بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸

سایت دیپلماسی ایرانی

خاطرات ژنرال پرویز مشرف رئیس جمهور پاکستان


مقدمه مترجم
ترجمه این کتاب (در خط آتش) را به روح پاک و مطهر شهدای سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در مزار شریف تقدیم می نمایم.تنها انگیزه من برای ترجمه این کتاب یادآوری درد و آلام فرو خفته از این فاجعه میباشد.تقدیر راه مرا از راه شهدای مزار شریف دور ساخت.جلد کتاب خاطرات پرویز مشرف
کتاب در خط آتش توسط ژنرال مشرف رئیس جمهور فعلی پاکستان به رشته تحریر در آمده است و در نوع خود کتابی ارزشمند از حیث بیان مطالبی نو و مکتوم در ارتباط با تحولات دهه اخیر پاکستان – افغانستان به شمار میرود و مطالعه آن آدمی را با حقایق و مسائل جالبی از روند تصمیم سازیهای سیاسی پاکستان و تحولات آن کشور روبرو و آشنا می نماید.در این کتاب هر چند که پرویز مشرف بر اساس وظیفه ملی خود چهره ای بی پیرایه و آراسته از شخص خود و همچنین سیاستهای پاکستان در قبال تحولات منطقه و به ویژه افعانستان ارائه نموده است، در عین حال با دقت نظر در بیان مطالب گفته شده میتوان به حقایق و مطالب ریز ارزشمندی دست یافت که ما را در شناخت هر چه بیشتر مسائل یاری خواهد داد.نقطه نظرات مشرف در خلال فصلها و همچنین نتیجه گیریهای او در خور توجه بوده و نشاندهنده هدف غائی او برای توجیه اقدامات آتی میباشد. 
 مترجم
 
مجله تایم آمریکایی تایمز می نویسد که رئیس جمهور پاکستان خطرناک ترین شغل جهان را دارد. او دو مرتبه تا یک قدمی مرگ رفته است .افراد او 670 تن از اعضای القاعده را کشته و این در حالی است که بسیاری از اعضای القاعده همچنان فعال هستند.
 
پاکستان از سال 1998 که اولین بمب اتمی خود را آزمایش کرد تا کنون دو مرتبه تا وقوع یک جنگ تمام عیار با هند پیش رفته است. مشرف به عنوان رئیس جمهور پاکستان برای امنیت و آینده سیاسی پاکستان جنگیده است. قابل پیش بینی نبود که رئیس یک دولت اقدام به نوشتن جزئیات خاطرات زندگی خود تحت عنوان روی خط آتش نماید، برای اولین مرتبه خوانندگان به مطالب دست اول در خصوص جنگ با ترور در مرکز تهدید دست پیدا می کنند.
 
مشرف برای اولین بار به مطالب جزئی و بیان و شرح کامل از حقایق مربوط به اسامه بن لادن و ایمن الظواهری و گریــــز و تعقیب ( بازی موش و گربه ) و منازعات خونین با آنان خواهد پرداخت. در این کتاب، مشرف به بیان تهدیداتی خواهد پرداخت که وی و شوکت عزیز (نخست وزیر) و یکی از نظامیان عالی رتبه را احاطه کرده است.
 
هنوز جنگ با تروریسم سر فصل و تیتر بسیاری از مسائل مهم جهان است و به همین دلیل عنوان این کتاب در خط اتش است. این کتاب داستان کاملی از چگونگی به قدرت رسیدن مشرف در سال 1999است، علاوه بر این در این کتاب جزئیات تقابل دو کشور پاکستان – هند در سرزمین کشمیر به تصویر کشیده شده و مواردی برای حل بحران پیشنهاد ارائه شده است. در این کتاب مطالبی از ملا عمر و آ.کیو.خان و نقطه نظرات مشرف در خصوص اسرائیل و زنان بیان شده است. خاطرات مشرف در برگیرنده تاریخ پاکستان از آغاز استقلال و جدایی از هند تا امروز است.
کتاب در خط آتش به بیان خاطرات پرویز مشرف می پردازد و توسط انتشارات سیمون اند اسچاستر از شرکت سی بی اس برای اولین بار در سال 2006 در بریتانیا منتشر شده است.
من این کتاب را به مردم پاکستان ، مردمی که برای کشورشان تلاش و با تحمل سختی در انتظار آینده بهتر هستند  تقدیم می کنم.
و
به مادرم که نقش بی بدیلی در زندگیم ایفا نمود تقدیم می کنم.
 
مقدمه نویسنده
این کتاب پنجره ای برای شناخت پاکستان و نقش من در ساختار و شکل دهی این سرزمین است. من در سنین جوانی زندگی پر فراز و نشیب و مملو از شور و شادی و غم و اندوهی را پشت سر گذاشتم، اما همواره به خودکفایی و آینده بهتر کشورم می اندیشیدم. اغلب به دلیل رک گویی و رو راست بودنم  مورد سرزنش و عتاب دیگران قرار گرفته ام و من مطمئنم که شما در این کتاب به خوبی به صداقت سخنانم در این خصوص پی خواهید برد. من از بیان مطالب هراسی  ندارم و تنها زمانی از ذکر آنان خودداری امتناع خواهم کرد که موضوع امنیت ملی کشورم در میان باشد.
 
زمانی اقدام به نوشتن خاطرات زندگی خودم گرفتم که پاکستان نقش بی بدیل و مهمی در مبارزه با تروریسم پیدا کرده بود و من مایل بودم تا همه جهانیان را از این مسئله آگاه کنم.
 
پاکستان کشوری است که از بخشهای مختلف شهری و روستایی ، ثروتمند و فقیر، تحصیل کرده و یا بیسواد تشکیل شده است.جمعیت 160 میلیونی کشورم  به زبانهای مختلفی صحبت می کنند. در کشورم مدرنیسم با بنیادگرایی و غرب گرایی با فرهنگ سنتی محافظه کار در تقابل است، بنابراین می توان اداره پاکستان یه عنوان یکی از سخت ترین کارها در جهان معاصر نام برد. حادثه 11 سپتامبر 2001 پاکستان را وارد تحولات پیچیده و عمیقی کرد و این رویداد عظیم، کشورم را در چه در داخل پاکستان و چه از لحاظ بین المللی تحت تاثیر قرار داد.
 
ملت ما نقش مهمی در تحولات قرن بیست و یکم دارد. آنچه در پاکستان اتفاق می افتد چه از لحاظ اجتماعی و چه از لحاظ  اقتصادی و سیاسی می تواند تاثیر مهمی در فرایند مبارزه جهانی با تروریسم طی سالهای اخیر و آتی داشته باشد و به شکل گیری روابط فی مابین اسلام و جهان غرب کمک کند. من به آینده ای توام با صلح و آرامش برای کشورم و جهان معتقدم. این مسئله تنها زمانی قابل دستیابی خواهد بود که جهان اسلام و غرب با هدایت و رهبری آمریکا بسیج شوند و قبل از پاکستان به حل این معضل توجه کنند.
 
همسرم صهبا و دیگر نزدیکانم و اعضای خانواده ام، هدایت خائیشیگی، هوما، آفتاب و شبنم علیرغم فعالیت های زیاد و کار فراوان مرا با اعتماد و دلگرمی اشان در نگارش و تهیه این کتاب یاری کردند. از همایون گوهر و بروس نیکولاس نیز برای تصحیح خوب این کتاب متشکرم. همایون تا دیر وقت از خواب خود میزد و به تصحیح کتاب می پرداخت. همچنین از تلاش وافر افسر ستاد آقای عاصیم باج وا بابت ضبط و نگارش مطالب متشکرم.
 
نهایتا متذکر می شوم که خاطرات من همانگونه که بیان زندگی خصوصی من است از سوی دیگر در بر گیرنده تحولات و حوادثی است که در طول این سالها روی داده است.
پرویز مشرف ، اول آگوست 2006، اسلام آباد ، پاکستان    
 
چهره به چهره با ترور
صبح 14 دسامبر سال 2003، در اسلام آباد در راه منزل به پایگاه نظامی بودم که ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد. افراطیون مذهبی قلبم را نشانه گرفتند و مرا هدف قرار داده بودند و تنها با لطف و مشیت خدا بود که نجات یافتم.
 
من با مرگ روبرو شده بودم، درگذشته نیز چندین بار با مرگ دست و پنجه کرده بودم ولی هر بار تقدیرم به رویم لبخند زده بود. من فقط به این دلیل شکر این نعمت را بجا آوردم که گویا همانند گربه نه جان دارم.
 
اولین مرتبه در سال 1961 میلادی هنگامیکه نوجوانی بیش نبودم از بالای درخت مانگو (انبه) آویزان شده بودم که ناگهان درخت شکست و من از بالای آن به زمین سقوط کردم. دوستان من که صحنه را دیده بودند تصور می کردند من مرده ام اما من از مرگ نجات یافتم.
 
در سال 1972 هنگامیکه که مسوول تعلیم کماندوهای نظامی در کوههای شمال منطقه بودم، مجبور بودم  سوار هواپیمای خطوط بین المللی پاکستان شوم که قرار بود در منطقه هیمالیا از گیلگت به سمت اسلام آباد حرکت کند. این هواپیما در برخورد با کوه متلاشی شد و تاکنون اثری از این هواپیما بدست نیامده است. من سوار هواپیما نشدم چرا که  در لحظه  آخر تعلیم، اجساد دو تن از همراهانم که از کوه سقوط کرده بودند پیدا شد و من به دستور فرمانده ارشد خود سوار هواپیما نشدم.
 
در حادثه ای دیگر، که در تاریخ 17 آگوست سال 1988 اتفاق افتاد قرار بود به عنوان افسر منشی رئیس جمهور با ژنرال ضیاءالحق در هواپیمای C130 وی را همراهی کنم که در آخرین لحظه از بخت خوبم، افسر دیگری به جانشینی من به این سمت گمارده شد و بیچاره به کام مرگ رفت. سفیر آمریکا آرنولد لویس رافائل نیز در میان مسافران بخت برگشته انفجار هواپیما بود. این حادثه هرگز به درستی بیان نشد و همانند یک راز سر به مهر در تاریخ پاکستان باقی ماند.
 
حادثه بعدی در سال 1998 اتفاق افتاد. در آن زمان من به عنوان فرمانده قرارگاه مانگولا فعالیت میکردم. باید برای شرکت در یک کنفرانس به مقر فرماندهی ارتش در راولپندی می رفتم .متعاقب اتمام مراسم رسمی با دوستم اسلم چیما از قرارگاه خارج شدیم تا در دفتر او بریچ بازی کنیم. در همین زمان فرمانده نیروی هوایی تحت فرمانم با یک فروند بالگرد به مانگولا آمد تا به جای اینکه از طریق جاده زمینی به راوالپیندی سفر کینم  با بالگرد به آنجا برویم. اما آنها مرا پیدا نکردند، هنگام بازگشت این یالگرد دچار سانحه شده و وی کشته شد. بازی بریج با دوستم مرا از مرگ نجات داده بود.
 
در 12 اکتبر سال 1999 من رئیس ستاد مشترک ارتش، بالاترین مقام نظامی پاکستان بودم. هواپیمای من قرار بود از کلمبو به کراچی پرواز کند. در این زمان بود که نخست وزیر پاکستان (نوازشریف) با بستن تمامی فرودگاههای پاکستان بر روی هواپیمای من و صدور فرمان برای خروج هواپیما از فضای پاکستان در صدد نابودی من بر آمده بود و سوخت هواپیما بصورت جدی در حال اتمام بود و اگر ارتش (با فرمان من) قادر به کنترل فرودگاه کراچی نشده بود معلوم نبود چه حادثه ای در انتظارم بود. هواپیما در آخرین دقایق بر روی باند فرودگاه کراچی نشست. تقابل بسیار جدی با نخست وزیر مرا به قدرت رساند، داستانی که شرح کامل آن را در این کتاب نوشته ام.
 
در جنگ  1965پاکستان و هند نیز دو مرتبه با مرگ روبرو شدم. ظاهرا این حوادث که ذکر کردم کافی نبود. در سال 2001 هنگام بازگشت از اجلاس سازمان ملل متحد در نیویورک به سمت پاکستان ناگهان خلبان به من اطلاع داد که برج مراقبت به وی هشدار داده است که هواپیما حامل بمبی است. ما سریعا به نیویورک بازگشتیم و پس از ساعتها جستجوی فنی مشخص شد که این حادثه تنها یک شوخی و شایعه بود.
 
اما حوادث دسامبر سال 2003 مرا در خط مقدم جنگ با تروریسم قرار داد و این حوادث بخشی از دلایل نوشتن این کتاب است. در 14 دسامبر سال 2003 از کراچی وارد پایگاه نیروی هوایی چاک لاله در 4 کیلومتری قرارگاه نظامی راولپندی و 10 کیلومتری اسلام آباد شدم. آجودان مخصوص من برایم دو خبر آورد. پاکستان در مسابقات چوگان هند را شکست داده بود و صدام حسین به اسارت نیروهای آمریکایی در آمده بود.
 
من به سمت قرارگاه نظامی به راه افتادم و در حال صحبت با نادیم تاج مشاور نظامی خود بودم که ناگهان صدای مهیب انفجاری از پشت سرم شنیده شد  و من متوجه شدم  که چه حادثه ای روی داده است. به این می اندیشدم که در زمانیکه سایر رهبران کشورها حوادث انفجار و رویدادها را تنها بر روی صفحه تلویزیون به تماشا می نشینند من در قلب این حوادث قرار دارم. نه تنها در متن حوادث که هدف اصلی این حوادث هستم. من به عنوان یک سرباز و رئیس ستاد مشترک و فرمانده قوای مسلح پاکستان همواره آماده مبارزه با تروریسم بوده ام.
 
هنگامیکه از یک پل در نزدیکی قرارگاه نظامی گذشتیم انفجار مهیبی روی داد. چهار چرخ اتومبیل ناگهان از جا کنده شد و فاصله ای را در هوا تا محل سقوط پرتاپ شدیم. صدای مهیب انفجار مرا متوجه بمب کرد.
 
مشاور من همین نظر را داشت. من می دانستم که این انفجار از بمبی قوی است چرا که سه اتومبیل بنز را به راحتی از جاده منحرف و به زمینهای اطراف پرتاب کرده بود.به پشت سرم که نگاه کردم موجی از دود و خرابی روی پلی دیدم که لحظاتی پیش از روی آن گذشته بودیم. بعد از طی مسافت 400 متری به پایگاه نظامی رسیدیم و معاون مشاور من عاصیم باج وا که با اتومبیل دیگری در پشت سر ما حرکت می کرد تائید کرد که این انفجار تلاشی برای کشتن من بوده است.
 
وارد خانه شدم تا همسرم و مادرم را ببینم .همسرم صهبا در تمامی سختیها و ناملایمات زندگیم همراهی همیشگی برایم بوده است. او صدای انفجار را شنیده بود و به محض ورودم از من در مورد انفجار سوال کرد. مادرم پشت در بود و متوجه ورود من نشد با اشاره صهبا را به راهرو خانه هدایت کردم و بدون آنکه مادرم متوجه شود به صهبا گفتم که هدف این انفجار بوده ام. او را آرام کردم و بار دیگر به سمت پل به راه افتادم تا اوضاع را بررسی کنم، پل تقریبا به طور کامل از بین رفته بود. اگر فقط چند ثانیه دیر از روی پل عبور کرده بودیم نمی توانستیم جان سالم به در ببریم. مردم با دیدن من شگفت زده شده بودند.
 
پنهان کردن حادثه از مادرم تقریبا غیر ممکن بود. خیلی زود از تمامی ماجرا باخبر شد چرا که بسیاری از نزدیکان ما بعد از شنیدن این خبر به منزل ما تلفن  کردند. روز بعد از حادثه خبر انفجار تیتر اول  تمامی روزنامه ها و رسانه های پاکستان بود و خبرهای پیروزی پاکستان بر هند و دستگیری صدام حسین در مرحله بعدی قرار داشت.عصر همان روز من و صهبا بدون اینکه تردیدی به خود راه دهیم بر اساس برنامه قبلی برای شرکت در مراسم عروسی یکی از دوستان به هتل سرنا در اسلام آباد رفتیم.
 
تصمیم ما موجب شگفتی کلیه مهمانان در مراسم عروسی شد چرا که آنان فکر می کردند که ما پس از وقوع انفجار حداقل برای مدتی در محلی آرام استراحت خواهیم کرد. این کار من هم تروریستها را از اینکه نتوانسته بودند صدمه ای به من وارد کنند و هم محافظان مرا که ناچار بودند با این شرایط به مراقبت از من بپردازند بشدت نگران کرده بود.
 
قبل از این حادثه همواره به طور عادی در خیابانهای شهر به عبور و مرور می پرداختم و از هیچ چراغ قرمزی عبور نمی کردم اما پس از این حادثه، محافظان اقدام به محافظت در دو سوی اتومبیل کردند و هنگام حرکت نیز پلیس اقدامان جدیدی را در خصوص توقف سایر اتومبیل ها اعمال می کرد. البته برنامه حرکت من را تنها نزدیکان من می دانستند و دیگران از آن بی اطلاع بودند.
 
مردم هنوز از این حادثه نگران بودند  که در 25 دسامبر 2003 پس از اتمام سخنرانی در کنفرانس سران اسلام آباد هنگام بازگشت به پایگاه نظامی در راولپندی، درست یک و پانزده دقیقه ظهر ساعت همراه با  مشاور نظامی خود  بودم و از کنار همان پلی که منفجر شده بود گذشتیم. کارگران سرگرم تعمیر پل بودند. ما به پمپ بنزینی در سمت راست رسیدیم .پلیس عبور اتومبیلها را در دو سوی جاده متوقف کرده بود. اتومبیل ون سوزوکی نظرم را جلب کرد که به صورت غیر عادی در کنار جاده ایستاده بود. انگار می خواست از سمت راست به کنار اتومبیل من بیاید. اتومبیل من در حال حرکت بود و من سرم را به سمت راست چرخاندم تا آن اتومبیل را بهتر ببینم. هنوز ثانیه ای نگذشته بود که ناگهان صدای انفجاری مهیب به گوشم رسید و اتومبیلم بار دیگر به هوا پرتاب شد. وضعیت رقت آوری بود. دود و آتش همه جا را احاطه کرده بود.
 
تعدادی از مردم بر اثر انفجار تکه تکه شده بودند.هر چند بعدازظهر بود اما همانند غروب به نظر می رسید. جان محمد، راننده من پایش را روی گاز اتومبیل فشار داد و من همزمان با کشیدن گلن گدن، اسلحه همراه خود از او خواستم که سریعتر براند. او بیشتر از 90 متر به جلو نرفته بود و ما نزدیک یک پمپ بنزین دیگر بودیم که بار دیگر انفجار وحشتناکی رخ داد. انفجار نخست از سمت راست و عقب ما بود و این انفجار دقیقا در روبروی ما اتفاق می افتاد. برخورد چیزی سنگین را با شیشه جلوی اتومبیلم احساس کردم نمی دانم چه بود.
 
