بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

سایت آرمان        ٠٣/٠٩/٨٧


انتخاب باراک اوباما و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهنده­ی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش می­کشد و سیاه بودن او را نشانه­ی کاستی او می­دانند- نمیتوان انکار کرد
فرهنگ، سنگ زیرین بنای یک جامعه است که اقتصاد، سیاست و سایرنهادهای اجتماعی بر روی آن استوار می شود. با مطالعه در احوال ملل وجوامع روشن می­شود فرهنگ هر جامعه با جامعه­ی دیگر تفاوتهایی دارد. بعضی از جوامع استعدادهایی دارند که بقیه ندارند. گاه در جامعه­ا­ی قرنها دیکتاتوری نهادینه شده و مردم را کم و بیش با خودش هم آوا کرده و یا لااقل آنان نمی­توانند خود را از چنگ آن آزاد کنند و درجامعه­ای دیگر دموکراسی نهادینه شده است. این خود نشانه­ی این است که فرهنگ جوامع بستر مناسب برای تحولات آن جامعه می باشد. اگر کشورهای غربی دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی، کرامت انسان و پیشتازی در ساحه علم واقتصاد را دارند، باید پی برد که درتاریخ و فرهنگ آنان نقاط قوتی بوده که بنای مستحکمی بر آن بار شده است. به طور مثال دوهزار و پانصد سال پیش، زمانی که خیلی از جوامع یا حکومتی نداشتند و یا حکومتهاشان به شدت متاثر از زور و استبداد بودند، حکمای یونان باستان دموکراسی را «بهترین بد» تعریف کرده و الزامات حقوقی و قانونی و اجتماعی را محترم میدانستند و قانون مداری را در جامعه خویش پی ریزی می کردند. وقتی که سقراط زندانی و محکوم به مرگ شد، شاگردانش به او پیشنهاد فرار از زندان دادند و او امتناع کرد، او حاضر شد جام زهر و شوکران را با کمال میل سر بکشد تا قانون جامعه خود را زیر پا نگذارد و به بقیه بفهماند که قوانین و فرهنگ باید اصلاح بشود، قانون نباید به مرگ یک اندیشمند حکم کند، نه اینکه نه تنها یک اندیشمند را از میان بقیه برگزید و از چنگ قانون نجات داد. او به شاگردانش گفت: «قوانین جامعه هفتاد سال از حقوق من حمایت کرده، حال که مرا محکوم کرده نمیتوانم آن را نادیده بگیرم.» این نمونه­ای از قانون مداری در فرهنگ باستانی مغرب زمین است که با پرداختن هزینه­های آن توسط سقراطها به سمت باروری روز به روز پیش رفته است.

قابل انکار نیست که بزرگترین و ریشه­دارترین اندیشه­های بشری در مغرب زمین و یونان باستان ظهور کردند و بخشهایی از آن با تغییر شکل در جوامع مختلف راه یافته است و این نشان دهنده­ی شکوه فرهنگ کثرت پذیر غرب و دموکراسی خواه آن سامان می­باشد. در جوامع شرقی بنیانهای این مفاهیم قبل از اینکه تجزیه و تحلیل واقع شوند مورد انتقاد قرار گرفته تا چه برسد به اینکه نهادینه شوند.

افلاطون می­گفت :«هر جامعه شایسته آن حکومتی است که دارد». او با این سخن می­خواست به ظرفیت و فرهنگ اشاره کند و بفهماند که خواستگاه تحولات در یک جامعه، فرهنگ آن جامعه است. این جمله­ی اورا با ارائه مثالی توضیح می­دهیم، می­گویند: وقتی که لشکر مغول به دروازه­های شهر همدان رسید گفت من از اندیشمندان شهر شما سوالی دارم اگر جواب ندادید با شهر شما همان می کنم که با نیشابور کردم وآن سوالم این است که: «من به عنوان مستبد و ویرانگر، آیا خودم کارهایم را رقم میزنم یا خدای شما مسلمانها مرا بر آن داشته و این خونریزی­ها خواسته­ی اوست؟» در میان اندیشمندان آن سامان پای بحثهای داغ کلامی جبر واختیار پیش آمد و آنان نتوانستند جواب قانع کننده و مورد تفاهم ارائه بدهند. بهر تقدیر درویشی یا عارفی گفت: «من جواب دارم وآن اینکه تهاجم و فتنه مغول نه اراده خداست ونه مشیت شخص او، بلکه سرنوشت، مکافات و نتایج اعمال جمعی ماست که به صورت سپاه چنگیز مجسم شده است.» از مثال فوق نتیجه می­گیریم که بستر فرهنگ یک جامعه فراز و فرود آن جامعه را رقم می­زند.

اکنون نگاه کوتاهی به ظرفیت و پیشینه تاریخی کشور خویش می کنیم که در آن دو سیستم فکری در طول تاریخ اسلام در امتداد هم مشهود می­باشند: اول- سیستمی که جانبدار خشونت، دین مداری شریعت محور، تضعیف عقلانیت و ترویج جبر گرایی است. دوم- نظامی که جانبدار خردگرایی، مدارا و مروت و دینمداری معرفت محور است.

