بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧

خبرگزاری فارس                        29/02/87                 صفحه بین‌الملل

شصت سال جنایت؛شصت سال مقاومت(10)

آغاز مقاومت با پرچمداری حسینی ها

 خبرگزاری فارس: مقاومت موثر اعراب در فلسطین، علیه رخنة صهیونیزم و حمایت بریتانیا از صهیونیست‌ها در واقع از همان سال‌های بعد از جنگ جهانی اول آغاز شد،اما برای آگاهی از ریشه های این مقاومت و اطلاع دقیق تر از ابعاد آن لازم است که به عقب بازگردیم .


*ریشه های مقاومت

اولین ناآرامی‌هایی که مردم بومی فلسطین با آن مواجه شدند، حمله "محمدعلی پاشا" والی حکومت عثمانی در کشور مصر بود که در فصول پیشین به آن اشاره شد.

در نهایت این غائله ،انگلستان رأساً وارد عمل شد و جای پای محکمی در فلسطین پیدا کرد(برای اطلاعات بیشتر یه فصول پیشین مراجعه کنید). به این ترتیب انگلستان برنامة خود را برای نفوذ در ارکان سیاسی و اجتماعی "فلسطین" که بیشترین سواحل با مناطق استراتژیک "مدیترانة شرقی" داشت، آغاز کرد.در این میان چه کسی می توانست منکر این مهم باشد که "بیت‌المقدس" قلب فلسطین است؟

در سال 1838، "لرد ویسکونت پالمرستون" وزیرخارجة بریتانیا، شخصی به نام "یانگ" را به عنوان اولین نمایندة سیاسی دولت بریتانیا در "بیت‏المقدس" منصوب کرد. در آن سال "فلسطین" و پایتختش "بیت‏المقدس" در اشغال "محمدعلی"، والی متمرد مصر قرار داشت.

 

*آغاز دشمنی با "حسینی" ها

"یانگ" از بدو استقرار در "بیت‏المقدس" تحریکات شدید و حساب شده‏ای را بر ضد بزرگان و معتمدین سنتی شهر، به ویژه "خاندان حسینی" آغاز کرد. خاندان "سادات حسینی" که نسبشان به حضرت "حسین بن علی سیدالشهدا" می رسید در میان خانواده‏های متنفذ و سرشناس "بیت‏المقدس"، از اهمیت ویژه‏ای ‏برخوردار بود. اعضای این خاندان از گذشته دور، سه منصب مهم شهر را در دست داشتند: آنان هم "شیخ الحرم" (به معنای متولی مسجدالاقصی) بودند، هم "نقیب‏الاشراف" (به معنی شهردار) و هم "مفتی اعظم".( "مفتی" به معنای روحانی صاحب فتوا، که در سلسله مراتب دینی اهل سنت، معادل "مجتهد" در شیعه است).

"حسینی"ها مورد علاقه و اطمینان سلاطین عثمانی بودند. در دوران اشغال فلسطین توسط "محمدعلی"، خاندان حسینی نقش اصلی را در برانگیختن و شورش مردم منطقه بر ضدّ والی شورشی مصر ایفا کردند و به این دلیل، آماج توطئه و حساسیت دستگاه محمدعلی و حامیان او قرار گرفتند. تداوم تحریکات کنسول انگلستان بر ضدّ خانواده‏های متنفّذ شهر، خصوصاً "حسینی"ها، به شورش بزرگ مردم انجامید. این شورش از تابستان سال 1843 تا پاییز سال 1844 ادامه یافت و سرانجام با فشار "یانگ" و کنسول فرانسه و تبعید پنج تن از اعیان شهر، خاتمه یافت.

مورخین، شورش فوق را سرآغاز "احساسات خصمانة مردم فلسطین بر ضدّ غربیان" می‏دانند. پس از پایان مأموریت "یانگ" در منطقه، این‏گونه تحریکات ادامه یافت. "جیمز فین" کنسول بعدی بریتانیا در "بیت‏المقدس"، به پیروی از سلف خویش، همچنان بر ضدّ "خاندان حسینی" عمل می‏کرد. او به طور مداوم به دولت مرکزی عثمانی بر ضد ایشان شکایت می‏کرد و به آنان تهمت می‏زد. ("فین" که به عنوان یکی از دولتمردان پیشکسوت انگلیسی هوادار صهیونیزم شناخته می‏شود، در تاریخ‏نگاری "اسراییل"، مورد تمجید فراوان است. "دائر?المعارف یهود" از او به عنوان "پیشاهنگ استقرار مجدد یهودیان در "ارض اسراییل" یاد می‏کند.)