ولی هر چه بود آسیب جدی به شیشه ضد گلوله اتومبیل وارد کرد.
 
بار دیگر دیدم که انسان های  زیادی تکه تکه شدند و اتومبیل های فراوانی بر اثر انفجار از بین رفته رفتند. به نظر می آمد که نیمه شب در ظهر پدیدار شده است. تایرهای اتومبیل از جای خود کنده شده بودند و من می دانستم که این نوع اتومبیلها قادرند بدون تایر مسافتی در حدود پنجاه تا شصت کیلومتر را روی رینگها بروند. بار دیگر جان محمد با فریاد من گاز اتومبیل را فشار داد و اتومبیل که اکنون بدون تایر بود و روی رینگ ها حرکت می کرد زوزه کشان براه خود ادامه داد و بالاخره ما به پایگاه نظامی رسیدیم.
 
صهبا، صدای مهیب انفجارها را شنیده بود و هنگامیکه ما به پایگاه نظامی رسیدیم او تا اولین اتومبیل را دید که روی رینگ حرکت می کند و همراه با صدای دلخراش زوزه دود هم از آن خارج می شود  و تکه های گوشت انسان به آن چسبیده است شروع به فریاد زدن کرد. او بی وقفه فریاد می کشید .او که در همراهی با من حوادث خطرناک زیادی را تجربه کرده بود هرگز  چنین بی تاب ندیده بودمش. من رو به روی او بودم ولی او مرا نمی دید  و به سمت درب پایگاه می دوید.  فقط فریاد می کشید.
 
حرفهایش را نیم فهمیدم. به نظرم دچار حمله عصبی شده بود. به سختی با همراهی چند نفر از همراهانم توانستم او را کنترل کنم و به داخل خانه هدایت ببرم. با زحمت او را آرام کردم .به او گفتم خوب نگاه کن. من سالم هستم. همه چیز عادی است. او را آرام کردم و از خانه بیرون آمدم.
 
به اتومبیل ها نگاه کردم و متوجه شدم که بیشتر آنها بشدت آسیب دیده اند. موج انفجار صدمات زیادی را به این اتومبیلها وارد کرده بود و یقینا اتومبیل های معمولی که در معرض این موج انفجار قرار گرفته بودند به طور کامل منهدم شده بودند..تکه های بدن انسان ها بر روی اتومبیها به صورت رقت آوری خودنمایی میکرد و صحنه بسیار مشمئز کننده ای را بوجود آورده بود. اتومبیل اسکورت عقبی من بشدت آسیب دیده بود.
 
در این انفجارها 14 نفر کشته و سه نفر هم زخمی شدند. پلیس بیچاره ای که بخاطر من حرکت اتومبیلها را در دو سوی جاده متوقف کرده بود بر اثر انفجار اول کشته شده بود و اتومبیل پلیس که خود را برای نجات جان من به دومین اتومبیل انفجاری کوبیده بود کاملا از بین رفته و هر 5 پلیس که داخل آن قرار داشتند مرده بودند. به این می اندیشیدم که اگر پلیس راهنمایی و رانندگی رفت و آمد در جاده را متوقف نمی کرد تنها خدا می داند که چه چیزی در انتظار من بود.
 
بعد از مدتی متوجه شدیم که قرار بود تا سومین حمله انتحاری بعد از این دو انفجار رخ دهد. به این فکر می کردم که شاید نفر سوم با دیدن دو انفجار و کشته شدن دوستان خود اعصابش به هم ریخته و از انجام این کار منصرف شده است و یا اینکه فکر کرده است که کار تمام شده است و تنها خواسته  تا خود را نجات دهد و از معرکه گریخته است. احتمالا اگر او کار خود را رها نمی کرد موفق به کشتن من می شدند چرا که اتومبیل من بعد از وقوع دو انفجار کاملا سیستم دفاعی خود را از دست داده بود و کاملا بی دفاع شده بود.
 
تحقیقات بعدی دخالت مقامات بلند پایه القاعده در پاکستان در طرح ریزی این ترورها را نشان داد. لازم است که داستان کامل این حادثه را بگویم چرا که یکی از بزرگترین پیروزیهای ما در مقابله با ترور محسوب می شود.
 
من در صفحات بعدی خواهم گفت که چرا به یکی از اهداف اصلی تروریست ها تبدیل شده ام. داستان زندگی من مصادف است با تاریخ تشکیل کشورم. بنابراین فصلهای بعدی کتاب نه تنها سرگذشت زندگی یک مرد، بلکه تاریخ پاکستان را نیز بازگو می کند.
 
بخش اول - سرآغاز راه
فصل اول - قطاری به پاکستان
تاریخ : 14 آگوست 1974-  مکان : هند و پاکستان
روزگار سختی بود. روزهای خاطره انگیزی بود. کور سوی درخشش آزادی در افق نمایان بود. تهدید قتل عام بر سرمان سنگینی می کرد. امید جای کوچکی داشت. گرگ و میش امپراطوری بود. داستان پیدایش دو کشور بود.
 
در یک روز داغ و مرطوب تابستان، قطاری خاک آلود از دهلی نو به سمت بندر کراچی به راه افتاد. صدها نفر در کوپه های قطار جا گرفتند. از اطراف و اکناف آن آویزان شدند و بر کف راهروهای آن نشستند. چنان جمعیتی در قطار موج می زد که اگر سوزن از دست کسی می افتاد به زمین نمی رسید. گرما و کثیفی قطار کمترین آزار را بر مسافران این قطار تحمیل می کرد. به راهروهای قطار که نگاه می کردم گویی اجساد مردان، زنان و کودکانی را که به طور فجیعی کشته شده اند روی یکدیگر تلمبار کرده اند. مسافران قطار به امید آغاز یک زندگی جدید در یک کشور جدید به نام پاکستان دل به راهی سپرده بودند که قطار در آن موج می خورد و پیش می رفت. پاکستان با مبارزه و تقدیم کشته های فراوان بدست آمده بود.
 
هزاران خانواده مسلمان در ماه آگوست با جا گذاشتن تمام دلبستگیها و خانه های خود درهند تنها با همان لباسهایی که به تن داشتند سوار این قطار شدند تا به سرزمین جدید بروند. قطاری از پس قطاری دیگر آنها را به سرزمین جدید می رساند. بسیاری از آنهایی  که نمی توانستند و قادر نبودند دل به این سفر ببندند توسط سیکهای افراطی هندو مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار گرفتند و کشته شدند. بسیاری از هندوها و سیکهای افراطی نیز در مسیری مخالف، پاکستان را ترک کردند و وارد هند شدند. هر چند آنان نیز مورد آزار و خشونت بیحد مسلمانان قرار گرفتند و بسیاری از آنان به قتل رسیدند. قطار با انبوه مسافرانی که هند را برای همیشه به مقصد پاکستان ترک می کردند در سکوتی فلج کننده، گنگ و دهشت آور به پیش می رفت هرچند تمامی مسافران این قطار حرفهای زیادی برای گفتن داشتند.
 
این داستان یک خانواده متعلق به طبقه متوسط جامعه است. داستان یک مرد به همراه همسر و سه فرزند پسرش که از دهلی خارج شدند .پسر دوم این خانواده در آن زمان تنها چهار سال و سه روز داشت وتنها خاطره ای که از آن قطار بر ذهن او نقش بسته است تشویش و نگرانی مادرش بود.
 
او نگران قتل عام خانواده اش توسط سیکهای افراطی بود. با توقف  قطار در هر ایستگاه، چشمان مادر به اجساد بی شماری می افتاد که در اطراف ایستگاه بر زمین افتاده اند. دلشوره اش فزونی می گرفت. قطار ناگزیر از عبور از منطقه پنجاب بود، منطقه ای که مملو از اجساد بود.
 
این پسر کوچک همچنین به یاد دارد که پدرش به شدت نگران جعبه ای کوچک بود که تمام مدت با خود به همراه داشت. او محافظ این جعبه بود. این جعبه زندگی او بود و حتی هنگام خواب بجای بالش بر زیر سرش قرار می داد. در این جعبه نزدیک به هفت صد هزار روپیه بود که قرار بود برای وزارت خارجه کشور جدید هزینه شود.
 
پسر کوچک به خاطر دارد که در 15 آگوست قطار وارد کراچی شد و مورد استقبال مردم زیادی قرار گرفت. در آنجا غذا ، شادی ، اشک، خنده و در آغوش کشیدن و بوسه بود. اینها همه بشکرانه سلامتی مسافران قطار بود.
 
داستان زندگیم را با فعل سوم شخص آغاز کردم چراکه از داستان قطار، آن را گفتم که از بزرگترهای خود شنیده بودم و نه آن چیزی که خود با جزئیات به یاد داشتم. از سالهای آغازین زندگی خاطره زیادی  به یاد ندارم. من در 11 آگوست سال 1943 در موگال جنوبی، بخشی از دهلی، در خانه ای که نهر والی حاویلی نامیده می شد به دنیا آمدم. برادرم جاوید که بسیار باهوش بود یکسال زودتر از من بدنیا آمده بود و برادر کوچکترم نوید نیز بعد از من بدنیا آمد و خانواده ما کامل شد.
 
نهر والی حاویلی متعلق به جد بزرگم، خان بهادر قاضی محتشم الدین معاون اداره مالیات دهلی بود. او دخترش آمنه خاتون را به عقد سید شرف الدین در آورد. سید به کسی گفته می شود که ریشه نسل اندرالنسل او به پیامبر گرامی اسلام می رسد. گفته می شود که پدر بزرگم مردی خوش سیما و فردی متمول در پنجاب بود. او مادر بزرگم آمنه خاتون را رها کرد و با زنی دیگر را به عقد خود درآورد. او دو پسرش سید کشرف الدین (پدرم) و سید اشرف الدین را نیز به مادر بزرگمان سپرد و رفت. آمنه خاتون به خانه پدری آمد و در آنجا ساکن شد. در همین خانه من متولد شده ام.
 
پدرم سید مشرف الدین و برادر بزرگترش هر دو فارغ التحصیل دانشگاه معروف اسلامی علی گره بودند. عمویم هنوز در دهلی زندگی می کند. پدرم پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه در وزارت خارجه به عنوان حسابدار مشغول به کار شد و در مدتی بعد به عنوان مدیر آن بخش انتخاب شد. پدرم چند ماه پس از آنکه من به ریاست جمهوری کشورم رسیدم دیده از جهان فرو بست.
 
خان بهادر قاضی الهی ، پدر مادرم یک قاضی بود. او بسیار دست و دل باز بود و برای تحصیل فرزندانش همت زیادی کرد. مادرم زرین مدرک فارغ التحصیلی خود را در زمانی از دانشگاه دهلی گرفت که بسیاری از زنان مسلمان جرات فکر کردن به تحصیل را نیز نداشتند. پس از پایان  تحصیلات دانشگاهی با پدرم ازدواج کرد. پدر و مادرم وضعیت خوب مالی نداشتند و ناچار بودند تا با رنج و زحمت فراوان هزینه آموزش فرزندانشان را تامین کنند. خانه ما در سال 1946 فروخته شد و خانواده ام به خانه دولتی در حوالی میدان حالو در امتداد جاده یارن در دهلی نو کوچ کردند. ما تا سال 1947 که به پاکستان مهاجرت کنیم در این خانه ساکن بودیم.
 
مادرم برای تامین برخی از هزینه های خانواده به تدریس در یک مدرسه را آغاز کرد. خانواده گرمی داشتیم و تمامی سعی مادر و پدرم  در این بود که فرزندان خوبی را برای جامعه پرورش دهند. مادرم هر روز مسیر خانه تا مدرسه را پیاده می رفت تا بتواند با پول کرایه ای درشکه برایمان میوه بخرد و به خانه بیاورد.
 
ارزشهایی که پدر و مادرم از والدینشان به ارث برده بودند در طول زمان به ما منتقل شد. می توانم بگویم اگر چه ثروتمند نبودیم ولی در بهترین مدرسه درس خواندم. اما از دوران کودکی هیچ به یاد ندارم.
 
فصل دوم – استقرار در کراچی
کراچی شهریاست بسیار قدیمی، همانند بسیاری از شهرهای ما، سابقه آن به دوران باستان بازمی گردد. کراچی در آغاز روستایی بود بر کناره ساحل دریای عرب که عمدتا اهالی روستا به ماهیگیری از دریا می پرداختند. در سال 1947 بعنوان پایتخت پاکستان انتخاب شد. البته در حال حاضر پایتخت پاکستان به اسلام آباد منتقل شده است که شهری است جدید، با اسلوب جدید شهر سازی در دامنه کوههای هیمالیا.
با ورود ما به کراچی، پدرم خانه ای در محله جاکوب لاینز کرایه کرد که شامل دو اتاق، آشپزخانه و دستشویی بود. در بخشی از ساختمان داربستی قرار داشت که بر روی درختان آن محوطه قرار می گرفت. دیگر اعضای فامیل مانند خاله ها و عمه ها به تدریج به ما ملحق شدند و بعضی از شب ها هیجده نفری در همین دو اتاق شب را به صبح می رساندیم. تا آنجا که به یاد دارم روزگار خوشی داشتیم و تمامی این شرایط سخت را با روحیه خوبی که داشتیم پشت سر گذاشتیم. ما می توانستیم با نوشتن ادعا نامه ای مبنی بر اینکه خانه مادر بزرگمان در دهلی نو به دست هندوها اشغال شده است خانه ای بزرگ در کراچی را از آن خود کنیم. اما به دلایلی هیچکس چنین کاری نکرد.
شبی از شبها متوجه شدم که دزدی پشت منزل ما مخفی شده است، در آن زمان من کودکی خردسال بودم ولی آرام نزد مادرم رفتم و موضوع را به او گفتم. پدرم برای ماموریتی به ترکیه رفته بود. مادرم فریاد کشید و همسایه ها  فورا به خانه ما ریختند و دزد در حالی که تنها وسایل ارزشمند منزل را که شامل لباسهایمان بود در دست داشت توسط همسایه ها دستگیر شد. او به شدت گریست و گفت که از شدت فقر دزدی  کرده است. پلیس که برای بردن او آمد مادرم گفت که او دزد نیست و بجای آنکه او را تحویل پلیس دهد به او غذا داد و بعد به او اجازه داد تا از خانه ما برود. مادرم به دزد غذا داد چراکه حس همدردی و کمک به همنوع در آن روزگار سخت در میان مردم وجود داشت.
شوکت آشپز خانواده ما بود که در هنگام عروسی مادرم به عنوان بخشی از جهیزیه به خانه ما آمده بود و با ما از دهلی به کراچی آمد. او اکنون در شهر حیدر آباد ایالت سند زندگی می کند و از زمانیکه به سمت ژنرال در ارتش رسیدم دیگر او را ندیدم.
 
من و برادرم جواد در مدرسه پاتریک درس می خواندیم .این مدرسه توسط مسیونرهای مسیحی اداره می شد. در حال حاضر از آن دوران چیزی به خاطر ندارم. تنها چیزی که به خاطر دارم این است که برای رسیدن به مدرسه هر روز یک کیلومتر و نیم پیاده راه می رفتیم.
 
پدرم کار خود را در وزارت خارجه جدید آغاز کرد، او در ساختمانی به نام قصر موهاتا کار می کرد. این ساختمان بعدها محل سکونت خانم فاطمه جناح خواهر بنیانگذار پاکستان، محمد علی جناح شد که به نام قائد اعظم و یا رهبر بزرگ نامیده می شود. این ساختمان در حال حاضر تبدیل به موزه شده است. به یاد می آورم که امکانات ساختمان به اندازه ای کم بود که پدرم حتی صندلی برای نشستن نداشت و برای انجام کارهای روزمره خود بر روی یک صندوق چوبی می نشست. محل کار پدرم همواره با کمبود کاغذ، پونس و قلم روبرو بود و پدرم به ناچار از تیغ های صحرایی برای اتصال کاغذها به هم استفاده می کرد. این وضعیت پاکستان جدید بود و دلیل این وضعیت این بود که هند حاضر نبود سهمی که به مردم پاکستان تعلق می گرفت را بپردازد. در آن زمان بریتانیا تصمیم گرفت تا از هند خارج شود. این رویداد به نام آزادی بزرگ در هند در ژوئن سال 1948 مطرح بود.
 
 اما لرد لوئیس مانت باتن آخرین فرماندار بریتانیا درهند، لندن را متقاعد کرد که نمی تواند تا آن زمان در هند باقی بماند و بنابراین زمان خروج نیروهای انگلیسی به آگوست سال 1947 تغییر پیدا کرد. این تصمیم در آوریل سال 1947 اعلام شد و یکی از دهها تصمیمی بود که از سوی نمایندگان پاکستان، هند و دولت بریتانیا اتخاذ شد. از تصمیم های دیگری که نمایندگان پاکستان، هند و دولت بریتانیا اتخاذ کردند  این بود که دارائیها و ثروت در دسترس بین حکومتهای هند و پاکستان تقسیم شود. هند به مجرد آنکه از سیطره بریتانیا خارج شد به هیچ یک از تعهدات خود پایبند نماند.
 
پدرم مرد بسیار مهربان و دست ودلبازی بود. او با آنکه ثروتمند نبود ولی به دیگران کمک می کرد و این مسئله تنها مورد مشاجره بین او و مادرم بود. مادرم اعتقاد داشت اول بایستی نیازهای خانه رفع شود و بعد از آن به دیگران کمک کرد و در واقع معتقد بود چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. ولی پدرم در این موارد با کسی مشورت نمی کرد. مادرم همانند دیگرمادران آسیایی تاثیر بسیاری در رفتار و نوع نگرش خانواده از خود بروز می داد و در چگونگی تربیت فرزندان خود تاثیر خود را گذاشته است. او همه این کارها را برای حمایت از فرزندانش انجام می داد.او به جای آنکه به شغل آموزگاری ادامه دهد در بخش خدمات گمرکی استخدام شد. او هر روز با لباس سفید کلوش مخصوص برای انجام بازرسی از محموله های هواپیماهای دریایی به بندر می رفت. به خاطر می آورم که او یک بار محموله قاچاقی را کشف کرد و جایزه  خوبی از گمرک گرفت.
 
یکی از بزرگ ترین رویدادهای  تلخی که به خاطر می آورم مربوط به درگذشت بنیانگذار پاکستان قائد اعظم در تاریخ 11 سپتامیر سال 1948 است. پاکستان به طفل سیزده ماهه ای می ماند که تنها بزرگ خود را از دست داده باشد. قائد اعظم محمد علی جناح بوسیله نویسنده آمریکایی زندگینامه او استنلی ول پرت اینگونه توصیف شده است. تعداد کمی از افراد هستند که در تاریخ تاثیر گذار هستند. تعداد کمتری قادرند نقشه جهان را تغییر دهند. به سختی می توان کسی را پیدا کرد که بتواند ملتی را تشکیل دهد. محمد علی جناج هر سه کار را با هم انجام داد. مرگ قائد اعظم اعتماد به نفش مردم پاکستان را متزلزل کرد. مراسم تشیع پیکر او قرار بود از جاده اصلی کراچی که خانه ما در آن قرار داشت بگذرد. به خاطر می آورم که با دوستان خود ساعتها بر روی دیوار نشستیم تا مراسم را نظاره گر باشیم. هنگامیکه جنازه وارد جاده شد همه می گریستند. حس ناامیدی و یاس در وجود همه مردم موج میزد. لیاقت علی خان اولین نخست وزیر پاکستان توانست در احیای حس اعتماد به نفس ملت پاکستان نقش موثری ایفا کند و روحیه مردم غم زده را تسلی بخشد.
 
