان، خرابکاری‌های نامنظم و انتقام‌گیری‌های انفرادی از اشغالگران هم انجام می‌گرفت و خساراتی را متوجه مرزنشینان یهودی می‌کرد. "رژیم صهیونیستی" از این قبیل حوادث به نفع خود بهره‌برداری می‌کرد و چند برابر یهودیان کشته یا زخمی شده، از اعراب مسلمان به قتل می‌رساند و مواضع دولت‌های همسایه را به سختی درهم می‌کوبید.

اردن و سایر دولت‌های عربی نیز ترجیح می‌دادند در مقابل تلافی‌جویی‌های دو چندان "رژیم صهیونیستی" خویشتنداری پیشه کننده تا مبادا بهانه‌ای برای درگیر شدن در جنگی بزرگ را که به هیچ‌وجه آمادگی آن را نداشتند فراهم نمایند. حتی در اردن قانونی به تصویب رسید که به موجب آن عبور ساده از مرز، شش ماه حبس به همراه داشت. در یک فاصلة چند ماهه حدود نصف زندانیان "کرانة باختری رود اردن" راافرادی تشکیل می دادند که به این جرم به زندان افکنده شده بودند. مقامات اردنی از این هم فراتر رفتند و علی‌رغم مخالفت‌های افکار عمومی اعراب، به کمک نیروهای اسرائیلی به تعقیب و اسارت مرتکبین این جرم پرداختند و حتی در یک مورد، میان سران محلی توافقنامه‌ای به امضاء رسید که به موجب آن میان گروه‌های گشتی اسرائیلی و اردنی یک خط مستقیم تلفن و ملاقات‌های متناوب میان افسرانشان برقرار شود. البته اسرائیلی‌ها هیچ نیازی به این تمهیدات حس نمی‌کردند و تحت فشار "نیروهای حافظ صلح سازمان ملل" به این کار تن داده و ظرف دو یا سه هفتة بعد نیز، از این توافق نامه کناره گرفتند.

 

*کشتار «قبیه» مدالی بر سینه شارون جوان

 

درست در همین زمان که کشورهای عربی مرزداران خود را مأمور مقابله با نفوذ در اراضی اشغالی فلسطین کرده بودند، "نیروهای دفاعی اسرائیل" (ارتش رژیم صهیونیستی) به تأسیس یک واحد کماندویی ویژه به منظور "عملیات در عمق خاک کشورهای عربی" دست زدند. این واحد تازه تأسیس، "واحد 101" نام گرفت و فرماندهی آن از سوی رئیس ستاد ارتش به افسری 25 ساله به نام "آریل شارون" واگذار شد. سروان "آریل شارون" با فرماندهی اولین عملیات "واحد 101" نام خود را در تاریخ "رژیم صهیونیستی" و حافظة توده‌های عرب جاودانه کرد. هدف این عملیات انتقام‌جویی به خاطر قتل یک زن صهیونیست و کودک او بر اثر انفجار نارنجک بود. عوامل این ماجرا هرگز مشخص نشدند اما "رژیم صهیونیستی" آن را به حساب مبارزان عرب گذاشت و فرمان اجرای عملیات انتقامی سختی را صادر کرد.

نیمة شب 14 اکتبر سال1953، "واحد 101" به روستای مسلمان‌نشین "قبیه" واقع در کرانة باختری رود اردن حمله برد و کشتاری هولناک از ساکنان غیرنظامی و خواب‌آلود آن انجام داد. ناظران سازمان ملل، دو ساعت بعد از عقب‌نشینی کماندوهای صهیونیست به این روستا رسیدند. در گزارش این ناظران آمده است:

"... جنازه‌های سوراخ سوراخ شده نزدیک در ورودی خانه‌ها افتاده بود و آثار مرگبار گلوله بر در و پنجرة خانه‌ها حکایت از آن داشت که ساکنان آن‌ها را مجبور کرده بودند هنگام انفجار خانه‌ها بیرون نیایند... گواهی شهود با هم مشابه بود؛ شب هنگام سربازان اسرائیلی به منازل حمله بردند و رگبار سلاح‌های خودکار خود را به روی ساکنان آن گشودند و با پرتاب نارنجک عملیات خود را تکمیل کردند..."

در این تهاجم 69 مرد و زن و کودک کشته شدند و 45 خانه نیز منفجر شد. "عملیات قبیه" موجی از اعتراض و محکومیت را در کشورهای منطقه، اروپا و آمریکا ایجاد کرد.

"دیوید بن گوریون" نخست‌وزیر وقت اسرائیل، انجام این عملیات توسط ارتش را رد کرد و آن را انتقام‌گیری خودجوش یهودیان مرزنشین دانست.

"آریل شارون" در خاطرات خود به شرح دیدارش با "بن گوریون"، دو هفته بعد از "عملیات قبیه" می‌پردازد و می‌نویسد:

"بن گوریون گفت تفاوتی نمی‌کند که افکار عمومی در گوشه و کنار جهان در مورد عملیات قبیه چه می‌گویند. مهم آن است که این عملیات در این منطقه چه تأثیری دارد. این عملیات باعث می‌شود که ما بتوانیم این جا بمانیم و زندگی کنیم."

 

*محمدعلی صمدی




واژه کلیدی :اسرائیل-1 و واژه کلیدی :فلسطین و واژه کلیدی :اعراب