عملکرد "یانگ" و "فین" از سر دشمنی شخصی یا رقابت محدود با "کدخدایان سنتی فلسطین" برای افزایش نفوذ سیاسی و اجتماعی نبود، بلکه سیاستی مدوّن از سوی استعمار بریتانیا برای تسلط بر منطقة شرق مدیترانه به شمار می‏رفت؛ چرا که ساختارهای سیاسی ریشه‏دار و کهن محلی و "خاندان‏های کدخدامنش بومی"، بزرگ‏ترین مانع در راه اقتدار کامل استعمار غرب و سرمایه‏داری یهودی در این منطقة استراتژیک محسوب می‏شدند. در آینده خواهیم دید که تا شیرازة این خانواده‏ها، مخصوصاً خاندان "سادات حسینی" در فلسطین از هم نپاشید و قلع و قمع نشدند، تحقق اهداف بریتانیا و صهیونیزم، به صورت کامل میسر نشد و با حذف "حسینی"ها از "بیت‏المقدس" و فلسطین، تا چند دهه، اشغالگران صهیونیست، عملاً با هیچ مشکل جدی و تهدیدآمیز در داخل اراضی اشغالی مواجه نبودند.

 

*حاضریم به جای دیگری برویم

 

شورش سال‌های 1843 تا 1844 متأسفانه فاقد عمق سیاسی بود و پس از آن تا زمان ورود نظامیان انگلیسی به "بیت‏المقدس"، تحرکی مؤثر بر ضدّ اشغالگران و عوامل بیگانه در فلسطین مشاهده نشد. در آن روزگار،عمدة مردم فلسطین را کشاورزان و بادیه‌نشینان تشکیل می‏دادند و تعداد افراد باسواد در این سرزمین (در خوش‏بینانه‏ترین تخمین‏ها) به زحمت شامل یک چهارم جمعیت آن می‏شد و به دلیل چنین بافت جمعیتی، فعالیت و تحرک سیاسی قابل توجهی در میان بومیان فلسطین وجود نداشت. با این حال، نخبگان سیاسی فلسطین، تا حدودی، خطری را که از آن با عنوان "پروژة صهیونیستی" نام برده می‏شد، حس می‏کردند، خصوصاً پس از انتشار کتاب "دولت یهود" توسط "تئودور هرتسل بخش‏هایی از طبقة متنفذ و معتمد فلسطینی و خصوصاً خاندان "حسینی"، نسبت به "پروژة صهیونیستی" به شدّت حسّاس شدند.

مهاجرت یهودیان از نقاط مختلف دنیا به فلسطین از اواسط قرن نوزدهم به طور محسوسی افزایش پیدا کرده بود و یهودیان از قالب یک اقلیت غیرقابل توجه به اقلیتی دردسر ساز و رقیب ساکنان بومی تبدیل می‌شدند. به تاریخ 24 ژوئن سال 1891، جمع زیادی از شخصیت‌های برجستة بیت‌المقدس شکایت‌نامه‌ای به دربار سلطان عثمانی ارسال داشته و از ایجاد رقابت اقتصادی ناسالم در بازار، به دلیل رشد کمّی مهاجران گله کردند و خواستار ممنوعیت مهاجرت یهود و خرید زمین از سوی آن‌ها شدند.