سالهای خوب و خوشی را در کراچی سپری کردم. در سراسر کشور حس ناامیدی جای خود را به امید داده بود و همه به آینده ای توام با آرامش و سعادت امیدوار بودند. وقتی خاطرات کودکی خود را مرور می کنم به یاد قطاری می افتم که از دهلی به سمت کراچی در حال حرکت بود. آن دوران برای ما مهم بود چرا که با پذیرش خطر برای آغاز زندگی جدید وارد این سرزمین شدیم. در روزها و ماه های اولیه پس از مهاجرت، حس دلتنگی بر قلب پدر و مادرم چنگ می زد و در مقابل دگرگونی دیگری در روح و جان من ریشه می دواند. من بعنوان پسر کوچکی که به ظاهر ریشه در این سرزمین نداشتم بزرگ می شدم و پاکستان در درونم ریشه می دواند.سرزمینی که حاضرم با همه زندگیم از آن محافظت نمایم.
فصل سوم – ترکیه ، سالهای شکوفایی 
دو سال پس از ورود ما به شهر کراچی ، پدرم برای انجام ماموریت کاری به سفارت پاکستان در آنکارا منتقل شد. من و برادرانم از سفر به کشور دیگری برای زندگی بسیار هیجان زده بودیم. اقامت هفت ساله ما در ترکیه تاثیرات شگرفی بر جهان بینی من از زندگی و رفتارم بجا گذاشت.
 
ترکیه و پاکستان در بسیاری از موارد شباهت های زیادی با یکدیگر دارند. مهمترین و نخستین وجه اشتراک دو کشور مسلمان بودن آنها است. همانطور که پاکستان در سال 1947 کشور تازه استقلال یافته ای به شمار می رفت، ترکیه جدید نیز بر مبنای عقاید و افکار آتاتورک به وجود آمده بود. با سقوط و فروپاشی امپراطوری عثمانی، آتاتورک با جلوگیری از اضمحلال و تجزیه ترکیه این کشور را نجات داد و به عنوان آتاتورک (پدر ترکها) نامیده شد. او درجایگاه یک افسر نظامی پاشا نامیده می شد و با توجه به هوش سرشار خود در دوره تعلیم توسط آموزگار خود بنام کمال( کامل) نامیده شد و سپس مصطفی کمال بنام آتاتورک معروف شد.
 
بسیاری از غذاهای پاکستانی ریشه ای ترکیه ای دارند .کلمه اردو به معنای ارتش است که آن نیز ریشه اش به زبان ترکی بازمی گردد. دو ویژگی ملت ترکیه که با جان و روحم عجین شده است حس وطن پرستی و افتخار به هر آن چه که دارند است و دیگری علاقه زیاد آنان به پاکستان و مردم کشورم.
 
برای سه پسر بچه سفر به ترکیه سفری مملو از خاطرات و شگفتیها بود. ما در آغاز سفر با کشتی اچ ام اس دارکا از بندر کراچی به سمت بندر بصره در عراق به راه افتادیم. سفر با کشتی برایم تجربه ای منحصر به فرد بود. از بصره با قطار به طرف آنکارا رفتیم. این سفر سه-چهار روز طول کشید و در مقایسه با قطار پر از محنت و دردی که در سال 1947 از دهلی به کراچی سوار شده بودیم ، سفری پر از شادی و خوشی بود.
 
با ورود به آنکارا درخانه ای مستقر شدیم که یکسال به زندگی در آن خانه ادامه دادیم. بعد از آن تا خاتمه ماموریت پدرم سه خانه دیگر در آنکارا عوض کردیم. در خانه چهارم تا پایان کار پدرم ماندیم .این خانه ها اگر چه متوسط بودند ولی به نسبت خانه دو اتاقه ای که در کراچی داشتیم بسیار راحت بودند. مادرم بعنوان تایپیست سفارت پاکستان در سفارت مشغول به کار شد. او سرعت بسیار خوبی در تایپ مطالب داشت و یکبار برنده مسابقه سرعت در تایپ شد. شاید برای همین است که میتواند بسیار خوب بنوازد. او صدای خیلی خوبی هم داشت. پدر و مادرم عاشق موزیک و رقص و بویژه رقص باله بودند. پدرم در رقص مهارت خاصی داشت و در مراسم تاجگذاری ملکه انگلیس که بسیاری از کارکنان سفارت در آن شرکت کرده بودند پدر و مادرم جایزه نخست رقص را از آن خود کردند.
 
طبیعتا، کارکنان سفارت تمامی تلاش خود را انجام دادند تا اقامت ما در آنکارا با خوشی سپری شود، اما مساعدت اساسی و موثر را نزدیکان ترک برای ما فراهم آوردند. یکی از برادان مادرم قاضب علام حیدر که بعدها گوینده اول زبان انگلیسی در رادیو پاکستان شد– در باره او چه میتوانم بیان کنم؟ یک عاشق واقعی. او همواره عاشق بود و ما هر از گاهی می شنیدیم که دوباره ازدواج کرده است. همسر اول دایی ما زنی بود که از مادر ترک و از پدر ملیت دیگر داشت. برادر او حکمت هند را به مقصد ترکیه ترک و در این کشور رحل اقامت افکند. پدرم تلاش زیادی کرد تا حکمت را پیدا کند اما نتوانست. حتی درج آگهی در روزنامه نیز موثر نبود. از قضا خانمی تایپیست بنام مهرشان که ترک بود و در سفارت پاکستان کار می کرد حکمت را می شناخت و به ما اطلاع داد که حکمت در استانبول زندگی می کند. مهرشان به حکمت تلفن کرد و او برای دیدن ما به آنکارا آمد. او ما را به افراد فامیلش معرفی کرد. یکی از بستگان او قدری بیی بود که با خانم لیمان ازدواج کرده بود. او دو فرزند پسر داشت، متین و چتین. هنوز با آنها در تماس هستم.
 
در شش تا هشت ماه نخست اقامت در آنکارا من و برادرم وارد مدرسه شدیم. زبان انگلیسی را بصورت اولیه آموختیم ولی زبان ترکی را بسیار خوب و در حد عالی یاد گرفتیم. این موضوع به ما کمک کرد تا دوستان ترک خوبی برای خودمان پیدا کنیم. به مرور زمان، آنقدر خوب به زبان ترکی مسلط شدیم که گاهی برخی از دوستان ترک نمی توانستند بفهمند که ما خارجی هستیم. حتی اکنون هم که به زبان ترکی صحبت می کنم با زبان مترجمان متفاوت است و آنها قادر نیستند اینگونه روان صحبت کنند. ما باید زبان انگلیسی را در دوره متوسطه تحصیلی یاد می گرفتیم بنابر این والدینم من و برادرم را به مدرسه خصوصی که توسط خانمی بنام قدرت – قدرت اداره می شد فرستادند. این خانم آلمانی همسری ترک داشت و نام خود را از فامیلی شوهرش اقتباس کرده بود. او اصرار فراوانی بر آموزش ریاضیات و جغرافیا داشت و برای همین هنوز هم من و برادرم جاوید مهارت ویژه ای در این دو درس داریم. خانم قدرت مهارت خوبی برای تفهیم ساده درس ریاضیات داشت و از طریق ایجاد رقابت در بین بچه ها به آنها آموزش می داد.
 
از این رو فهم مفاهیم و محاسبات ریاضی بر ذهن من بخوبی نشست و حتی در کلاس دهم زمانی که آمریکا تحصیل می کردم، علیرغم پائین بودن همه نمراتم که بعدا دلیل آن را خواهم گفت در درس ریاضی نمره بالایی داشتم. خانم قدرت به ما جغرافیای جهان را نیز آموخت. او به ما یاد داد که چگونه نقشه ها را مطالعه کنیم و کشورها، پایتختها، اقیانوسها، رودخانه ها، صحراها و کوهها را بشناسیم. دانستن اطلاعات جغرافیایی زمانیکه من می خواستم به ارتش پاکستان ملحق شوم بسیار کارساز بود. مدرسه خانم قدرت مختلط بود و دختران خارجی نیز در این کلاسها حضور داشتند. من و برادرم از اینکه با آنها باشیم خجالت می کشیدیم و شرم و حیای زیادی داشتیم. زمانی که آنها ما را به خانه و مهمانی های خود دعوت می کردند حس غریبی داشتیم و این مسئله موجب توجه بیشتر آنان به ما شده بود. دختران ده ساله رشد بیشتری نسبت به همسالان پسر داشتند.
 
در ترکیه که بودم علاقه وافر خود را به ورزش احساس و بنابر این در رشته های ورزشی ژیمناستیک و والیبال و بدمینتون فعالیت می کردم. بدمینتون اصالتا ورزش ترکی نیست اما ما در سفارت بازی می کردیم. ترکیه ها عاشق بازی فوتبال هستند. ما نیز مثل سایز کودکان هفت سنگ بازی می کردیم که مادرم مخالف این بازی ما بود. در زمستان وقتی هفت سنگ بازی می کردیم دستهایمان از شدت سرما ترک می خورد و مادرم متوجه می شد و من برای اینکه مادرم متوجه نشود سنگها را در جوراب هایم قائم می کردم. من از اول در درس هایم موفق بودم اما نه به اندازه برادر بزرگم جاوید. اگر کسی آثار مارک توین را مطالعه کرده باشد می تواند بفهمد من مثل تام سایر بودم ولی بر خلاف این شخصیت داستانی با علاقه به مدرسه نیز می رفتم. سفارت لبنان روبروی منزل ما بود. در داخل باغچه سفارت درختان میوه فراوانی بود و من متوجه شده بودم که نگهبان سفارت لبنان یک بار در مسیری کوتاه می رود و بازمیگردد و یکبار در مسیری طولانی تر و من وقتی او مسیر طولانی تر را می پیمود به باغچه سفارت می رفتم و میوه های آن را می خوردم.
 
من در دوران کودکی خیلی پر جنب و جوش بودم و اغلب کارهایی را انجام می دادم که بقیه بچه ها از انجام آن هراس داشتند. مادرم از شیطنت های من ناراحت می شد و وقتی دوستانم به خانه ما می آمدند به آنها می گفت بروید و بگذارید تا فرزندم درس بخواند. من از این رفتار مادرم ناراحت می شدم ولی کاری نمی توانستم بکنم وفقط دنبال فرصت مناسب می گشتم تا وقتی مادرم متوجه من نبود از خانه بیرون بروم و با دوستانم باشم. یکی دیگر از کارهایی که مادرم اصلا دوست نداشت من انجام دهم همراهی با پدر برای رفتن به شکار مرغابی بود. کارکنان سفارت در آن زمان بصورت گروهی به دریاچه بنام گل باشی که خارج از آنکارا بود می رفتند و مرغابی شکار می کردند. هیجان آورترین کار این بود که برای شکار باید آهسته و بی صدا حرکت میکردیم و من وقتی اجازه گرفتم تا برای اولین بار به سمت مرغابی ها شلیک کنم بسیار دوق زده بودم. هیچ وقت اولین شکار موفقم را فراموش نمی کنم که توانستم یک مرغابی روی آب مورد هدف قرار دهم هر چند هرگز موفق نشدم وقتی آنها پرواز می کردند شکارشان کنم.
 
ما مثل بچه های دیگر در همه جای دنیا گاهی دزد و پلیس بازی می کردیم و یا دو گروه می شدیم و به هم حمله می کردیم. این جنگها واقعی نبود و هر گروه پرچم مخصوصی برای خودش داشت. بیاد دارم که در آن زمان نیز در برنامه ریزی برای تهاجم و حمله به گروه مقابل از مهارت خوبی برخوردار بودم. اغلب پرچم آنها را از دستشان در می آوردیم و به بالای تپه ای می رفتیم و این به معنای پیروزی ما و شکست آنان تلقی می شد. در آن ایام چون به بازیهای بیرون عادت کرده بودم در خانه نشستن برایم عذابی دردناک بود. من انرژی زیادی داشتم و باید آن را بشکلی می سوزاندم و من به هر ترتیبی بود از خانه خارج می شدم تا بازی کنم .در آن روزها تلویزیون وجود نداشت تا بچه ها را همانند سیب زمینی بی خاصیت و تنبل کند.
 
برادرم جاوید عاشق کتاب بود و در مقابل من تنها وقتی به مطالعه کتاب می پرداختم که مجبور بودم. ما عضو کتابخانه شورای فرهنگی بریتانیا در ترکیه شدیم و هر کدام می توانستیم دو کتاب، بعنوان سهمیه در هر هفته از این کتابخانه امانت بگیریم. جاوید کتاب های خودش را در همان دو روز اول می خواند و بعد هم کتاب های مرا می گرفت و می خواند. او بعد از اتمام کتاب ها همیشه اصرار می کرد که به کتابخانه برویم و چهار کتاب جدید بگیریم ولی من که درطول هفته فقط یک کتاب می خواندم تمایل داشتم یک کتاب از کتابخانه به امانت بگیرم که این مسئله موجب رنجش جاوید می شد و منجر به مشاجره ما می شد.
 
ما خدمتکار ترکی به نام فاطمه داشتیم و او را به احترام سن زیادی که داشت فاطمه خانوم صدا می زدیم. او بسیار ساده و زود باور بود ولی در عین حال بسیار زحمتکش و کوشا نیز بود. به او می گفتیم که زمین صاف است و پاکستان در لبه این زمین قرار گرفته است و وقتی از لبه به پائین نگاه می کنیم بهشت را می توانیم ببینیم. مطمئن نیستم او حرفهای ما را باور می کرد و یا دوست داشت شادی کودکانه ما را به هم نزند و وانمود می کرد که حرفهای ما را باور کرده است. او همیشه به ما می گفت دوست دارد با ما به پاکستان برود تا بتواند از روی لبه بهشت را نگاه کند.
 
دو وابسته نظامی در سفارت پاکستان کار می کردند. مصطفی و اسماعیل که لباس های جذاب نظامی آنها مرا به کار در ارتش علاقمند کرد. اما مردی که تاثیر زیادی بر من گذاشت حمید دستیار دو وابسته نظامی بود. او افسری با رتبه پائین نظامی، خوش اندام و با هوش از منطقه کشمیر بود. او به خانواده ما علاقه زیادی نشان می داد و من و جاوید را به گردش می برد. حمید بازیهای زیادی بلد بود و بسیاری از آنها را به ما یاد داد. او بود که عملا به من والیبال و بدمینتون را خوب آموزش داد .
 
روبه روی سفارت ما در آنسوی خیابان ژنرال بازنشسته ترکی زندگی می کرد که به حرفه صنعتگری روی آورده بود و وضع مالی بسیار خوبی داشت. او یک دختر زیبا به نام ریان داشت که وقت شوهر کردنش بود. پنجره اتاق حمید دقیقا روبروی پنجره خانه آنها بود. یک روز ژنرال بازنشسته حمید را برای صرف چایی به منزل دعوت کرد و آن روز به حمید پیشنهاد کرد تا او با دخترش ازدواج کند. حمید پیشنهاد او را پذیرفت. خبر ازدواج آنها مثل توپ در همه جا ترکید. وقتی حمید به پاکستان بازگشت همسرش ریان نیز با او به پاکستان رفت. حمید بعد از بازنشستگی به کارهای تجاری روی آورد و اتفاقا در این کار بسیار موفق بود. متاسفانه او بر اثر سکته قلبی سالها پیش درگذشت. وقتی که من رئیس جمهور پاکستان شدم و برای انجام سفری رسمی به لندن عزیمت کرده بودم همسر حمید را در لندن دیدم.
 
علاقمندی من به داشتن سگ از ترکیه آغاز شد.ما سگ قهوه ای زیبایی به نام ویسکی داشتیم که روزی بر اثر تصادف با اتومبیلی در جاده مرد ولی علاقه به داشتن سگ را در وجودم ایجاد کرد. من سگهای کوچک را ترجیح می دادم. این مسئله دوستان مرا متعجب می کرد چرا که آنها فکر می کردند یک فرمانده باید سگی به اندازه یک ببر داشته باشد.
 
هفت سال زندگی ما در ترکیه همانند یک چشم به هم زدن سپری شد. ما با اندوه بسیار با دوستان و افراد فامیل و کشوری که با آن خو گرفته بودیم خداحافظی کردیم. ما همه به سختی گریستیم. این سالها بهترین و بیاد ماندنی ترین سالهای عمرم بودند. مسیر بازگشت نیز برای ما مملو از هیجان بود چرا که پدرم با اتومبیل خود رانندگی می کرد. ما از ترکیه به سوریه رفتیم و از آنجا وارد لبنان و سپس اردن و عراق شدیم و نهایتا وارد بصره شدیم. در آنجا اتومبیل ما را سوار بر کشتی کردند و همانند زمانی که سفر را آغاز کرده بودیم از بصره تا بندر کراچی را با کشتی به سفر خود ادامه دادیم.
فصل چهارم خانه  
در اکتبر سال 1956 زمانیکه من سیزده ساله بودم ما به کراچی بازگشتیم.آرامش زندگی در کراچی ناراحتی و دردهای های ناشی از دور شدن از ترکیه و دوستان و اشنایان را از من دور کرد. بازگشت به خانه جذابیت خاصی داشت. هر چند که طی هفت سال دوری ما از خانه، بندر کراچی تبدیل به شهری بزرگ و پر ازدحام شده بود.
 
پدرم گزارش کار خود را تحویل وزارت خارجه داد. محل کار پدرم هنوز در قصر موهاتا بود. خیلی زود خانه ای در بلوک سوم محله ناظم آباد گرفتیم. این محله یکی از مناطقی بود که برای اسکان میلیونها پناهجویی که از هند گریخته و خواهان زندگی در پاکستان بودند، ساخته شده بود. مهندسی و خیابان کشی این مناطق خوب طراحی شده بود و جاده ها و بلوارهای زیبایی داشت. اغلب کسانی که در محله ما زندگی می کردند متعلق به طبقه فقیر جامعه بودند. ما از معدود خانواده هایی بودیم که اتومبیل داشتیم.
 
مادرم بعد از مدت کوتاهی شغل جدیدی پیدا کرد. پدر و مادرم روابط دوستانه ای با یک زوج هلندی به نام آقا و خانم برینک ایجاد داشتند. آقای برینک مدیر روابط عمومی کارخانه فلیپس در منطقه صنعتی سایت بود و مادرم منشی او بود. او حقوق خوبی به مادرم می داد. یکی از مزایای کار کردن مادرم در این کارخانه این بود که او توانست یک رادیوی فلیپس را با تخفیف بخرد. مادرم سالهای متمادی در آن کارخانه کار کرد. بعد از چند سال من و خانواده برینک بمدت سه روز به هلند سفر کردیم.
 
پائیز همان سال ، جاوید و من امتحان ورودی سال تحصیلی هشتم و نهم را در همان مدرسه پاتریک که سالها پیش به آنجا می رفتیم گذراندیم. هر دوی ما امتحان زبان اردو را با توجه به اینکه این زبان را در ترکیه نیاموخته بودیم بسیار بد دادیم. جاوید بخاطر اینکه در دیگر دروس نمرات عالی کسب کرده بود با ترفندی برای حضور در آن مقطع پذیرفته شد ولی من ناچار شدم بصورت موقت به مدرسه ماری کالوکو بروم. والدینم بی درنگ تمامی تلاش خود را بکار بستند تا سطح زبان اردو ما را ارتقا دهند. علاوه بر اینکه زبان اردو زبان مادری من محسوب می شد والدینم معلم خصوصی نیز برایم گرفتند و من موفق شدم بعد از سه چهار ماه آن چنان در زبان اردو مهارت پیدا کنم که به راحتی پس از گذراندن امتحانات ورودی وارد مدرسه پاتریک شوم. برادر کوچکترم نوید نیز بعدها در سال 1957 در کلاس ششم وارد مدرسه پاتریک شد. او از لحاظ تحصیلی متوسط بود و همواره نمرات متوسطی می گرفت.
 
در آنکارا ما برای رفتن به مدرسه از میان مزارع زیبایی می گذشتیم. اما در کراچی اینطور نبود و ما مجبور بودیم مسافت بیشتری را برای رفتن به مدرسه پیاده روی کنیم و مسیر خانه تا مدرسه نیز اصلا مسیر زیبایی بنود. گاهی نیز پدرم ما را با اتومبیلش به مدرسه می برد اما اغلب برای رفتن به مدرسه سوار اتوبوس می شدیم. این اتوبوس ها مملو از جمعیت بود و جای خالی نداشت. در راه بازگشت از مدرسه به خانه تا کنار سینما رگال می رفتیم و به دنبال اتوبوسی که از آنجا عبور می کرد می دویدیم و در حالی که اتوبوس حرکت می کرد سوار آن می شدیم. این کار را مدیون تمرینات ژیمناستیک بودیم چرا که سایر هم سن و سالان ما توان انجام چنین کار خطرناکی را نداشتند. علیرغم همه این کارها و هوای پر از رطوبت و گرم کراچی ما به زحمت و پس از نیم ساعت به خانه می رسیدیم.
 
محله ناظم آباد محل سختی برای زندگی بود و با گذشت ایام سخت تر نیز می شد. محله ای پر از افراد شرور و خطرناک که در گوشه و کنار باندهایی ایجاد کرده بودند و البته نیازی نیست که بگویم خود من شرور بودم و در واقع یکی از شرورترین آنها.
 
بادبادک بازی یکی از ورزشهای مورد علاقه مردم پاکستان به حساب می آید و با شیوه های متفاوتی اجرا می شود. در افغانستان نیز این بازی رواج زیادی دارد و بچه ها نخ را آغشته به چسب و خرده شیشه می کنند و بدین ترتیب جنگ بادبادکها شکل میگیرد. نحوه کار بدین شکل است که وقتی نخ آغشته به شیشه با بادبادک حریف برخورد می کند ، نفر مهاجم توانایی این را دارد که با کشیدن ناگهانی نخ خود ، نخ و یا یادبادک حریف را بریده و او را شکست دهد. البته این نخ چون حاوی شیشه های ریز است هنگام باز شدن اغلب دست بچه ها را می برد و گاهی این بریدگی ها خطرناک می شود. دردناک تر از این بریدگی ها این ست که بادبادک رها شده به دست دیگری بیفتد.
 
اخیرا رمان تازه ای بنام "بادبادک باز" توسط یک نویسنده افغانی مقیم آمریکا در باره افغانستان منتشر شده است و این نویسنده به خوبی چگونگی اجرای این سنت دیرین را به تصویر کشیده است. تجربه شخصی من در این مورد حاوی کلیدی ترین لحظات این داستان است. در محله ما پسر قلدری بود که به سراغ بچه هایی می رفت که بادبادک آزاد شده را می گرفتند و از آنها می خواست که این بادبادک ها را به او بدهند و اگر آنها اینکار را نمی کردند میدانید که چه می شد؟ بسیاری از روی ترس تسلیم زورگویی او می شدند. روزی برادر بزرگترم بادبادک رها شده ای را گرفت و متعاقبا این پسر زورگو به همراه دو نفر دیگر جلوی ما را گرفتند و با ناسزا خواستند که بادبادک را به آنها بدهیم. من دست برادرم را گرفتم و گفتم چرا باید این را به تو بدهیم؟ و بی درنگ و بدون مکث مشت محکمی را به روی صورتش حواله کردم. دعوای مفصلی شد و من واقعا کنک بدی به او زدم. بعد از این جریان مردم محله به من بوکسور می گفتند. درسی که من از این مبارزه آموختم این بود که اگر حریفی را به مبارزه طلبیدی تنها رمز کار این است که برای لحظاتی در مبارزه استقامت کنید، اگر چنین کنید ترس در شما خواهد مرد. این درس زندگی بعدها به من در ارتقاء به مناصب نظامی بسیار کمک نمود.
 
مدرسه پاتریک را با خاطرات زیادی به خاطر دارم. در آنجا خیلی چیزها آموختم که در کتابهای درسی نبود. گرچه گاهی به خاطر شلوغ کاری ها توسط یکی از معلمان مدرسه، آقای دلیما تنبیه می شدم. به نظرم معلم های مدرسه دائما رفتار من و برادرم را با هم مقایسه می کردند و نتیجه هر چه بود قطعا به ضرر من تمام می شد چرا که او هم درسش عالی بود و هم منضبط بود. گاهی به خاطر شلوغ بودن مجبورم میکردند تا در گوشه کلاس، روی یک پا بایستم و گاهی هم مرا از کلاس بیرون می کردند. یکبار که بعنوان جریمه بیرون از کلاس ایستاده بودم پدرم را دیدم که برای دیدار با مدیر مدرسه وارد مدرسه شد و من خودم را گوشه ای پنهان کردم تا او مرا نبیند. مجازاتی که خوب بیادم مانده است این بود که یکبار وقتی در حال پرتاب گچ به یکی از بچه ها بودم آقای تاد (یکی از معلمان) مرا دید و با چوبدستی خود شش مرتبه محکم به پشتم کوبید. وقتی به عنوان رئیس جمهور پاکستان برای اجرای مراسم بازگشایی مدارس به مدرسه سابقم پاتریک قدم گذاشتم در حین سخنرانی قصه کتک و تنبیه آقای تاد را برای بچه ها بازگو کردم. در همین موقع یکی از دوستان خطاب به آقای تاد که اتفاقا هنوز در همین مراسم حضور داشت گفت " استاد می دانستید که در آن روز رئیس جمهور پاکستان را کتک می زدید"؟ همه خندیدند. من معتقدم که آقای تاد قلب مهربانی دارد و همانند دیگر معلمانم برای او نهایت احترام را قائلم.
 
یکی دیگر از معلم های من، آقای مندیس بود. او معلم زحمت کشی بود و روی شکل گیری شخصیت ما کوشش فراوانی می کرد. هرگز فراموش نمی کنم که او نهایت تلاشش را می کرد تا بچه ها با الگو گیری از شخصیتهای مثبت رفتارها و عادات مفیدی را بیاموزند. او واقعا شخصیت موثر و موقری داشت.
 
شر و شلوغ بودن من منحصر به محیط مدرسه نبود. دایی همیشه عاشقم که قبلا از او مختصری گفته بودم مهارت زیادی در پیوستن به جوانان داشت و معمولا هدایت شوخی ها و کارهای آنها را به دست می گرفت.او بعضی اوقات هشت تا ده نفر از جوانان را سوار اتومبیل آلمانی خود می کرد و برای تفریح و انجام کارهای خلاف به مناطق مختلف می برد. یکروز تعدادی از ما را به باغ فره ره برد در آنجا مردی روی نیمکت نشسته بود و سرش کاملا طاس بود و زیر نور آفتاب مثل چراغی برق می زد. دایی ام از ما خواست که برویم و با دست روی سر آن مرد بزنیم تا اسباب خنده دیگران شود و گفت هر کسی اینکار را بکند به او پنج روپیه خواهم داد. ما ترسیدیم و قبول نکردیم. او خودش براه افتاد و درست پشت سر مرد بدبخت قرار گرفت و با شدت با کف دست پس گردن او کوبید و فریاد کشید " بشیرتو اینجا نشسته ای؟ من یکساعت است دنبال تو می گردم. مرد نگون بخت که از شدت سیلی و برخورد دایی من یکه خورده بود با ناباوری به دائی ام نگاه کرد و دائی ام سریع شروع کرد به معذرت خواهی. مرد بیچاره از جای خود بلند شد و رفت در گوشه ای دیگر روی نیمکتی نشست. این بار دایی شرط گذاشت که هر کسی جرات کند و به سر این مرد سیلی بزند به او ده روپیه خواهد داد. ما اصلا فکر نمی کردیم که او در فکر تکرار این کار باشد و گفتیم این بار دیگر قضییه با دعوای زیادی به آخر خواهد رسید.دائی ام خودش رفت و سیلس خیلی محکمتری دوباره به پشت گردن آن مرد زد و گفت بشیر تو کجایی آخر من همین الان یکی را شبیه تو اشتباه گرفتم و به او پس گردنی زدم. مرد برگشت و به دائی ام نگاه کرد .از چشمانش نفرت و ناراحتی می بارید. دائی ام خیلی معذرت خواهی کرد و گفت که اشتباهی او را زده است. بعد به سوی ما آمد و ما از خنده روی سبزه ها افتاده بودیم و دلمان را گرفته بودیم. البته دایی مرا دست کم نگیرید او در نیروی هوایی کار می کرد و قبل از جدایی پاکستان از هند جایزه شمشیر (شجاعت) را در نیروی هوایی هند برده بود.
 
در سن 15 سالگی قبل از آنکه وارد کلاس دهم شوم در یک دانش آموز متوسط بودم و معمولا در کلاس نفر چهارم می شدم. در کلاس دهم نمرات درسی ام افت شدیدی کردند و دلیل آن این بود که من اولین عاشق را تجربه کردم. اولین تجربه عاشقی در جوانان بیش از آنکه مبتنی بر عقل و درایت باشد بر دیوانگی و جنون استوار است و معمولا همه جوانان این را تجربه می کنند و افراد مختلف هر کدام به شیوه خاص خودشان این تجربه را مدیریت کرده و از عهده آن بر می آیند. هر قدر که آدم بیشتر وابسته شود درد بیشتری را تحمل می کند. من با همه وجود و احساسم درگیر این عشق شدم. من خجالتی تر از آن بودم که بتوانم اولین قدم را در این خصوص بردارم و در واقع اولین قدم را آن دختر برداشت. او دختر همسایه ما بود. هم سن من بود و یا شاید یکسال از من بزرگتر. از اینکه به من توجه می کرد بسیار خوشحال بودم. او زبان انگلیسی بلد نبود و من زبان اردو را خوب نمی دانستم و یکی از دوستانم نامه های او را برایم می خواند و نامه های مرا برای او می نوشت. نامه های ما را هم برادر کوچک دوستم به ما می رساند. من تلاش کردم تا به شکلی بیشتر با او در ارتباط باشم. برای این کار به بهانه هایی مادر بزرگم را روانه خانه آن دختر می کردم و در جیب او نامه ای عاشقانه برای دختر همسایه می گذاشتم و او بی خبر از همه جا به خانه آنها می رفت. آن دختر نامه را از جیب مادربزرگم بر می داشت و می خواند و پاسخ مرا هم به همین شکل برایم ارسال می کرد.مادر بزرگ من بدون اطلاع نقش یک نامه رسان بی خبر را برای ما بازی می کرد و یقینا اگر از موضوع با خبر می شد ناراحت می شد. این دختر اندام زیبایی داشت ولی بنظرم عشق ما بیشتر یک شیفتگی ظاهری بود و عمیق نبود چرا که وقتی والدینم خانه را عوض کردند و خانه جدیدی نزدیک باغ وحش کراچی در خیابان باغ گرفتند من این دختر را فراموش کردم.
 
در خیابان باغ نیز عاشق یک دختر بنگالی (بنگلادش کنونی که در آن زمان جزو پاکستان بود) شدم که این عشق هم مدت کوتاهی دوام داشت و حالا میدانم که این دختر در بنگلادش زندگی می کند و زندگی خوبی هم دارد. بنظرم مادرم از همه ماجراها باخبر شده بود و با افت ناگهانی درسهایم بشدت اظهار ناراحتی می کرد. هر چند در آخر سال نتایج آزمون سالانه خوب بود و موفق شدم بعنوان شاگرد دوم کلاس نمرات خوبی را کسب کنم و در درس ریاضیات هم به عنوان بهترین محصل جایزه اول ریاضیات را بگیرم. در این زمان بود که مادرم تصمیم گرفت تا جاوید را به دانشکده خدمات اجتماعی پاکستان که به عنوان عالی ترین نهاد حکومتی پاکستان مطرح است بفرستد. برادر کوچکترم نوید را برای تحصیل در رشته پزشکی به دانشکده پزشکی فرستاد و مرا هم به خاطر شیطنت و شلوغ کاری به ارتش فرستاد تا منضبط شوم. تصمیم مادرم به اجرا در آمد.
فصل پنجم - ترک آشیانه
با توجه به اینکه هنوز کلاسهای یازدهم و دوازدهم را باتمام نرسانده بودم برایم امکان نداشت که وارد ارتش شوم.
 
امکان تحصیل در دو رشته علوم انسانی و تجربی برایم میسر بود ولی اگر میخواستم وارد ارتش شوم بایستی حتما در رشته تجربی درس میخواندم و تنها با کسب دیپلم تجربی و موفقیت در آزمون ورودی ارتش که امتحانات سخت فیزیک بود امکان ورود به ارتش امکان پذیر بود.
 
در آن زمان هیچ یک از مدارس کراچی دارای امکانات آموزشی خوبی نبودند. بنابراین والدینم امکان ادامه تحصیل مرا در دبیرستان فورمن کریستین که دبیرستانی معروف در لاهور بود فراهم نمودند. این کالج همانند مدرسه پاتریک که توسط مبلغان مسیحی اداره می گردید توسط مبلغان مسیحی آمریکایی اداره می شد.
 
لاهور از دیرباز بعنوان مهد فرهنگ، شعر و ادب در کل شبه قاره معروف و قابل اعتنا بود. مدیر دبیرستان آمریکایی بود و روابط دوستانه و خوبی با تمامی محصلین داشت. معلم فیزیک نیز آقای مومبی بود و علاوه بر مهارت در تدریس درس فیزیک در برگزاری مسابقات ورزشی نیز از تبحر خوبی برخوردار بود.
 
جاوید توانسته به دبیرستان دولتی در لاهور راه یابد. این دبیرستان در حال حاضر به دانشگاهی در لاهور تبدیل شده است. این دبیرستان فقط از بین دانش آموزان ممتاز ثبت نام بعمل می آورد. یکی دیگر از مدارس معروف لاهور دبیرستان اسلامی بود که در آغاز تاسیس پاکستان در این مکان رشته کریکت آموزش داده می شد.
 
دبیرستان فورمن کریستیسن بعنوان دبیرستان مدرن انگلیسی معروفیت داشت. این دبیرستان دولتی، دانش آموزان درس خوان رشته علوم تجربی را جذب می کرد و دبیرستان اسلامی هم بیشتر در رشته آموزش علوم انسانی فعال بود.
 
هر سه این دبیرستانها، در طول زمان بسیاری از رهبران پاکستان را در زمینه های مختلف تربیت کردند. اینگونه دبیرستانها دانش آموزان متعهد به فرهنگ ملی و تاریخ را تربیت می کردند و این دقیقا با مدارسی که در خارج دانش آموزان را به سیاستمدارانی تهی از تعهد ملی و ناآشنا با فرهنگ و تاریخ ملی پاکستان تربیت کرده بودند متضاد است. اینگونه رهبران و سیاستمداران وارداتی و نا آشنا تنها ویرانی و خرابی را برای کشور به ارمغان آوردند.
 
تا این زمان من بیرون از خانه زندگی نکرده بودم و نمی دانستم که نخواهم توانست به خانه بازگردم و در حین تحصیل با والدینم زندگی کنم. در مسیر زندگی زمانهایی فرا می رسد که همه قواعد به هم می ریزد. من در زمان تحصیل در لاهور احساس تنهایی خیلی بدی می کردم ولی بعد از مدتی خم و چم مسائل به دستم آمد و دوستان زیادی را در آنجا برای خودم دست و پا کردم و بر تنهائیم غلبه کردم.
 
در داخل دبیرستان شبانه روزی اتاقی در سالن کندی برای زندگی به من داده شد. سرپرست سالن آقای دوتا بود که در ضمن معلم انگلیسی ما نیز بود. او در عین حال که مرد خوبی بود سختگیر هم بود. دبیرستان فورمن کریستین دبیرستانی زیبا بود و تجهیزات و امکانات خوبی برای تخصیل داشت.
 
در ضمن انجام یک ورزش در این دبیرستان اجباری بود. من در رشته های ژیمناستیک، ورزش دومیدانی، پرورش اندام مشارکت فعالی داشتم. نهایتا در ورزش دو میدانی مقام چهارم، در ژیمناستیم مقام اول و در پرورش اندام مقام سوم را بدست آوردم.
 
آن چیزی که برایم جالب بود این بود که آقای محمد اقبال بات که خود یکی از قهرمانان پرورش اندام کشور بود در خاتمه مسابقات مرا تشویق کرد و به من گفت که بهترین و با عضله ترین اندام را دارم.
 
زندگی در دبیرستان باعث گردید تا من مستقل بار بیایم. در این دبیرستان موفق شدم تا با دانش آموزانی با سوابق مختلف و حتی با خارجیها دوست بشوم و معاشرت کنم. تعدادی از این افراد پولدار بودند و بعضی فقیر و برخی مذهبی بودند و برخی غیر مذهبی. تعدادی از آنها هم از کشورهای آفریقای شرقی بودند. تعدادی دانش آموز دختر هم بین ما بودند.
 
با همه آنها معاشرت داشتم و موفق شده بودم روابط خوبی با آنها برقرار نمایم. برخی از دانش آموزان از قبیله نیازی بودند. یکی از آنها امان اله نیازی بود. آنها مرا تشویق کردند تا در انتخابات سال اول دبیرستان نامزد نمایندگی شوم.
 
در حالیکه تشویش و نگرانی زیادی داشتم سخنرانی خیلی کوتاهی کردم و فقط توانستم در جلوی جمع بگویم که اگر آنها به من رای بدهند من منافع آنها را حفظ خواهم کرد. خودم اصلا از نحوه سخنرانیم خوشم نیامد. ولی در هر صورت دانش آموزانی که از کراچی آمده بودند، دانش آموزان آفریقای شرقی و نیازیها از من حمایت کردند و من در انتخابات برنده شدم.
 