در سال 1897، "محمدطاهر الحسینی"، مفتی وقت بیت‏المقدس، کمیته‏ای را برای بررسی "راه‏کارهای صهیونیست‏ها در جهت تصاحب اراضی فلسطین" تشکیل داد. مدتی بعد با انتشار خبر تشکیل "اولین کنگرة جهانی صهیونیزم" در شهر "بال" (واقع در سوئیس)، حساسیت‏ها وسعت بیش‌تری پیدا کرد و فضایی از عدم اعتماد و نفرت میان فلسطینیان و مهاجران یهودی در فلسطین ایجاد شد. حتی سلطان عثمانی (عبدالحمید) در واکنش به این کنگره، هیأتی متشکل از معتمدین خود را برای نظارت بیشتر بر بیت‌المقدس به این شهر اعزام کرد. این وضعیت به قدری برای جنبش نوپای صهیونیزم وحشت‏آور بود که "تئودور هرتسل" رهبر این جنبش شخصا در 19 مارس سال 1899 در نامه‏ای به شهردار بیت‏المقدس، تلاش کرد تا از نگرانی‏های اعراب بکاهد و تلویحاً اعلام کرد، صهیونیست‏ها حاضرند در صورتی که در فلسطین مورد استقبال قرار نگیرند، به جای دیگری بروند.

اما تداوم مهاجرت یهودیان و ناتوانی دولت عثمانی از عدم ورود و استقرار آنان در فلسطین ادامه پیدا کرد. عمدة این مهاجران در منطقة "طبریه" و "یافا" مستقر ‏شدند و طبیعی بود که با ادامة این روند، میان آنان و کشاورزان فلسطینی برخورد به‏وجود آید.

 

*اولین تنش ها میان بومیان و مهاجران

 

تنش میان "شهرک‏نشینان صهیونیست" ساکن در "طبریه" با "کشاورزان فلسطین?" در تابستان سال 1904 به شدت بالا گرفت. در 16 مارس 1908 میان مهاجران صهیونیست و فلسطینیان در شهر "یافا" درگیری به وجود آمد که به سرعت به شورشی خشم‏آلود اما محدود علیه یهودیان "یافا" منجر شد و با قتل یک فلسطینی و مجروح شدن 13 یهودی همراه بود. این شورش، اولین "واکنش قیام‏گونة" مردم فلسطین علیه "پروژة صهیونیستی" در قرن بیستم محسوب می‏شود. تا این تاریخ، مبارزات ضدصهیونیستی فلسطینی‏ها به شدت پراکنده و غیرمنسجم بود. اما پس از آن، شکل جدیدی به خود گرفت. در این مرحله، مطبوعات، پرچمدار مبارزات اعراب فلسطینی شدند. دو روزنامة "الکرمل" در حیفا و "فلسطین" در یافا نقش عمده‏ای در این دوران ایفا می‏کردند. کانون‏های سیاسی فلسطینی در این دوره، بر مبارزه با "پروژة صهیونیستی" تمرکز داشتند و این در حالی بود که سایر مناطق عربی، بر طبل استقلال اعراب از عثمانی می‏کوبیدند و جنبش ناسیونالیزم افراطی عربی را گسترش می‏دادند؛ اما اعراب فلسطینی، به دلیل هراس از تسلط صهیونیست‏ها بر فلسطین در صورت عدم حضور حاکمیت عثمانی، به هیچ‏وجه خواهان جدایی از دولت عثمانی نبودند. نمایندگان شهرهای فلسطینی در پارلمان عثمانی هم خواهان حفظ وحدت امپراتوری عثمانی بودند و با مبارزات "اعراب استقلال‏طلب" علیه عثمانی به شدت مخالفت می‏کردند.

در آستانة انتخابات سال 1914 پارلمان عثمانی، در فلسطین، مبارزات ضدصهیونیستی به سیاست اصلی جذب آرای انتخاباتی تبدیل شده بود و تمامی نامزدها، "افشای خطر صهیونیزم" و "جنگ علیه واگذاری اراضی فلسطینیان به مهاجران یهودی" را، برنامة اصلی خود اعلام می‏کردند. این در حالی بود که در همین ایام "حسین شریف مکه" و پسرانش در تدارک طغیانی خانمان‏برانداز علیه دولت عثمانی بودند .