طارق عزیز که بعد از رسیدن من به ریاست جمهوری، منشی ارشدم گردید هم در دبیرستان بود. او از من کمی بزرگتر بود و ما با هم خیلی صمیمی نبودیم. او پسر خوبی بود و تمایلی به همراهی با ما در شیطنت هایی که می کردیم نداشت.
 
شیطنتهای ما ادامه داشت. درب ورودی خوابگاه دبیرستان در ساعت هفت یا هشت شب بسته می شد و هیچ دانش آموزی حق نداشت بعد از این ساعت از آنجا خارج شود. حتی کسانی که برای دیدار با فرزندان خود می آمدند بعد از این ساعت حق دیدار نداشتند.
 
درخت انبه ای نزدیک ساختمان وجود داشت و من با توجه به اینکه ژیمناستیک کار بودم با مهارت بر روی درخت می پریدم و از آنجا روی دیوار می رفتم و از محوطه خارج می شدم.
 
بعدها بعضی از دوستانم هم از من اینکار را یاد گرفتند. ما معمولا از ساعت نه تا نصفه شب برای تماشای فیلم به سینما رگال می رفتیم . در راه بازگشت هم با توجه به اینکه نمی توانستیم وارد خوابگاه شویم نزدیک دبیرستان در مسجدی تا صبح می خوابیدیم و سپس صبح اول وقت که درهای دبیرستان باز می شد آهسته خود را به آنجا می رساندیم و بین بچه ها خود را گم می کردیم.
 
در همین دبیرستان بود که من برای اولین بار طریق ساخت بمب ساعتی را یاد گرفتم. این مهارت بعدها هنگامی که بعنوان کوماندو در ارتش خدمت می کردم خیلی بکارم آمد. در آن زمان وضعیت همانند دوران کنونی نبود و نسبتا آرامش زیادی وجود داشت و تنها بمب دست ساز کوکتل مولوتف بود.
 
من به این نتیجه رسیدم که اگر ترقه معمولی را با مواد محترقه بدون پوشش را به فیوز آن وصل کنیم می توان یک فیوز قابل انفجار ساعتی ساخت. مدت زمان انفجار بستگی به طول سیم و مقدار مواد محترقه داشت. یکروز به همراه سه چهار تا از دانش آموزان تصمیم گرفتیم تا آقای دوتا مسئول خوابگاه را بترسانیم.
 
برای همین ترقه بزرگی را در صندوقی فلزی در بیرون از خانه اش قرار دادیم تا صدای انفجار مهیبی تولید کند. ترقه دوم را هم در خانه دستیار او قرار دادیم و سومین ترقه را هم داخل صندوق پستی درب ورودی دبیرستان گذاشتیم.
 
سپس آهسته همگی به اتاقهای خودمان رفتیم. ترقه اول با صدای وحشتناکی منفجر شد چرا که صندوق فلزی قدرت صدای انفجار را چند برابر کرده بود. همه ناگهان به سمت خانه آقای دوتا دویدند. ما هم همراه بقیه به آنجا رفتیم. به محض اینکه آنجا رسیدیم بمب دست ساز دوم که در خانه دستیار او بود منفجر شد.
 
همه با هم به آنجا رفتیم و ناگهان بمب سوم که در صندوق پستی بود منفجر شد. ترس در وجود همه هویدا بود. وضع خیلی بدی ایجاد شده بود. پس از چند روز آقای دوتا یکی از دوستان ما حمید را برای پیدا کردن سرنخ این انفجارها بازخواست شدیدی نمود. آقای دوتا به او گفته بود اگر نام کسی که این کارها را کرده نگوید از دبیرستان اخراج خواهد شد. می دانستم که اخراج او به خاطر کار من نامردی است و بنابر این به او گفتم که حقیقت را به مدیر دبیرستان بگوید. او گفت که مسبب همه کارها پرویز مشرف است.
 
عصر همانروز آقای دوتا مرا به اتاق خودش احضار کرد. در مسیر راه تا اتاق او تشویش عجیبی همه وجودم را فرا گرفته بود. تمام مدت به این فکر می کردم که اگر اخراج شوم به پدر و مادرم چه بگویم. آقای دوتا تحقیق خودش را با این جمله آغاز کرد " چه کسی این انفجارها را انجام داده است؟ " من بیدرنگ اعتراف کردم که کار من بوده است.
 
یاس و سرخوردگی عجیبی در چهره او هویدا بود. رو به من کرد و با ناامیدی پرسید پرویز تو که مسئول بخش هستی آیا واقعا تو اینکار را کرده ای؟ من واقعا از کاری که کرده بودم شرمنده بودم. به او گفتم از کار خودم واقعا متاسفم و دیگر چنین کاری را تکرار نخواهم کرد. او فقط به من گفت باشد دیگر چنین کاری را نکن. خوشبختانه او علیه من کاری انجام نداد و به من اجازه داد تا به اتاقم برگردم. او با اینکار به من درس بزرگی آموخت. درسی که هیچگاه فراموش نخواهم کرد. او به من قدرت حقیقت را یاد داد.
 
اولین تجربه مرگ در همین دبیرستان برایم اتفاق افتاد که توام با حماقت محض نیز بود. من بالای درخت انبه رفته بودم و دوستانم تشویقم می کردند تا برای آنها انبه بچینم و به آنها بدهم. با مهارت ژیمناستیکی که داشتم از این شاخه به آن شاخه می پریدم و مرتبا بالاتر می رفتم.
 
ناگهان شاخه ای که به آن آویزان بودم شکست و من معلق شدم و به زمین افتادم. دوستانم همه فکر کردند من مرده ام. بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و دیدم که در خانه آقای دوتا تحت مراقبت پزشکی هستم. تنها به مدد اینکه جوان و ورزشکار بودم از مرگ نجات پیدا کرده بودم.
 
من آدم بدشانسی بودم. معروفترین دبیرستان دخترانه لاهور کین نایرد بود. هر روز عصرها تعداد زیادی از بچه های دبیرستان دور این دبیرستان پرسه می زدند. روزی از روزها مباحثه علمی در دبیرستان ما برگزار و از قضا تعدادی از دختران دبیرستان کین نایرد هم برای شرکت در این جلسه دعوت شده بودند.
 
یکی از پسرها که پشت سر من نشسته بود مرتبا با پا به صندلی من می زد. واقعا عصبی شده بودم و از او خواستم که اینکار را تکرار نکند. او بدون توجه باز به کار خودش ادامه داد. دخترها که پشت سر ما بودند متوجه قضییه شدند. من احساس خاصی داشتم. به او گفتم که اگر مرد هستی بیا بیرون تا با هم دعوا کنیم. وقتی او بیرون آمد با هم دعوای بدی کردیم. بچه ها ما را از هم جدا کردند و یکی از بچه ها به من گفت که او عضو یک باشگاه کشتی بنام بادی پهلوان است و احتمالا بعدا با دوستانش برای انتقام به سراغم خواهند آمد. البته او هرگز نیامد.
 
اگر بخواهم از همه حرفهایم نتیجه گیری کنم می توانم بگویم که شاگرد خیلی منظم و منضبطی در درس نبودم و بیش از آنکه به درس توجه کنم بیشتر درگیر برنامه های فوق برنامه مثل ورزش و شیطنتهای بچه گانه ام بودم.
 
لاهور شهری پر از جاذبه بود و برای پسری همانند من که از نظارت مستقیم والدینش دور هم بود این جذابیتها دو چندان می نمود. ولی واقعیت را بخواهید پدر و مادرم همواره از طریق ارزشهای خوبی که در نهاد و ضمیر ما ایجاد کرده بودند با من همراه بودند.
 
این ارزشها همواره موجب می شدند تا از دایره درستی و خوبی بیرون نروم. والدینم همواره نگران درسهایم بودند ولی من قبل از اتمام دبیرستان در امتحان ورودی دانشکده افسری وارد دانشکده مهم و معتبر نظامی پاکستان شدم.
 
اگر می توانستم دوره سه ساله این دانشکده را با موفقیت به اتمام برسانم به درجه افسر ارتش پاکستان نائل می گردیدم.
 
اگر چه بخاطر توجه بیش از حد به دانشکده افسری امتحانات نهایی دبیرستان را با نمرات ضعیفی باتمام رسانیدم ولی نتایج امتحانات دبیرستان تاثیر زیادی در ورود من به دانشکده افسری نداشت. بدین ترتیب دوره سبک سری و بازیهای من بعنوان محصل دبیرستان به اتمام رسید و من وارد مرحله طولانی و جدی در زندگی خودم شدم. مرحله ای که مسیر تمام زندگی مرا مشخص می نمود.
بخش دوم - زندگی در ارتش
فصل ششم - کارگاه کوزه گری
آیا تاکنون استاد کوزه گر را از نزدیک دیده اید؟ او ابتدا خاک مناسبی را با دقت انتخاب می کند و آنرا با انگشتانش لمس می کند و پس از آنکه خاک مورد نظرش را انتخاب کرد با دقت و ظرافت به آن آب اضافه می کند و آنرا مخلوط می کند و به گل تبدیل می کند.
 
او بعدا این گل آماده را ورز می دهد و تکه ای از آن را روی دستگاه چوبی یا فلزی مدوری که در مقابلش قرار گرفته است قرار می دهد و با حوصله و دقت آنرا می چرخاند.
 
بعد با دستانش با هنرمندی به این گل شکل خاصی می دهد. پس از آنکه شکل مورد نظر را با خمیر گل ساخت آنرا در کوره قرار می دهد و بعد از مدت مشخصی که پخت، آنرا در می آورد.حالا خمیر گل به کوزه زیبایی تبدیل شده است.
 
این دقیقا همانند مسیری است که یک سرباز در آن تربیت شده و ساخته می شود. کارآیی و کیفیت کاری یک سرباز بستگی تام و تمام به مهارت و مدیریت مربی اش دارد. یک دانشجوی دانشکده افسری همانند گل و خمیر مایه استاد کارگاه کوزه گری است.
 
نحوه انتخاب و آموزشهای مناسبی که به یک سرباز داده می شود و نهایتا آتش همانند ارتش است که سرباز در آن خوب تربیت پیدا می کند و با کسب تجربه های گرانقدر و ارزشمند به عنصری لایق و موثر در کشور تبدیل می شود.
 
در سال 1961 زمانیکه 18 سال داشتم وارد ارتش پاکستان شدم. جلب توجه دوستان و همکاران برای من با توجه به آشنائیم به فنون ورزشهای ژیمناستیک و پرورش اندام و مهارتهای دیگر کار بسیار آسانی بود. در آغاز امتحان ورودی را در کراچی دادم و با توجه به اینکه در این آزمون نمرات لازم را کسب کرده بودم برای انجام امتحانات بعدی عازم کوهات در شمال غرب ایالت سرحد شدم.
 
برای رسیدن به این منطقه ابتدا با قطار به راولپندی عزیمت و از آنجا با اتومبیلی به کوهات رفتم. امتحانات شامل انجام تمرینات جسمی، روانشناسی و پزشکی بود. در مرحله امتحان روانشناختی از من خواسته شد تا هر آنچه که به ذهنم می آید را بر روی کاغذ بنویسم.
 
بحثهای مختلف اجتماعی و اقتصادی را مطرح می کردند تا نحوه واکنش و پاسخ ما را ارزیابی نمایند. سپس مرا بعنوان فرمانده پنج نفر تعیین کردند و ماموریتی شبیه پاکسازی منطقه مین گذاری شده را بهم دادند. من در تمامی موارد با مهارت پاسخ دادم و دوره پرش را در نصف زمان تعیین شده به اتمام رساندم. در انتهای امتحانات نیز فرمانده مصاحبه ای با من انجام داد و من با سهولت از این مرحله هم عبور کردم.
 
در جریان امتحانات با اف کیو مهدی ( f.q.mehdi ) که بعدها فرمانده نیروی هوایی پاکستان شد آشنا شدم. ما با هم فیلمی به نام سوورا را نگاه کردیم. من در امتحانات ورودی قبول شدم و به دانشکده افسری گزارش کردم.
 
دانشکده نظامی پاکستان مکانی تاریخی بود که با چمنهای سبز و ساختمانهای زیبای سرخ رنگ که باقیمانده از دوران استعمار بود در دامنه های کوههای هیمالیا در منطقه ای معروف به کاکول نزدیک شهر آبوت آباد قرار داشت.
 
تصور کنید که ما همانند مرغکان در لباسهای معمولی و افسران با تجربه همانند شکارچیان ماهر در کمین ما بودند. سلام و احوالپرسی شاد و کودکانه ما با فرمان نظامی سخت و خشن از سوی آنها پاسخ داده شد و ما بهت زده هنوز در شوک این صحنه بودیم که ناگهان فرمان سینه خیز روی خاک را شنیدیم.
 
با خود فکر می کردم ارتش همین است. وقتی حسابی همه لباسهایمان پر از خاک شد ما را وادار به انجام تمرینات نظامی در گل و لای نمودند. قیافه های ما بگونه ای وحشتناک شده بود که اگر مادرمان ما را با آن وضعیت می دید ما را نمی شناخت.
 
افسران پایگاه بعد از آنکه حسابی رمق ما را گرفتند به ما اجازه دادند تا شام بخوریم. بعد از شام همه ما را که در حدود هفتاد یا هشتاد نفر بودیم در کنار بخاری یک اتاق جمع کردند و سپس برای کوتاه نمودن موهای سرمان ما را به صف کردند و مثل گوسفنرانی که پشمشان را می زنند سرهای ما را یکی یکی از ته تراشیدند.
 
کارهای احمقانه و غیر قابل وصفی با ما انجام می دادند که نگهداشتن سینی فلزی پر از آب یخ در زمستان سخت منطقه کاکول توسط هر یک از بچه های آموزشی یکی از کارهایی بود که به ما فرمان انجام آن را می دادند. اگر سینی برمی گشت سر تا پای ما یخ می زد و مجبور بودیم یکبار دیگر سینی پر از آب یخ را روی سرمان نگه داریم. این تجربه بسیار وحشتناکی بود.
 
نخستین شبی که در آنجا خوابیدم دچار احساسات ضد و نقیضی شدم که همگی ناشی از خستگی مفرط بود. خانه راحت والدینم در کراچی، مدرسه پاتریک، دبیرستان کریستین لاهور و حتی دختر بنگالی را خواب دیدم.
 
تعداد زیادی از بچه ها شرایط سخت آموزشی را تحمل کردند و من هم به نوبه خود به خوبی از عهده این مراحل بر آمدم. این آزمون سخت تنها ده روز اول به طول انجامید و من یاد گرفتم که برای غلبه بر مشکلات باید بر مشکلات پیش دستی کنم.
 
هر چه به من فرمان می دادند سریع آن را انجام می دادم تا خودم را زودتر خلاص کنم. یا به سادگی در حمام می ماندم تا تمرین تمام شود و قاعده بر این بود که کسی که در حمام بود، از آنجا به اجبار برای انجام تمرین بیرون نمی کشیدند.
 
این نکته را فهمیده بودم که هنگامیکه ارتقای مقام پیدا کنم قادر خواهم بود با افسران تازه وارد چنین تمرینات سختی را انجام دهم ولی وقتی که نوبت من فرا رسید هرگز کسی را اذیت نکردم و بیش از توانش به او کاری را واگذار نکردم.
 
من تنها تلاش می کردم نظم و احترام به مقامات را در روح و جان افسران جوان نهادینه کنم. بنظر من سربازان، بخش فداکار ارتش هستند که حاضرند بدون سوال و جواب برای کشورشان فداکاری کنند.
 
درسهایم را با جدیت در دانشکده نظامی پاکستان آغاز کردم. من در دوره آموزشی آموختم که اگر خودم اراده کنم و همت داشته باشم خواهم توانست پیشرفت کنم. ما در طول دوره دروس علوم، ریاضیات، جغرافیا، فنون نظامی، نقشه خوانی و چگونگی ستفاده از سلاح و تمرینات نظامی را بخوبی آموزش دیدیم.
 
ما آموختیم که چگونه می شود افراد را رهبری و هدایت کرد و چگونه می توانیم بهترین استفاده را از توان نیروها ببریم. بما یاد دادند که چگونه فشارهای روانی را تحمل کنیم و بر خشم و ناراحتی خود غلبه کنیم. این مسئله به ما کمک می کرد تا استقامت روحی و جسمی خودمان را توسعه دهیم. از همه مهمتر آموختیم که در شرایط دشوار و در زمانی که بحران وجود دارد و امکان درگیری و یا مرگ و میر افراد وجود دارد چگونه تصمیم صحیح و خوبی را اتخاذ کنیم.
 
ما می دانستیم که افراد تحت فرمان تا زمانیکه به تصمیمات یک فرمانده اعتماد نکنند امکان ندارد برای او بجنگند. دانشکده نظامی مکانی عالی برای آنست که مردان توانا را برای مقابله با بحران تحویل جامعه بدهد. دانشکده نظامی پاکستان بهترین دانشکده جهان است.
 
درسهایم در دانشکده نظامی بسیار خوب بود و من یکی از افسران ممتاز ( و یکی از ده برنده شمشیر ) دانشکده محسوب می شدم. اگر واکنش های منفی و عجولانه من در برابر رفتارهای نامعقول افسران مسئول نبود وضعیت بهتری نیز داشتم و اگر بخواهم بی پرده بگویم من افسری ماجراجو و بی مسئولیت و بی نظم بودم.
 
من در بین چهار افسری که یکی از آنها امکان ادامه تحصیل در دانشکده نظامی سند هارست انگلیس را داشت قرار داشتم اما دانشجوی دیگری بنام علی قلی خان ختک برای اعزام به آن دانشکده انتخاب و بعدها پس از رسیدن به مقام ژنرالی و ریاست نیروهای نظامی ارتش بازنشسته شد. در واقع من بعد از او به ریاست نیروی نظامی ارتش نائل شدم. بازنشستگی او اختیاری بود. او احساس می کرد که به ریاست کل ارتش نخواهد رسید و به همین علت تقاضای بازنشستگی کرد.
 
من گاهی اوقات بی دقت بودم. یکروز در حین تمرینات نظامی فرمانده از من خواست تا به دیگران نگاه کنم و بگویم که چه چیزی در لباسهای من کم است. هر چه به افراد دیگر نگاه کردم چیزی متوجه نشدم و در این زمان بود که فرمانده فریاد کشید که سرت را لمس کن و من باز متوجه نشدم که کلاه خودم را فراموش کرده ام روی سرم بگذارم.
 
او مرا مجازات کرد و مجبور شدم تمرینات اضافی را انجام دهم. توان جسمی و تمرینم آنقدر خوب بود که در امتحان سلام نظامی نفر اول شدم و استاد آموزش از من پرسید از کدام دانشکده افسری به آنجا آمده ام و من به او گفتم از دبیرستان فورمن کریستین آمده ام.
 