"حسین و پسرانش" همانگونه که در فصول پیشین ذکر شد با نظارت و حتی فرماندهی مستقیم نمایندة بریتانیا به نام "توماس ادوارد لورنس" به تشکیل ارتشی از اعراب با نام "ارتش متحد عربی" دست زدند و به تاریخ 9 ژوئن سال 1916درست در بحبوحة جنگ اول جهانی که عثمانی به شدت مشغول جنگ در اروپا و همچنین نیازمند کمک اتباع خود بود، از پشت به آن حمله کردند. البته سایر سرزمین‏های عربی، هیچ مقاومتی در برابر این شورش تجزیه‏طلبانه از خود نشان ندادند و حتی به آن کمک هم کردند.

از مدت‏ها پیش، سیاست‏های غلط عثمانی و تحریکات ضدعربی "کمیتة اتحاد و ترقی" عامة مردم عرب را نسبت به عثمانی بی‏میل و حتی متنفّر کرده بود. اما فلسطینیان، در تمامی این دوران به دلیل بیم از "پروژة صهیونیستی" -که روز به روز بر ابعاد آن افزوده می‌شد- بر سیاست "وحدت‏خواهی" خود پافشاری کردند. به همین دلیل است که کم‌ترین همراهی و پشتیبانی مادی و معنوی از "جنبش تجزیه‏طلبانة شریف حسین و پسرانش" از سوی فلسطین صورت گرفت.

سرانجام در سال‏های پایانی جنگ اول جهان?، فلسطینی‏ها حفظ و بقای امپراتوری عثمانی را غیرممکن دانسته و تمامی امیدها به "وحدت با عثمانی" برای مقابله با صهیونیست‏ها، ناامید شد. به ناچار تنها تکیه‏گاه باقی مانده برای فلسطینیان، "استقلال‏طلبان عرب" و دوست و پشتیبان آنان، یعنی "دولت بریتانیای کبیر" بود. البته "انتشار اعلامیة بالفور" در نوامبر سال 1917 (یک ماه پیش از ورود ارتش بریتانیا به فلسطین) طبیعتا باید ضربة شدیدی را بر اعتماد اعراب به انگلستان وارد می‏کرد؛ اما عدم وجود رسانه‏های جمعی فراگیر که به سرعت، عموم مردم را از عمق فاجعه مطلع کند، از یک طرف و برقراری وضعیت جنگی در فلسطین که مانع از انتشار عادی مطبوعات در میان نخبگان این منطقه بود، از سوی دیگر، باعث شد تا مدت‏ها مردم و بخش عمدة نخبگان فلسطین به طور دقیق نسبت به خطری که لحظه به لحظه به آنان نزدیک می‏شد، هوشیار نباشند. البته بی‌سوادی حدود 75 درصد مردم را نیز باید به این دلایل افزود.

در همین فضا بود که "ارتش متحد عربی" به فرماندهی "فیصل"، فرزند شریف حسین، در ژوئن 1917 میلادی وارد "بندر عقبه" جنوبی‏ترین شهر اردن فعلی، شد و به قصد تصرف "دمشق" پیشروی خود را آغاز کرد. تا این مرحله، همکاری "استقلال‏طلبان عرب" و "متفقین" (انگلیس، فرانسه، روسیه و ایتالیا) علنی نبود، اما از این پس، رسماً جبهة واحدی تشکیل شد و "ارتش متحد عربی" به عنوان "جناح راست سپاه متفقین" مشغول نبرد با عثمانی شد. "جناح چپ سپاه متفقین" هم به فرماندهی ژنرال انگلیسی "ادموند آلن بی"، از مصر به طرف فلسطین حرکت کرد. ارتش انگلستان، از "صحرای سینا" گذشت، "غزه" را پس از جنگ سختی اشغال نمود، و پس از آن "الخلیل"، "یافا" و "بیت‌لحم" را تصرف کرد. سرانجام در نهم دسامبر 1917، با تسلیم نیروهای عثمانی مدافع "بیت‏المقدس"، این شهر پس از هشت قرن، بار دیگر به تصرف لشکریان صلیبی درآمد. البته مردم شهر در آن زمان، نظامیان انگلیسی را به چشم اشغالگران صلیبی نگاه نمی‏کردند. تصور عمومی این بود که نظامیان انگلیسی‏ برای پشتیبانی از "استقلال‏طلبان عرب" وارد منطقه شده‏اند و دوستان "ارتش متحد عربی" هستند. بنابراین تعجبی نخواهد داشت اگر بدانیم که ارتش بریتانیا در میان ابراز احساسات مردمی وارد "بیت‏المقدس" شد. دو روز بعد، منطقة "القلعه" واقع در "بیت‏المقدس" با حضور هزاران تن از مردم، شاهد سخنرانی معروف ژنرال "آلن بی" بود که طی آن، وی پایان تسلط دولت عثمانی را بر "اورشلیم" اعلام کرد. "آلن بی" سخنرانی خود را با جمله‏ای به پایان برد، که به دلیل فضای هیجان‏آلود عمومی، زیاد مورد توجه قرار نگرفت؛ اما در تاریخ، به ثبت رسید. جمله‏ای که اگر صاحب گوش‏های شنوا و حساسی آن را می‏شنید، به یقین دیگر به این ژنرال متکبّر و نظامیان تحت فرمانش به عنوان "منجیان عرب" نمی‏نگریست. او به صراحت گفت: "امروز جنگ‏های صلیبی پایان یافت."

البته بی‏انصافی است اگر به عکس‏العمل شیخ "کامل الحسینی" (مفتی وقت بیت المقدس) که در آن مراسم حاضر بود اشاره نکنیم. وی با شنیدن این جملة ژنرال انگلیسی، محل سخنرانی را به اعتراض ترک کرد. گرچه این واکنش بسیار تندی به نظر نمی‏آید؛ اما در زمانی که ستایش و تملّق بریتانیا به عنوان "منجی اعراب" امری رایج بود، عملی "شجاعانه" محسوب می‏شود.

 

*پایین کشیدن پرچم انقلابیون عرب!

حدود ده ماه پس از سقوط "بیت‏المقدس" به دست "آلن‏بی"، جناح راست سپاه متفقین، به فرماندهی "فیصل" در اول اکتبر سال 1918، وارد "دمشق" شد و طی چند روز بعد با تصرف سایر نقاط سوریه، تمامی سرزمین‏هایی که در اسناد تاریخی با نام "شام" یا "شامات" شناخته می‏شد، از کنترل عثمانی خارج شد و "فیصل" با هماهنگی "آلن بی" و در واقع با دستور او یک حکومت موقت عربی در ایالت عربی آزاد شده، از بندر "عقبه" تا شهر "حلب"، تشکیل داد و تعیین سرنوشت کلی این مناطق، به "کنفرانس صلح پاریس" موکول شد. در حماقت (شاید هم خیانت) رهبران استقلال‌طلب عرب ("شریف حسین" و فرزندانش) همین بس که علی‏رغم مشاهدة نشانه‏های آشکار نقشه‏های انگلستان مبنی بر خُلف وعدة برقراری "خلافت عربی - اسلامی"، همچنان برای تحقق این سودای جاه‏طلبانه، دست به دامان استعمارگر پیر می‏شدند.

موارد واضحی چون افشای قرارداد استعماری "سایکس - پیکو" و صدور "اعلامیة بالفور" و حتی پایین کشیده شدن پرچم "ارتش متحد عربی" در بیروت توسط ژنرال "آلن بی" نتوانست حساسیت اعراب را به صورت مؤثر برانگیزد. البته در هر سه مورد، "شریف حسین" و پسرانش از انگلستان خواستار توضیح شدند؛ اما تنها به دریافت پاسخ‏هایی در قالب تلگراف‏های دو پهلو و مبهم از طرف مقامات انگلیسی، اکتفا کردند.