بعدها در حین یک تمرین ویژه برای اجرای تمرینات نظامی در مقابل افسران ارشد انتخاب و برنامه اجرا نمودم. این انتخاب باعث بروز مشکلاتی بین من و آنان گردید و مرا به اتهام حاضر جوابی و گستاخی در مقابل مافوق نظامی جریمه کردند.
 
در یک مورد هم تقریبا کم مانده بود تا از دانشکده نظامی اخراج شوم. درست قبل از انجام مراسم فارغ التحصیلی، دانشجویان دانشکده نظامی در مسابقه دو میدانی شرکت می کردند و افسران ارشد بر نحوه عملکرد ما نظارت می کردند.
 
در این مراسم بر اساس رسم معمول افسران ارشد باید جورابهای سیاه رنگ بپا می کردند ولی بعضی از آنها بدلیل کم دقتی رنگهای دیگری را استفاده کرده بودند. فرمانده پایگاه به من دستور داد تا نام همه آنها را یادداشت و نام خودم را هم به لیست اضافه نمایم. سپس به ما فرمان داد تا 7 کیلومتر بدویم.
 
در اواسط راه تعدادی از ما برای اینکه زرنگی کنیم و زودتر به خط پایانی برسیم مقداری از راه را از مسیر اصلی خارج شدیم و بدون آنکه بدانیم که از دور با دوربین تحت نظر قرار داریم به خط پایانی رسیدیم.
 
برای پانزده نفر از ما که اینکار را کرده بودیم قرار شد تا حکم سنگینی صادر شود. اول قرار بود همگی ما از دانشکده اخراج شویم ولی بعدا این حکم تقلیل یافت و هر یک از ما با چهار درجه پائین تر فارغ التحصیل شدیم. یعنی همه دوستان من با درجه چهارده تا شانزده و من با درجه ده فارغ التحصیل شدم.
 
آموزشها و تجربه های کسب شده در دانشکده نظامی برای من بسیار آموزنده و مفید بودند. در حقیقت همانند همان خمیر گل، همه ما ساخته و پرداخته شدیم و شکل و فرم مناسبی را گرفتیم. حالا ما با هدایت مدیران و معلمان خوبمان آماده خدمت در ارتش بودیم.
فصل هفتم - به سوی آتش
پس از اتمام دوره در دانشکده افسری،بعنوان ستوان دوم در بخش ضد هوابرد مشغول کار شدم. دلیل انتخاب این بخش بدین خاطر بودکه تمامی مراحل آموزشی این دوره در کراچی انجام می گردید و من هم بخاطر والدینم و همبه خاطر دلبستگی به دوست دختر بنگلادشی ام که در آن زمان در این شهر بود این تصمیم راگرفته بودم.
 
اگر چه زندگی در ارتش می تواند بسیاری از مسائل را دچار تغییر و تحولنماید اما قادر نیست تا غریزه انسانی آدمی را تغییر دهد. برای من همین کافی بود کهحتی در طول سال دو بار مرا برای تمرین تیراندازی به کراچی خواهند برد و این برای منکافی بود تا بخش ضد هوابرد را برای ادامه خدمت انتخاب کنم.
 
وقتی که در آنجا اعلام کردند که تازمانی که دوره آموزشی تمام نشود به کسی اجازه نخواهند داد تا به مرخصی برود تمامبرنامه ریزی و برنامه های من بهم ریخت. بعد از شش ماه که آموزش دیدیم مرا به واحدتوپخانه شانزدهم اعزام نمودند و این درست زمانی بود که خانواده همان دختر بنگالیبرای همیشه به بنگلادش بازگشتند و من در عشق خودم ناکام ماندم. من هیچگاه وارد نیرویهوایی ارتش نشدم و تا آخر در بخش توپخانه و بخشهای دیگر ارتش ماندم .
 
من در دوران افسری و در اواسط سال 1965که بیم آغاز جنگ بین هند و پاکستان در هر لحظه احساس می گردید با مشکلات بسیار زیادیروبرو بودم. واحد ما در فاصله حدود یک شبانه روز با قطار از کراچی در جنگل چانگامانگا مستقر بود و اکثرا افسران جوان واحد پنجابی بودند و برای ملاقات و دیدار باخانواده هایشان تنها با سپری کردن چند ساعت می توانستند بروند و بازگردند و این درحالی بود که من برای دیدار با والدینم مجبور بودم حداقل بین شش تا هشت روز مرخصیبگیرم.
 
افسر فرمانده با بیان اینکه مدت مرخصی درخواستی من خیلی طولانی است با امضایبرگه مرخصی موافقت نمیکرد و من فکر می کردم که او خیلی بی عاطفه و رفتارش نامعقولاست برای همین خودم بدون اجازه بلیط قطار خریداری و برای هشت روز به کراچی رفتم.
 
دراین مدت جاوید اشرف قاضی ( که بعدها بعنوان وزیر راه آهن در کابینه دولت من بود) افسر ارشدتر من به من زنگ زد و گفت که سریعا بازگردم. او به من اخطار کرد امکاندارد به دلیل غیبت غیر موجه از سوی ارتش دادگاهی شوم.
 
من بدون توجه به سخنان او همهمدت هشت روز را در کراچی گذراندم و سپس به مقر بازگشتم. افسر فرمانده علیه مناقدامات سختی انجام داد و دادگاه نظامی را علیه من تشکیل داد. جنگ سال 1965بین هند و پاکستان بود که مرا نجات داد.
 
نیروهای نظامی هند در این زمان در ابتدابه قطار مسافربری پاکستان حمله و مسافران قطار را کشتند و سپس حمله سراسری هند درشش سپتامبر سال 1965 بر علیه پاکستان آغاز گردید. این جنگ هفده روز به طول انجامید وبا ابتکار شورای امنیت سازمان ملل متحد خاتمه یافت.
 
هر چند پاکستان پاسخ کوبنده ایبه هند داد. اگر چه دستاوردهای استراتژیک و مهمی نصیب هیچیک از دو کشور هند وپاکستان نگردید اما پاکستان از بعد تاکتیکی موفقیت خوبی را در مقابل هند بدست آوردو ما موفق شدیم ضمن تصرف بخش بیشتری از مناطق هند، اسرای بیشتری هم از نیروهای دشمنبگیریم.
 
در این جنگ تقریبا نیروی هوایی هند از بین رفت و علاوه بر همه اینها این جنگشهرت زیادی برای من به همراه داشت و من موفق شدم به پاس شجاعتم نشان دلاوری را نصیبخودم نمایم. در این زمان افسر فرمانده جز آنکه نظر منفی خودش را در مورد من تغییردهد با من چکار میتوانست بکند ؟
 
واحد توپخانه ما از معدود واحدهای ممتازارتش پاکستان محسوب و به تانک های پاتون آمریکایی مجهز بود . در تاریخ 7 سپتامبر 1965 واحد ما حمله ای را به منطقه کاسور خم کاران انجام و ما موفق شدیم تا 12کیلومتری عمق خاک دشمن پیشروی کنیم.
 
بدین ترتیب بخش اعظم شهرک خم کاران به کنترلنیروهای ما در آمد و در آنجا بود که من با افتخار نامه ای برای مادرم نوشتم و گفتمکه من دارم از هندوستان برای تو نامه می نویسم. بعد از گذشت سه روز ما به منطقهبحرانی لاهور که در معرض حمله دشمن بود رفتیم و پس از دو روز جنگ شدید موقعیتخودمان را در آن منطقه تثبیت کردیم.
 
تنها در این جنگ بود که با چشمان خودم دیدم کهچگونه لوله اسلحه با تیراندازی ممتد داغ و سرخ می شود. با موفقیت در جبهه لاهور بهجبهه سیال کوت رفتیم و در این منطقه جنگ معروف تانکها معروف به چاویندا روی داد. درپایان جنگ منطقه به گورستان تانکهای هندی مبدل شده بود.
 
تجربه دوم من با مرگ در شب 16 سپتامبر 1965 اتفاق افتاد. من در این شب بعنوان مسئول توپخانه فرمان یافتم تا با مساعدت هنگپیاده نظام به روستای جسوران حمله نمایم. این روستا روی تپه ای قرار داشت. ستوانبلال دوست صمیمی من فرمانده سربازان پیاده بود. ما تصمیم گرفتیم تا در نیمه شب بهآن روستا حمله کنیم. پس از انجام مقدمات کار در فاصله حدود 730 متری هدف مستقر شدیمو سپس با تمام توان برای تصرف منطقه حمله کردیم.
 
توپخانه بسیار دقیق و حساب شده کارکرد و ما موفق شدیم دشمن را مجبور به عقب نشینی کنیم. من بعد از اتمام کار خیلیخوشحال بودم که توانسته ام به وظیفه خودم خوب عمل کنم. عملیات بعدی در شب بیست ودوم سپتامبر انجام شد. در این شب آتش دشمن به یکی از انبارهای تسلیحات ما اصابت وما متوجه شدیم که با استمرار آتش امکان نابودی همه تسلیحات و خطر برای نیروهاینظامی بوجود می آید.
 
در این زمان همه برای خود جان پناه گرفته بودند و هر لحظه بیمآن می رفت که مهمات داخل انبار منفجر شود. من بیدرنگ به سوی ماشینی که شعله ور بودرفتم و سوار آن شدم تا آن را از مهمات دیگر دور کنم. سه نفر از نیروهای توپخانه درکنار مهمات زخمی بر زمین افتاده بودند. وقت بسیار کم بود و من خودم را ناگزیر دیدمتا مهمات را از آتش دور کنم.
 
سربازی برای کمک به من آمد. ما توپها و مهمات جنگی رااز آنجا دور کردیم و به به سمت دیگری کشیدیم. همزمان وقتی نفرات تحت فرمانم صحنه رادیدند برای کمک به ما آمدند و ما با کمک هم همه مهمات را از خطر انفجار دور کردیم.  
 
بعد از آنکه موفق شدیم به سراغ سه سرباز زخمی رفتم. متاسفانه دو نفر آنها جان دادهبودند و نفر سوم هم وقتی سرش را در آغوش گرفته بودم جان سپرد. هرگز از خاطرم نخواهدرفت. بی رحمی های جنگ همین است. این خاطرات تلخ تا ابد بر دل آدمی میماند. من بهواسطه شجاعت برای نجات جان افرادم نشان شجاعت دریافت کردم و علاوه بر من به همانسرباز اولی که برای کمک به من جانش را به خطر انداخته بود هم نشان شجاعتدادند.
 
افسر فرمانده من بخاطر شجاعتم نظرش درمورد من تغییر کرد. من برای دو کار انجام شده بایستی دو نشان افتخار و شجاعتمی گرفتم اما من یک نشان شجاعت دریافت کردم. جنگ در روز 23 سپتامبرخاتمه یافت و من به درجه سروانی ارتقاء مقام پیدا کردم.
 
در سال 1966 به عضویت گروه خدمات ویژه SSG ( Special Services Group ) درآمدم. این گروه بهترین گروه در جهان و گروهکماندویی پاکستان بود. دوره آموزشی کماندویی نیروی فوق العاده جسمی وذهنی را می طلبد.
 
بنابر این این گروه بهترین جا برای من بود. در این دوره آموزشیباید آموزشهای عملیات نجات را در جنگل، کوه و دریا فرا می گرفتیم و تقربیا یادگرفتیم هر چیزی را بخوریم . بعد از این بود که من لذت نان و آب را دانستم و خدا رابرای آن شکر می کردم.
 
تمرینات بدنی اجباری بود و هر روز بین سهتا شش کیلومتر باید می دویدیم و هفته ای یکبار هم چهل دقیقه سلاح بدست اینکار راتکرار می کردیم. بعد باید هشتاد و پنج کیلومتر را با سلاح راهپیماییمی کردیم. تمرینات پرتاب نارنجک و دیگر ادوات نظامی هم جزو برنامه آموزشی بود و منموفق شدم نفر اول در بین همه افراد گروه شوم. این دوره باعث شد تا حس اعتماد به نفسو توانایی خوبی از لحاظ جسمی و فکری پیدا کنم و آموختم انسان می تواند برهر سختی غلبه کند. بعد از اتمام دوره آموزشی مقدماتی، دو دوره چهار و نیم و دوسالهو نیم ساله را در گروه خدمات ویژه طی کردم.
 
در اوائل دوره، درجه من سروانی بود وبعد به مقام سرگردی ارتقاء پیدا کردم. این دوره ها حس اعتماد به نفس را در من خیلیتقویت کرد و تاثیر آن برای همیشه در زندگی من باقی ماند. این دوره ها با توجهبه اینکه استقلال و اجرای ابتکارات فردی را ایجاد می نمود فرصتی طلایی را برای منبوجود آوردند تا ابتکار عمل و رهبری را تجربه کنم.
 
من بعدها شیوه های جدیدی راابداع کردم تا نیروهای تحت فرمانم بتوانند حس اعتماد سازی و تقویت قوای روحی خود رادر آن تمرینات تقویت نمایند.
 
یکی از آزمایشها پرتاب نارنجک اندازی بودکه دست ساز بود و باید دقیقا در ثانیه سوم قبل از انفجار پرتاب می گردید و دیگریدویدن در امتداد پلی با عرض 30 سانت در ارتفاع 90 متری از زمین و روی رودخانه بود.
 
اگر چه در ظاهر کار آسانی بنظر می آمد ولی وقتی کسی به وسط پل می رسید و امواجخروشان آب را می دید دچار سرگیجه می شد. یکی دیگر از تمرینات سخت خوابیدن فرد برروی خط راه آهن بود و شخص تمرین کننده بایستی دقیقا وقتی قطار به چند متری او میرسید از خط راه آهن خارج می گردید. برخی اوقات نیز نفرات تحت آموزشم را در فاصلهنزدیک با هدف قرار می دادم و وضعیت روحی و واکنشهای آنها را در زمان تیراندازی بهاهداف تحت نظر می گرفتم. بدینوسیله قابلیت روحی آنها را برای قرار گرفتن در شرایطسخت جنگی افزایش می دادم.
 
من همیشه به رهبرانی اعتقاد داشته ام کهخود برای پیروانشان الگوی عملی باشند. هرگز کاری را که خود انجام نمی دهند ازپیروانشان نخواهند و نخست خودشان توانایی انجام کارها را داشته باشند. من در طولتمرینات نظامی ابتدا بسیاری از کارها را انجام می دادم و سپس از نیروها میخواستم تا آنها را انجام دهند.
 
این کار باعث محبوبیت زیادم در بین نیروهای تحتفرمان شده بود. آنها مرا به عنوان یک فرمانده مهربان و افسران مافوق هم مرا بعنوانیک فرمانده فوق العاده ولی بی نظم قبول داشتند. وقتی به ریاست ارتش پاکستان رسیدمدستیار نظامی ام با گستاخی پرونده خدماتم را نشانم داد و با بی ادبی از من درخواستکرد تا به سوابق خودم نگاه کنم.
 
خیلی وحشتناک بود. پرونده من پر از کاغذهای قرمزرنگ توبیخ بود. تنها مسئله مهم این بود که در هیچ زمانی به دلیل انحراف اخلاقیمجازات نشده بودم و فقط بی نظمی مرا دچار مشکل کرده بود.
 
در مجموع زندگی و فعالیت در گروه خدماتویژه سخت، هیجان انگیز، مسئولیت آور، خطرناک و فراموش ناشدنی بود. آنچه امروز هستم ماحصل تلاشهای انجام شده در آن دوران است.
 
شما شاید فکر می کنید آدمی مثل من بایدروابط عاشقانه خاصی داشته باشد ولی اگر راستش را بخواهید من به شیوه سنتی و معمولیو با علاقه و انتخاب والدینم ازدواج کردم. یکی از عمه های من خانواده دختر مورد نظربه نام صهبا فرید را می شناخت و اعتقاد داشت که ما زوج خوشبختی خواهیم شد. پدرمابتکار عمل را به دست گرفت و روزی که قرار شد برای دیدنش به منزل آنها بروم من لباسخاصی که متعلق به مردم پشتون است را پوشیدم.
 
صهبا از دیدن من ترسیده بود وپیش خودش فکر کرده بود که من دیگر چه آدمی هستم که با این قیافه برای خواستگاریشرفته ام. او قبل از من خواستگارهای زیادی داشت که به دلایل مختلف همه آنها را ردکرده بود و علیرغم اینکه من حاضر نشده بودم ریشم را اصلاح کنم او مرا پسندیده بود .
 
صهبا دختر زیبایی بود و خیلیزود مهر او بر دلم نشست. من از آن جهت آدم خوشبختی بودم که صهبا علاوه بر صورتزیبا، سیرت زیبایی هم داشت. او موفق شد به مرور زمان از تند مزاجی من بکاهد و رفتارخشنم را اصلاح کند. این کار او باعث شد تا من معتدل و آرامتر شوم. بعدها صهبا به منگفت که پدرش، غلام غوث فرید، که در وزارت اطلاعات و ارتباطات کار می کرد به او گفتهبود که پرویز افسر خوبی است و آینده درخشانی دارد. البته من مطمئن نیستم که اوواقعا از آینده من خبر داشت و یا نه. ولی این مطالب را نه من و نه هیچکس دیگری نمیدانست.
 
علاقه من به صهبا به مرور زمان بیشتر شدو بعد از آنکه ما نامزد شدیم مرا به شرق پاکستان در منطقه چیتاگنگ اعزام کردند. مابوسیله نامه با هم در ارتباط بودیم. وقتی به کراچی می آمدم آهسته و بدون اطلاعدیگران برای تماشای فیلم به سینما می رفتیم. در 27 دسامبر سال 1968 رسما با صهبافرید ازدواج کردم و پس از مدتی همراه با او به منطقه چرات که محل جدید خدمتم بودرفتم. در اوائل زندگی شاید خیلی با مسئولیت رفتار نمی کردم ولی بعد از آنکه پدر شدمرفتارم در خانه تغییر کرد و بسیار مسئولیت پذیر شدم.
 
اولین کودک ما عایله بود که در 18 فوریه سال 1970 به دنیا آمد. فرزند دوم من بلال یکسال و نیم بعد از فرزنداولم در 17 اکتبر سال 1971 به دنیا آمد. آنها زندگی ما را پر از شادی و خوشیکردند. معروف است که می گویند پشت سر هر مرد موفق یک زن است.
 
من با علاقه باصهبا ازدواج کردم. زیبایی و وقار او مرا مجذوب کرد و واقعا شایستگی زیادی ازخود نشان داد. او مرا از یک افسر بی نظم و بی هدف به افسری منضبط و مسئولیت پذیرتبدیل کرد. او در تقویت زبان انگلیسی به من کمک کرد. هر دو فرزند مااز بدو تولد در تمامی زمینه ها نشان داده اند که حس تعهد و شخصیت والایی را دارند.نام فرزند پسرم را به پاس گرامیداشت دوستم عزیزم که بلال بود و در جنگ 1971 با هندشهید شد از شهریار به بلال تغییر دادم. نوه ها هم منابع لایزال خوشی و لذت برای مامحسوب می شوند.
 
اکنون به تحولات سیاسی پاکستان بازمیگردم. در سال 1970 قبل از برگزاری انتخابات، توفان سهمگینی با شدت 190 کیلومتر درساعت در شرق پاکستان ( بنگلادش فعلی ) به وقوع پیوست که در نتیجه آن نزدیک به دویستهزار نفر از مردم بیگناه به کام مرگ رفتند.
 
واکنش و عکس العمل رئیس جمهور پاکستان،یحیی خان و کابینه او نسبت به این واقعه دردناک با بی مسئولیتی کامل بود. زمان زیادی طول کشید تا او در این خصوص عکس العملی نشان دهد و تنها با فشار بی حدداخلی حاضر شد از مناطق فاجعه دیده بازدید کند.
 
مردم پاکستان شرقی از این موضوعبسیار سرخورده و ناراحت شدند و این احساس در آنها به وجود آمد که این بخش جزیی ازپاکستان محسوب نمی شود و تنها مستعمره این کشور است. در نتیجه در جریان انتخاباترای آنها به سود حزب عوامی لیگ شیخ مجیب الرحمان تغییر جهت پیدا کرد. انتخابات 7دسامبر 1970 پاکستان یکی از بدترین انتخابات در طول تاریخ این کشور به شمارمی رفت. هنوز پاکستان شرقی ( بنگلادش کنونی ) از پاکستان جدا نشده بود. پیروز انتخاباتشیخ مجیب الرحمن و حزب عوامی لیگ بود که تمام کرسیهای شرق پاکستان ( 160  کرسی ازمجموع 162 کرسی ) را نصیب خود نموده بود.
 
در ایالتهای بخش غربی پاکستان هم که شاملپنجاب و سند می شد از میان 138 کرسی، ذالفقار علی بوتو  و حزب مردم پاکستان تنهاموفق به کسب 82 کرسی شده بودند. با نتیجه حاصل شده هیچکدام از احزاب قادر نبودندبعنوان نماینده کل مردم عمل نمایند. در این زمان بوتو کماکان خود را نخست وزیرپاکستان معرفی نمود و طرح تدوین دو قانون اساسی برای دو بخش شرقی و غربی پاکستان رامطرح کرد. او توجه نداشت که اصلا چیزی به نام پاکستان غربی مطرح نبود. در واقع اوبرای راضی نگاه داشتن احزاب سیاسی پاکستان چنین پیشنهادی ارائه نموده بود.
 
حزب عوامیلیگ ( شرق پاکستان ) در وعده انتخاباتی اعلام نموده بود که حداکثر آزادیهای مدنی رابه چهار ایالت پاکستان خواهد داد و بوتو با این حربه در نظر داشت نظر مقامات محلیرا جلب نماید. او فراموش کرده بود که بنگالیها هم پاکستانی هستند. او اعضای شورایقانونگذاری را تهدید کرد که اگر برای شرکت در این اجلاس به شرق پاکستان برود آنهارا مجازات خواهد نمود. شورای قانون اساسی قرار بود قانون اساسی جدیدی را برایپاکستان تهیه نماید.
 
این قانون هرگز نوشته نشد. چرا که کوتاهبینی بوتو و برخی از نظامیان قدرتمند اوضاع را ملتهب کرد و رفتارهای غیر معقول شیخمجیب الرحمن هم مشکل مضاعفی بر این بحران شد. یحیی خان برای حفظ قدرت و تحت فشاربوتو برگزاری اجلاس شورای قانونگذاری را از 25 مارس 1971 به زمان نامعلومی به تاخیرانداخت. روز بعد هم فعالیت حزب عوامی لیگ را غیر قانونی اعلام و رهبر این حزب آقایشیخ مجیب الرحمن که در واقغ برنده قطعی انتخابات پاکستان بود را دستگیر کرد. این کارنامعقولانه خشم شدید مردم بنگال را برانگیخت و شورش مردمی در این منطقه به راهافتاد.
 
در حالی که ارتش پاکستان درگیر فرو نشاندن شورش مردم بنگال بود در 21 نوامبر 1971 هند با آغاز جنگ ناگهانی بر علیه پاکستان، در چند جبهه بر علیه پاکستان اقدامبه آغاز جنگ کرد. بدین ترتیب جنگ رسما در تاریخ 3 دسامبر سال 1971 بار دیگر بین دوکشور آغاز گردید. در این شرایط بحرانی، بعد از چهار سال خدمت اجباری در بخشکماندویی در دسامبر 1970 از گروه خدمات ویژه جدا و به واحد توپخانه فرستاده شدم.
 
بااحتمال آغاز جنگ جدید بین هند و پاکستان، مقامات نظامی تصمیم به تقویت گروه خدماتویژه گرفتند. بنابر این در اکتبر سال 1971 به من فرمان داده شد تا تشکیلات گروه جدیدخدمات ویژه را در منطقه چرات پایه ریزی و تاسیس نمایم. برای ایجاد تشکیلات یکماه ونیم وقت صرف کردم و سپس آماده اعزام به شرق پاکستان شدیم.
 
به من فرمان داده شده بودتا برای تصرف پلی در حدود 32 کیلومتری خاک دشمن در پاکستان غربی آماده شویم. منتمامی احتمالات را بررسی کردم و ما کاملا آماده انجام عملیات بودیم. در همین زمانناگهان آتش بس اعلام شد و پاکستان شرقی به طور کامل به صورت ناخواسته از پیکرپاکستان جدا گردید.
 
روز بسیار بدی بود. دلم شکسته بود و من با تلخی تمام گریستم. تمامیسربازان زیر فرمانم نیز با من گریستند. این روز دردناکترین و تلخ ترین روز زندگی منبود. ناراحتی من علیه سیاستمداران و نظامیان حاکم آن روز هنوز هم خاطرم را مکدر ودگرگون می سازد.
 