در این میان حادثة پایین کشیدن پرچم "استقلال‏طلبان عرب" توسط ژنرال "آلن‏بی" در بیروت، شورش برخی فرماندهان "ارتش متحد عربی" را به دنبال داشت و می رفت که به بلوایی بزرگ تبدیل شود و همزمان شایعة تسلط فرانسه بر سوریه هم، به این بحران دامن زد. کار به جایی رسید که "فیصل" مجبور شد به خاطر این عمل به "آلن‏بی" اعتراض کرده و اعلام کند که:"نمی‏تواند نیروهای تحت فرمان خود را کنترل کند؛ مگر آن که مقاصد متفقین در مورد سوریه، لبنان و عراق صراحتاً اعلام شود" با وخیم‏تر شدن اوضاع، انگلستان و فرانسه در 7 نوامبر سال 1918، اعلامیة مشترکی صادر کردند که تأثیر عمده‏ای به جای گذاشت و ظرف چند روز، اوضاع را آرام کرد. در اعلامیة مذکور ذکر شده بود که هدف فرانسه و انگلستان، رهایی اعراب از ستم ترک‏هاست و این دو کشور، از تأسیس حکومت‏های ملی براساس انتخابات آزاد در سوریه، لبنان و عراق حمایت می‏کنند. صدور این اعلامیه، خشم فلسطینی‏ها را برانگیخت؛ زیرا در آن، هیچ ذکری از فلسطین به میان نیامده بود. رهبران جامعة مسلمان که در فلسطین که چند روز قبل با برگزاری مراسم تحریک‌آمیز سالگرد "صدور اعلامیة بالفور" از جانب یهودیان مواجه شده و شدیداً نگران بودند، به عمدی بودن حذف نام فلسطین از اعلامیة مشترک 7 نوامبر پی بردند و روز بعد به فرماندار نظامی بیت‏المقدس، ژنرال انگلیسی "استورس" اعتراض کردند. رهبران جامعة فلسطینی از فرماندار نظامی انگلیسی خواستند که صراحتاً پاسخ دهد، آیا فلسطین بخشی از سوریه هست یا خیر؟ اگر هست، پس چرا اعلامیه خطاب به آنان صادر نشده است؟ طبیعی بود که "ژنرال استورس" جواب روشنی به آنان ندهد. به این ترتیب روز بعد، سران جوامع مسلمان و مسیحی در بیت‏المقدس گرد آمده و خواستار اتحاد با شریف حسین و پسرانش شدند. این تنها راه نجات از یوغ استعمار انگلستان به حساب می‏آمد.

 

*آغاز تسلسل کنگره ها

در فوریة سال 1919 در واکنش به اعمال تحریک‌آمیز دولت‌های انگلیس و فرانسه، اولین "کنگرة سراسری فلسطین" با همت احزاب و جمعیت‌های معتبر و صاحب نفوذ فلسطینی در شهر بیت‌المقدس تشکیل شد. این کنگره که در آن 30 نماینده از شهرهای مختلف فلسطین شرکت داشتند باید دربارة آینده فلسطین پیشنهادات خود را ارائه می‌داد و قرار بود این پیشنهادات، در قالب قطعنامة نهایی کنگره، تدوین شده و توسط هیأتی به "فیصل" تقدیم شود تا از آن در "کنفرانس صلح پاریس" به عنوان سندی معتبر استفاده کند. در 25 فوریه، قعطنامة پایانی با این مضمون به تصویب رسید که "فلسطین، خود را قسمتی از سوریة عربی و دعاوی فرانسه را نسبت به خود فاقد اعتبار می‌داند." همچنین در این قعطنامه از "انگلستان" به عنوان "دولت دوست" خواسته شده بود که برای حفظ پیوستگی میان فلسطین و سوریه همکاری کند. "هربرت ساموئل" اجازه نداد که هیأت تعیین شده از سوی "کنگرة سراسری فلسطین" به پاریس رفته و در کنار "فیصل" در "کنفرانس صلح" حاضر شود. فلسطینیان، ناچار قطعنامة خود را با پست به دست "فیصل" رساندند. اما "فیصل" در سخنرانی و مذکراتی آتی خود، هیچ اشاره‌ای به این سند نکرد، زیرا همانطور که پیشتر اشاره شد ،وی در اوایل ماه ژانویه، با رئیس هیأت نمایندگی صهیونیست‌ها (حیم وایزمن) بر سر حذف فلسطین از ایالات عربی مورد ادعای خود به توافقی پنهانی رسیده بود. "فیصل" ساده‌لوحانه فکر می‌کرد با این توافق، تنها مانع "حسین شریف مکه" برای برقراری "خلافت عربی- اسلامی" بر سراسر قلمرو عربی (به استثنای فلسطین) برطرف خواهد شد.

 

*محمدعلی صمدی




واژه کلیدی :اسرائیل-1 و واژه کلیدی :فلسطین