آنچه در شرق پاکستان اتفاق افتاد بدترینو دردناکترین حادثه ای بود که در تاریخ پاکستان روی داده است. تمامی این تحولات بهسبب اشتباهات سیاستمداران پاکستان رخ داد. تمامی این اشتباهات را سیاستمداران بهگردن نظامیان انداختند. در این بحران آمریکا فقط به اظهار همدردی اکتفا نمود و ایندر حالی بود که روسیه به عنوان متحد هند هر گونه کمک تسلیحاتی و نظامی که مقدور بوددر اختیار هند قرار داد. در هر صورت در تاریخ 17 دسامبر سال 1971 آتش بس برقرار وپاکستان به دو کشور پاکستان و بنگلادش تقسیم شد.
فصل هشتم – زندگی در آتش
بعد از آتش بس در سال 1971، افراد گروه ویژه خدمات برای بازسازی فرا خوانده شدند. واحد من به منطقه کامری در مناطق شمالی در هیمالیا اعزام شد تا تحرکات نظامی نیروهای نظامی هند را تحت نظارت و بررسی داشته باشد. حدود یک ماه طول کشید تا کل منطقه را بازبینی و مورد بازرسی قرار دهم و متوجه شدم که مرزبانی در ارتفاعات کار بسیار مشکلی است.
ابتدا 400 کیلومتر از راه را در منطقه گیلگیت با جیپ نظامی در جاده اصلی معروف کارکروم که در شمال پاکستان و هم مرز با چین واقع است طی کردیم. در آن زمان این راه در دست تعمیر و بازسازی بود و یکى از عجایب هشتگانه جهان بود. بعد از عبور از صخره ها و ناهمواری های متعدد پس از گذشت ده روز به گیلگت رسیدیم. سپس از منطقه گیلگت مسافتی را با جیپ پیمودیم و سپس با توجه به ناهموارى هاى زمین باقى راه را با قاطرهاى بارکش ادامه دادیم.
این محل 4400 متر بالاتر از سطح دریا بود و در آخرین مرحله منطقه کامری قرار داشت که در ارتفاع 4000 متری از سطح دریا قرار دارد. منطقه کامری منطقه ای سر سبز و بکر و دست نخورده و زیبا است که خاطره اى فراموش نشدنى را برایم به یادگار گذاشته است.
اکسیژن این منطقه بسیار کم است و بارش سنگین برف در زمستان از مشخصات بارز این منطقه به حساب می آید. هر چند ماموریت سختی داشتیم و یکسال در آن منطقه ماندیم ولی به خوبی از عهده آن بر آمدیم. من از زندگی در این منطقه لذت می بردم و همواره کاری برای انجام دادن داشتم تا اعتماد به نفسم را حفظ کنم تا تنهایی مرا آزار ندهد.
در یکی از سفرهای بازرسی که در ماه نوامبر سال 1972 انجام دادم، تصمیم گرفتم از منطقه کامری تا مظفر آباد که مرکز منطقه آزاد کشمیر است پیاده روی کنم. این منطقه مابین هند و پاکستان قرار دارد و من با هدف ارزیابی و بازرسی این منطقه تمام راه را پیاده رفتم. کا مسیر بالغ بر 280 کیلومتر راه کوهستانی است.من این راه را با همراهی شش نفر از همراهانم  و یک راهنما آغاز کردم. از سپیده دم تا ساعت 11 صبح و سپس از ساعت سه بعد از ظهر تا غروب آفتاب به راهپیمایی خودمان ادامه می دادیم. این راهپیمایی سه روزه با گذشتن از ارتفاعات صعب العبور و خطرناک همراه بود.
در آن زمان بنگلادش از پاکستان جدا شد و کرسیهای مجلس که در اختیار بوتو بود برای او اکثریت را ایجاد کرد و برای او مشروعیت بخشید. او رئیس جمهور پاکستان شد و از نبود قانون اساسی سو استفاده کرد تا بعنوان فرمانده قوای مسلح پاکستان نیز ایفای نقش کند.
هیچ مانعی در برابر او وجود نداشت که با حذف عبارات مربوط به پاکستان شرقی قانون سال 1956 را احیا کند. او نتوانست از قدرتی که در دست دارد به خوبی استفاده کند.
ابتدا من طرفدار بوتو بودم. او جوان، تحصیلکرده، روشنفکر و فعال بود  و هشت سال تجربه زمام داری امور  در زمان ریاست جمهوری یحیی خان داشت. اما با گذشت زمان ، عقاید من در رابطه با او تغییر کرد. برادرم جاوید که مشاور سر وزیر الیت شمال غربی سرحد پاکستان بود به من گفته بود که بوتو مرد خوبی نیست و کشور را به ویرانی خواهد کشید. حق با برادرم بود. به مرور زمان شاهد ویرانی کشور به ویژه اقتصاد پاکستان بودم. تمام زیر ساختهای اقتصادی کشور به نام سوسیالیسم اسلامی که ابداع کننده آن بوتو بود اندک اندک از بین رفتند. بوتو به مرور زمان اداره تمام صنایع ملی، فولاد، سیمان سازی، کشتی رانی، بانکداری، بیمه، گاز و برق و صنایع متوسط و کوچک و حتی چگونگی اداره مدارس خصوصی و سیستم آموزشی پاکستان را بدست گرفت. او تنها صنایع نساجی پاکستان که بزرگترین صنعت بومی این کشور محسوب می شد را تصرف نکرد. بوتو نه به شیوه دموکراتیک بلکه به شیوه دیکتاتوری مستبد حکومت می کرد.
او بسیاری از مخالفان خود، از جمله روزنامه نگاران، نویسندگان و حتی کاریکاتوریستها را به زندان انداخت. بوتو تشنه قدرت بود و برای استمرار حکومت خودکامه و مستبدانه خود زمینه فساد و خرابی را در بخشهای زیادی از کشور فراهم آورد. این یک واقعه دردناک و بود. او با امکانات فراوانی که در اختیار داشت می توانست منشا خدمات و کارهای زیادی در پاکستان باشد ولی چنین نکرد. با خاتمه کار بوتو ، من به این نتیجه رسیدم که بوتو بدترین رهبری بود که پاکستان می توانست تجربه کند. او خسارات زیادی به پاکستان زد. خساراتی که هنوز هم ابعاد و مقدار وسیع آن بررسی نشده است. بوتو اولین کسی بود که در حکومت از مذهب سو استفاده کرد. به طور مثال مشروبات الکلی را ممنوع کرد و تعطیلی را از روز یکشنبه به روز جمعه منتقل کرد. این اقدام های وی اوج ریاکاری به شمار می رود چرا که کسانی  که او را خوب می شناختند می دانند  که او خود به هیچ یک از این مسائل اعتقادی نداشت.
در سال 1974 من هنوز سرگرد بودم و برای گذراندن دوره عالی آموزشی در دانشکده فرماندهی افسری انتخاب شدم و این دوره را با نمره ممتاز سپری کردم. بعد به عنوان سرگرد مسئول به واحد 206 کراچی منتقل شدم  که بهترین موقعیت برای یک سرگرد به شمار می رفت. این واحد، وظیفه مقابله با شورشیان قبائلی در مناطق سو و کوهلو در بلوچستان را برعهده داشت. انجام فعالیت در این واحد و در این مناطق کوله باری از تجربه بود. من در این زمان با برخی از رهبران قبائلی روابط مستحکم و خوبی برقرار کردم  و در راستای موفقیت در کار، گاهی رفتارهای خطرناک و غیر رایجی را انجام دادم. یک بار رئیس قبیله ماری مرا برای ناهار به خانه خود دعوت کرد و من بر خلاف دستور رایج برای داشتن اسکورت نظامی فقط با یک همراه و یک بیسم چی به مهمانی او رفتم. تنها اسلحه همراهم کلت کمری من بود.
این کار من سرپیچی از قوانین نظامی بود و ما ملزم بودیم هنگام سفر به مناطق خطرناک با نفرات نظامی حرکت کنیم ولی این کار من نتیجه خوبی داشت. پیر دادانی، رئیس قبیله ماری از کار من خیلی خوشش آمد و به محافظان خود دستور داد تا حفاظت از جان ما را به عهده بگیرند. او بعدا دوست من شد و همکاری خوبی با ما در منطقه داشت.
فصل نهم
بلوچستان بزرگترین ایالت پاکستان و در عین حال دارای کمترین جمعیت است.این ایالت هنوز هم عقب مانده ترین ایالت پاکستان است و چهل درصد ساکنان آن را پشتون ها تشکیل میدهند که از ایالت سرحد در این منطقه آمده اند. شصت درصد ساکنان بومی ایالت هم بلوچها هستند.بلوچها به صورت قبیله ای زندگی می کنند و در حدود هفتاد و هفت قبیله بلوچ در این ایالت وجود دارد. نزدیک به 95 % ایالت بلوچستان عملا تحت کنترل دولت قرار ندارد.برخی از قبائل در بلوچستان با هر دولتی که در پاکستان بر سر کار می آید دشمنی و مخالفت مینمایند.تاکنون موفق شده ام 14 منطقه از 26 منطقه ایالت بلوچستان را به منطقه الف تبدیل و قوانین و کنترل دولت را در این مناطق جاری سازم.
تجربه خوب دیگر مربوط به واحد مسئول عملیات کمک رسانی من به مردم گرفتار در سیلاب سال 1976 بود.در این سال با آب شدن یخچالهای طبیعی سیلاب وسیعی به وجود آمد و ایالت سند در وضعیت مخاطره آمیزی قرار گرفت.واحد ما به منطقه سوکور که بدترین وضعیت را داشت اعزام شد. فرمانده واحد به من دستور داد تا پر کردن یک کانال وسیع آب را بعهده بگیرم.اگر چه انجام اینکار خارج از مسئولیتهای اجرایی من بود به خاطر حس اعتمادی که فرمانده به من داشت این وظیقه را پذیرفتم.
من 200 نفر از افراد قبیله سند و 250 زندانی و تعدادی از مهندسان ارتش را برای انجام دادن این وظیفه سنگین در اختیار داشتم.من از همه افراد تیم واحدی تشکیل دادم و تمام شب را تا صبح به شدت فعالیت کردیم.
وقتی فرمانده واحد صبح برای ارزیابی وضعیت به منطقه آمد با کمال تعجب دید که کار به نحو احسن انجام گردیده است.او دستور داد تا مرا تشویق کنند.فرمانده به این نکته پی برده بود که من نه تنها یک افسر مسئولیت پذیر ، بلکه رهبری هستم که با همه توان تمایل به انجام دادن کارهای محول شده دارم.
در این دوره ، صحنه سیاسی کشور روز به روز تیره تر و مبهم تر میگردید و رفتارهای مستبدانه و ظالمانه ذولفقار علی بوتو منجر به نارضایتی و ناراحتی سیاسی مردم شده بود.او نیروی ویژه ای تحت عنوان نیروهای امنیتی فدرال شبیه به گشتاپو ایجاد کرده بود.رفتارهای نامعقول و مستبدانه او موجب رنجش همه مردم شده بود. او زندان سیاسی به وجود آورد، و در پاکستان وضعیتی شبیه ایران در زمان شاه و عراق در زمان صدام به وجود آورده بود.او رفتارهای تحقیر آمیزی با ژنرال ضیاءالحق فرمانده ارتش پاکستان نیز داشت.این مسائل باعث گردید تا او رهبری مخالفان بوتو را در دست بگیرد.
در این شرایط پیچیده ، بوتو به آزمایش مشروعیت خود از طریق انتخابات سال 1977 پرداخت. محالفان سیاسی او با تشکیل ائتلاف ملی پاکستان در انتخابات مشارکت کردند.بوتو فقط به کسب دو سوم کرسیهای مجلس فکر میکرد و به دنبال تبدیل نظام نخست وزیری به نظام ریاست جمهوری در پاکستان بود تا پایه های قدرت خود را تثبیت نماید.
در آن انتخابات آن قدر تقلب شد تا مردم معترض ترس خود را کنار گذاشتند و به خیابانها ریختند. رهبری اعتراضات از طرف ائتلاف ملی پاکستان سازماندهی می شد. ارتش پاکستان برای سرکوب شورش به لاهور فراخوانده شد و به نیروهای نظامی فرمان شلیک به سوی مردم داده شد.سه فرمانده از تیراندازی به مردم خودداری کردند. نام این فرماندهان شجاع ژنرال ها اشفق گوندال ، نیاز احمد، و اشتیاق علی خان بود.آنها از ارتش استعفا کردند.
عاقبت همه چیز به پایان رسید و ژنرال ضیا ءالحق با انجام کودتا در ژوئیه 1977، بوتو را برکنار، قانون اساسی را معلق، و حکومت نظامی را در پاکستان اعلام کرد. من هنوز سرگرد بودم و به عنوان معاون فرمانده واحد توپخانه سیار 44 به منطقه خاریان اعزام گردیدم.رافی اعلم در آن زمان  سرلشگر و افسر فرمانده ما در منطقه خاریان بود. و بعدا به عنوان معاونت اجرای حکومت نظامی در شهر راولپندی منصوب گردید.
وی  به توانایی حرفه ای من ایمان داشت و من و دو نفر دیگر از افسران را مامور تشکیل مقر فرماندهی حکومت نظامی در راولپندی کرد. وضعیت عمومی کشور غیر عادی بود؛ و در عین حالی که بایستی وظایف محوله را انجام می دادیم باید به وضعیت واحدهای خود نیز رسیدگی می نمودیم.در سال 1978 به درجه سرهنگ دوم ارتقا مقام پیدا کردم و فرماندهی واحد توپخانه سیار 44 به من واگذارشد. دو سال در این واحد مشغول بودم و این واحد را از لحاظ کیفی ارتقای زیادی دادم. در اوایل، این واحد درمسابقات ورزشی بسیار ناتوان بود و نتایج بسیار بدی در مسابقات با دیگر واحدها کسب می کرد.
با انجام دادن تمرینات فشرده و کار منظم در طی یک سال این واحد را به جایی رساندم که در بسیاری از مسابقات رتبه نخست را کسب کرد و به مقام قهرمانی نایل آمد.برای موفقیت در این خصوص شخصا فعالیت زیادی نمودم و تلاشهای فردی و جدیت من باعث گردید تا نیروها انگیزه و توانی مضاعف برای بالا بردن روحیه و کیفیت کاری خود کسب کنند.همواره از سوی نفرات تحت فرمانم با احترام روبرو بودم و آنها مرا الگوی خود قرار می دادند.در چند حادثه که نفراتم دچار جراحت شدند اولین نفری بودم که خون اهدا کردم .دادن خون از سوی یک فرد مسئله بزرگی نیست ولی وقتی فرمانده یک واحد برای نیروی تحت امر خود چنین کاری انجام می دهد، کاری بزرگ و فراموش ناشدنی برای نیروها به حساب می آید و موجب اعتماد قلبی آنها به فرمانده می گردد.آنها می دانستند که همواره می توانند روی من حساب کنند و این موضوع اعتماد به نفس مرا بیشتر می کرد.همیشه بر این باور بودم که رهبری هنر است  نه علم، و در واقع، این خصلت بیش از آنکه اکتسابی باشد امری درونی است.
فرماندهی من موفقیت آمیز بود و این مسئله از گزارش هایی که فرماندهی ممتاز همانند ژنرال رافی اعلم در باره من به مرکز ارسال می کرد مشخص بود. او، از بین تمام افراد و افسران تحت امر خود ، مرا که جای سرهنگ تمام بودم  مامور اجرای قانون نظامی کرد و این در واقع به معنای ارتقای رتبه من به یک درجه بالاتر بود.او در اجرای قانون نظامی تقریبا اختیارات تام به من داد . اعتماد او به من بی حد و حصر بود .روزی وارد دفترش شدم و شنیدم که پشت تلفن به کسی می گوید اگر سرهنگ من دستور اجرای قانون نظامی را داده است حتما کار درستی کرده است.او هیچگاه در مورد حقانیت یا عدم حقانیت شکایت کسی که پشت تلفن با او صحبت می کرد از من سوالی نکرد.
من نتوانستم خودم را کنترل کنم و به او گفتم آقا شما خیلی به افراد اعتماد دارید، نکند کسی از اعتماد شما سوء استفاده کند؟  در پاسخ گفت که می دانم به چه کسی اعتماد کنم .او برخی از رفتارهای پسندیده رهبری را به من آموخت. در جریان یک تمرین نظامی، در حالی که دمای هوا بالای 40 درجه سانتیگراد بود، به نزد سرلشگر رافی اعلم رفتم. مستخدمی برای او نوشیدنی سرد آورد. او درست قبل از آنکه آن را بنوشد نگاهش به من افتاد که سراپا عرق ریزان و به شدت تشنه بودم پس بی درنگ نوشیدنی سرد را به من تعارف کرد و گفت بیا بگیر تو بیش از من به این آب نیاز داری و شایسته است که تسنگی تو رفع گردد.من آب را خوردم.
کار در مقر فرماندهی اجرای قانون نظامی متفاوت با فرماندهی نیروها بود؛ و وضعیت کم و بیش غیر عادی بهنظر می رسید. در این ماموریت یاد گرفتم که آدمی می تواند در اجرای عدالت و تثبیت حاکمیت به میزانی گسترده ای موفق عمل کند. من سهم کوچک خودم را در مقر فرماندهی راولپندی، که یکی از پنج مقر فرماندهی در کل ایالت پنجاب به شمار می رفت ایفا نمودم. ماموریتم در این مقر مرا با کارکرد حکومت آشنا کرد و یاد گرفتم که چکونه باید با غیر نظامیان وارد تعامل شوم.این تجربه دارای نکات مثبت و منفی بسیاری بود که در جریان حکومتم بر کشور آنها را مد نظر خود قرار داده ام.
یکی از مجازاتهایی که در زمان حکومت نظامی باب شد، شلاق زدن به مجرمان بود.البته بعدا متوجه شدم که افراد متمکن و صاحب نفوذ با دادن دشوه از اجرای عدالت علیه خود جلوگیری می کنند و این مجازات فقط نسبت به افراد فقیر اجرا می شود. روزی تصمیم گرفتم برای دیدن این مجازات به زندان راولپندی بروم .حضور در چنین مراسم آزار دهنده ای بخشی از کار من بود. دریافتم که مجازات شلاق یکی از غیر انسانی ترین و وحشیانه ترین مجازاتهاست. مرد بیچاره ای را محکم بر روی چوب بزرگی بسته بودند و او حتی قادر نبود دست و پاهایش را تکان دهد.شلاقها وحشیانه بر جسم او فرو می آمدند .بعد از خوردن شلاق چهارم او از هوش رفت.پزشک احمق زندان برای تسکین درد او با تمام توان بر روی او ایستاد .
آن مرد نگون بخت فریادی از روی درد کشید که تاکنون فریاد دردآلودی به این شکل را نشنیده بودم.با دیدن مجازات حالم دگرگون شد و این مسئله تاثیر بسیار بدی روی من گذاشت.موضوع را بیدرنگ به ژنرال رافی اعلم گزارش دادیم و خواستار توقف این مجازات غیر اخلاقی حداقل در حوزه کاری خود شدم.موارد دیگری مربوط به افراد بدکاره، یا معتاد بود که با توجه به نتایج منفی که از اجرای این قوانین حاصل میشد آنها را مسکوت گذاشتم.
به عنوان نتیجه گیری باید بگویم که این موارد تجربه من از اجرای حکومت نظامی بود.در این دوران درسهایی آموختم. اولا اگر ارتش درگیر قانون نظامی و حکومت نظامی شود از وظیفه اساسی و اصلی خود باز می ماند و این مسئله تاثیراتی بسیار منفی بر روی آموزش و آمادگی نیروهای نظامی می گذارد. ثانیا ، زمانی که قانون نظامی را بر قانون مدنی ترجیج می دهیم و آن را در الویت قرار می دهیم، عملکرد و کارآیی حکومت غیر نظامی دچار خلل شده و بعد از لغو شدن حکومت نظامی نیز دیگر تا مدتها حکومت مدنی قادر به ایفای وظایف اصلی خود نخواهد بود.
نهایتا اینکه ، در هر نوع حکومتی افراد فقیر و درمانده جامعه هستند که قربانی می شوند و افراد ذی نفوذ و قدرتمند همیشه خود را از مجازاتهای قانونی مصون نگاه مى دارند. من در دوران حکومت نظامی در مقر فرماندهی ، با اعتقاد به اینکه کار خلاف افراد فقیر غالبا به دلیل عدم رسیدگی جامعه و دولت به معیشت آنهاست، نهایت تلاشم را در برخورد معتدل و انسانی با فقیران داشتم و در مقابل با افراد صاحب نفوذ برخورد جدی می کردم .به نظر من افراد ثروتمند و دارای نفوذ اگر خطا نمایند مسنحق مجازات هستند زیرا از امکانات خوبی برخوردار بوده اند و نیازی واقعی به ارتکاب جرم ندارند.
در ماه  ژوئیه 1978 دو ماه مرخصی گرفتم و با همسرم به خارج از کشور سفر کردم.نخست برای دیدن افراد خانواده به لندن رفتیم . بعد از آنجا برای دیدن برادرم نوید که در آن زمان در شیکاگوی امریکا مشغول تحصیل در رشته پزشکی بود رفتیم.بعد از امریکا دوباره به لندن برگشتیم. در آنجا یک اتومبیل تویوتا خریدم و همه وسایل سفر مانند چادر خواب و هر آنچه را که لازم بود داخل اتومبیل قرار دادیم و از لندن به صورت زمینی به سمت پاکستان به راه افتادیم.
از کنار رودخانه راین المان گذشتیم و به آبشار زیبای راین سوییس رسیدیم. بعد از آنجا به سوی ایتالیا رفتیم و بعد از دو روز اقامت در ایتالیا با کشتی به یوگسلاوی (صربستان کنونی) رفتیم و بعد از عبور از یونان به ترکیه سفر کردیم. در هر کجا که مناسب تشخیص میدادیم توقف می کردیم و از تعطیلی خودمان لذت می بردیم.
در سال 1979 به عنوان استاد به دانشکده فرماندهی و افسری اعزام گردیدم.این دانشکده مکان بسیار مناسبی برای سرهنگ ها بود که توانایی های خود را توسعه دهند.
در این مکان، استادان موضوعات مورد نظر خود را از روی کاغذهایی به رنگ صورتی برای دانشجویان می خواندند و ما این سخنرانیها را با عنوان سخنرانیهای صورتی می شناختیم.به مرور زمان تلاش کردم تا سخنرانیهای خودم را بدون استفاده از نوشته ارائه نمایم تا مهارت کلامی خودم را افزایش دهم.اندک اندک مهارتهای سخنرانی من افزایش یافت و استاد نسبتا موفق و معروفی بین دانشجویان شدم.به طور کلی ، طی سالهای 1979 تا 1981 من و خانواده ام در اجتماع کوچک و آموزشی این مجموعه زندگی بسیار آرام و لذت بخشی را سپری کردیم و از آن بسیار راضی بودیم.زندگی در دانشکده که فضای فرهنگی داشت بسیار لذت بخش بود و من مسئول امور دانشجویان نظامی خارجی بودم که از حدود پانزده کشور به پاکستان آمده بودند.ما آنها را گاهی برای تماشای مناطق مختلف پاکستان به این طرف و آن طرف میبردیم.بعلاوه، مسئول برنامه هاى فوق درسى دانشکده هم بودم.این مسئولیت دشواریهای خاص خود را داشت.در سال 1980 قرار شد جشن سالگرد تاسیس دانشکده را برپا کنیم.مقرر شده بود که رئیس جمهور ژنرال ضیاءالحق برای افتتاح مراسم به دانشکده بیاید.ما برنامه ویژه ای ترتیب دادیم و بسیاری از خوانندگان و بازیگران و رقاصان زن و مرد را برای اجرای برنامه اى شاد در این مراسم آماده کردیم .
قرار بود این افراد با قطار از لاهور به کویته سفر کنند. ناگهان خبر عدم تمایل رئیس جمهور به حضور رقاصان و اجرای آواز در مراسم به ما اطلاع داده شد. ما اعتراض کردیم و گفتیم که همه کارها برای سفر آنها تنظیم شده است ، ولی به ما دستور داده شد که باید جلو سفر آنها گرفته شود.ما بعد از تماس متوجه شدیم که قطار حامل هنرمندان از لاهور حرکت کرده است.در نیمه شب به معاون فرمانده محلی در سوکور تلفن کردم (شهری در ایالت سند) و او را از خواب بیدار کردم و از او درخواست کردم که باید قطار را متوقف و هنرمندان را به لاهور بازگرداند.در ابتدا پرخاش کرد و از اینکه یک سرهنگ دوم جرئت کرده او را از خواب بیدار کند ابراز ناراحتی کرد، ولی بعد (با توضیحات من ) که متوجه شد سرنوشت کاری من و خودش نزد رئیس جمهور به بازگشت این هنرمندان به لاهور بستگی دارد سریعا دست به کار شد و با زیبایی هر چه تمامتر بدون آنکه هنرمندان متوجه شوند هنگام شب واگن آنها را از قطار جدا و به قطار دیگری که به سمت لاهور در حرکت بود متصل کرد .کاش آنجا مى بودم و می دیدم که هنرمندان وقتی صبح بیدار می شوند و می بینند که به جای کویته باز در لاهور هستند چه عکس العملی از خود نشان می دهند.
رئیس جمهور ضیا ء الحق در طول دهه 1980 کارهاى نامطلوبى را که بوتو در آخر عمر حکومتش آغاز کرده بود ، تکمیل کرد. او با اعدام بوتو از او یک شهید ساخت و باعث شد تا حزب سیاسی او تقویت و بیشتر تثبیت شود.او هم همانند بوتو برای تثبیت موقعیت حکومت خود به سوء استفاده از مذهب پرداخت و برای آنکه خود را با مذهبیون هماهنگ نشان دهد موسیقی و تفریح را ممنوع اعلام کرد .این در حالی بود که ما می دانستیم او در خانه اش به موسیقی گوش می دهد و از آن لذت هم می برد.
دوباره از مقام استادی به دوران دانشجویی بازگشتم و برای فرا گرفتن دوره جنگ نیروهای مسلح به دانشکده دفاع ملی پاکستان اعزام شدم.این مرحله ، یک مرحله پیشرفته و عالی در دوره خدمت نظامی یک افسر به شمار می رود.
اگر افسری این دوره را در ارتش سپری نکند هیچگاه شایستگی لازم را برای ارتقا مقام به درجه ژنرالی در ارتش نخواهد داشت.در این دوره، فراگیری تاریخ نظامی ، استراتژی نظامی ، جغرافیای سیاسی، مسائل مرزی، و همچنین استراتژی عملیات نظامی از مفاد اصلی دروس دوره است.استراتژی عملیات نظامی از طریق دروس نظرى و عملی به دانشجویان آموزش داده می شود.من با توجه به اینکه در درس ریاضی بسیار مهارت داشتم دوره آموزشی جنگ را در دانشکده دفاع ملی با کسب نمرات عالی سپری کردم و برای برنامه ریزی و اجرای موفق طرحهای ارائه شده مورد تشویق قرار گرفتم.این دوره ، به دلیل آشنا کردن من با مسائل فرماندهی ارشد و ریاست، بسیار مفید و موثر بود.پس از اتمام موفق دوره اعتماد من برای ارتقای مقام بیشتر شد و می دانستم که اگر مشکل خاصی پیش نیاید بزودی به درجه سرتیپی ارتقای مقام خواهم یافت.
پس از اتمام دوره آموزشی جنگ بار دیگر برای ادامه خدمت به منطقه خاریان اعزام شدم .این مرتبه بعنوان فرمانده واحد سیار 16 مشغول بکار گردیدم .این همان واحدی بود که در سال 1965 در جنگ با هند در آن بودم.متعاقب خدمت در این واحد به عنوان مجری قانون نظامی در راولپندی نیز منصوب شدم.در این دوره، دیگر فرمانده محترم ژنرال رافی اعلم در آنجا نبود و رئیس جدیدم آدم خشن و بد دهنی بود که به سختی می شد با او کنار آمد.
با کمترین مسئله ای به شدت دیگران را مورد پرخاش قرر می داد.یک بار که مرا تلفنی مورد ناسزا و بدگویی قرار داد ، به نزد او رفتم و درخواست کردم که مرا از انجام ماموریت در راولپندی به عنوان مجری قانون نظامی کنار بگذارد.به او گفتم درخواستم برای این است که اگر مورد سرزنش و ناسزا قرار بگیرم در آینده در انجام دادن مسئولیتها و ماموریتهای محوله موفق نخواهم شد .این صحبت من او را شگفت زده کرد، و خوشبختانه بعد از اینکه تلاش کرد ناراحتیم را کاهش دهد دیگر در برخورد با من احتیاط می کرد و با من تندی نکرد.از 1983 تا اواسط 1984 معاون عملیات نظامی بودم و هر چند شایستگى ارتقاى مقام را به درجه سرتیپی داشتم ، ولی به خاطر آنکه پست خالی وجود نداشت ترفیع من به تاخیر افتاد.در این دوره، به خاطر اینکه رئیسم توانایی نداشت تا به زیر دستان خود پاداش دهد، ارتقا مقام پیدا نکردم.
در این دوره ، شاهد برنامه های عملیاتی در بالاترین سطوح ارتش پاکستان در جنگ سیاچین بین پاکستان و هند بودم.این جنگ تا امروز ادامه دارد.سیاچین یخچال طبیعی بسیار بزرگی است که در حد فاصل منطقه هند – پاکستان و چین قرار دارد.این منطقه بین 5200 تا 6400 متر ارتفاع دارد و از طرف پاکستان از منطقه سالترو می توان به آنجا تردد نمود.در 1983 متوجه شدیم که نیروهای نظامی هند به بخش پاکستان در یخچال طبیعی سیاچین وارد شده اند و این موضوع توسط بازرسان نظامی پاکستان مورد تائید قرار گرفت.
ما در مقر فرماندهی طرحی برای اشغال بخش سالترو تدوین کردیم، و با توجه به اینکه تجربه کافی برای انجام عملیات در ارتفاع 4800 متری از سطح دریا در سرمای زیر 50 درجه را نداشتیم ، پیشنهاد دادم تا نیروهای نظامی پاکستان در اول ماه مه که از شدت سرما تا حدودی کاسته شده است وارد این منطقه شوند ولی فرمانده مناطق شمالی با آن نظریه مخالفت کرد و دستور داد تا نیروها اول ماه مه به این منطقه وارد شوند.طبیعی است که نظر فرمانده مناطق شمالی مورد تصویب قرار گرفت و وقتی ما در ماه می وارد منطقه شدیم متوجه شدیم که نیروهای هندی قبل از ما وارد این منطقه شده و اکثر ارتفاعات سالترو را اشغال کرده اند.تلاش زیادی صورت گرفت تا بخشی از ارتفاعات از نیروهای نظامی هندی باز پس گرفته شود.
تعداد زیادی از نیروهای دو طرف در این درگیریها کشته شدند .بعدا، تلاش نیروهای هندی برای تسلط بر کل منطقه باعث وارد آمدن لطمات زیادى به نیروهای آنان شد.هندیها با اینکه در این منطقه دچار لطمات فراوانی شده بودند، ولی اخبار دروغ به مرکز مخابره و از پیروزیهای خیالی خود خبر می دادند.بعدها مقامات نظامی دهلی متوجه شدند که فریب خورده اند و افسران خاطی را مجازات کردند.
نبرد و جنگ در منطقه سیاچین یکی از بزرگترین جنگهای پاکستان و هند در بام جهان محسوب می شود.یکی دیگر از جنگهای تمام عیار ما با هندیها در منطقه کاراگیل روی داد.این موضوع در فصل بعدی به تفصیل توضیح داده می شود.افزون بر این دو جنگ ، در منطقه اى مرزی که کشمیر آزاد را از کشمیر تحت تسلط هند جدا می کند، همواره درگیریهایی به وقوع می پیوندد. تبادل آتش و تیراندازیهای متناوب از وقایع معمول این منطقه به شمار می رود.همه این تحولات نشان دهنده یک موضوع است.اگر دو همسایه با هم دشمن باشند، ارتفاعات ناهموار و هر گونه ناملایمات طبیعی مانع از آغاز درگیری بین آنها نخواهد شد.



واژه کلیدی :پاکستان و واژه کلیدی :مشرف و واژه کلیدی :بوتو