دردستگاه فکری نخست شریعت محوران قرار دارند و هرفرقه­ی به نحوی به مذهب خود چنان تعصب میورزند که پیروان سایر مذاهب را بر نمی­تابند و همه را جز خود کافر و اهل عذاب می­دانند. پیروان این دستگاه فکری هرگاه توانستند به قدرت و حکومت نزدیک شوند همواره حکومت مورد نظرشان را سایه خدا و اعمال حاکم را مشیت خداوند معرفی کرده­اند. اگر مستبدان تاریخ و سلسله­های شاهان را مطالعه کنیم در حاشیه دربار آنان توجیه­گرانی از همین دستگاه فکری را می بینیم. در این دستگاه فکری از خدا و دین به عنوان مسکن و افیون برای آرامش بخشیدن و سرکوب استفاده شده است و اعضای آن، فرهنگی را ترویج می­کردند که در آن تعقل، آزادی اراده افراد، احترام به شخصیت انسان­ها و شکوفایی جایگاهی ندارد. بر خلاف آن در دستگاه فکری دوم افراد برجسته­ای را می بینیم که همه افراد بشر را به معرفت و دوستی و انسانیت دعوت می­کردند و اندیشه­های جاویدان و جهان شمول از خود به یادگار گذاشتند. فرهنگی که بنیانش بر احترام به انسانیت، برادری و برابری استوار است:

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

و یا

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست

عارفان و فیلسوفان بزرگ مسلمان عموما در دستگاه فکری دوم قرار می­گیرند که همواره اهل مجاز، مقلدان و تقدیس­گران خشونت را نقد کرده و با نیشخندهایی چون محتسب، زاهد، دلق ریا و... از آن یاد می کردند. مولانا و بوعلی توسط همین متعصبین، تکفیر گردیده و سهرودی و حلاج توسط آنان بر دار رفته و سوزانده شدند. همین دستگاه فکری دگم­اندیش هست که امروزه در سیمای ملا عمر، بن لادن، ایمن الظواهری، انتحارگران و... تبلور یافته و خودش را بر جامعه­ی افغانستان تحمیل کرده است. اگر جامعه­ی ما همواره گرفتار تعصبات و خرافاتی تحت نام دین شده، ناشی از این است که فرهنگ سفید مولانا، بیدل، ابن سینا، رودکی و ناصر خسرو را غریب گذاشتیم. اگر نسل جوان ما از دین متنفر شده و جامعه ما همواره دستخوش امواج تلاطم­هاست، نشان دهنده اینست که به فرهنگ غنی و مردان اندیشمند خویش پشت کردیم.

جامعه­ی ما متدین هست ولی متدینی که اگر اندیشه­های مولانا، ابن سینا، بیدل و ناصر خسرو را در آن عریان تببین کنیم، تقریبا همه را تکفیر کرده و دور خواهد ریخت. مشکل از کجاست؟ از فقر فرهنگی ماست. به اقتضای چنین احوالی ما نباید توقع داشته باشیم جامعه ما بالنده گردد و نباید به تمدن، مردم سالاری و آرامش سایر جوامع غبطه بخوریم. همه ما جامعه بالنده می­خواهیم ولی بدون پرداختن هزینه­های آن، که کمترین بهای آن رهایی از موهومات و جداشدن از تعلقات خرافی می­باشد..

انتخاب باراک اوباما و پیروزی بزرگ یک سیاه پوست آفریقایی تبار که نسبت فامیلی با مسلمانان دارد در کشوری چون آمریکا و راضی شدن میلیونها مرد و زن آمریکایی به واگذاردن کاخ سفید به یک سیاه و اینکه بانوی اول کشورشان یک خانم سیاه چهره شود، نشان دهنده­ی فرهنگ پر ظرفیت آن کشور می باشد که با سیاه نمایی متعصبانی امثال ایمن الظواهری -که هنوز فرهنگ جاهلی ابوجهل ها را به دوش می­کشد و سیاه بودن او را نشانه­ی کاستی او می­دانند- نمیتوان انکار کرد. در تاریخ تحولات دموکراتیک دیده نشده یک فرد سیاه در کشور سفیدها با رای سفیدها بر مسند قدرت تکیه زند. انتقال دمکرتیک و قانونی قدرت در کشور بزرگی چون آمریکا از نژادی که همواره خود را وارث تاج و زعامت می پنداشت به نژادی که در مدار تاریخ، حتی در زادگاه خودش محکوم و برده بود و همواره با دیده حقارت به حیث نژاد پست و پلید باو مینگریستند- تا حدی که در محلات خود مینویشتند که «ورود سگ وسیاه پوست باینجا ممنوع است»، در «بس»­ها سیاهان حق نداشتند اگر سفیدی ایستاده باشد بر کرسی بنشینند، در رستورانهای سفید پوستان حق نداشتند غذا بخورند، همه جا توهین می­شدند، کارشان جز خدمت به سفیدها نبود­-، اکنون در همین جامعه مردم عادی با اشتیاق و شناخت تمام به او رای می­دهند. این فهم واقبال عمومی جامعه نشان دهنده فرهنگ بالنده­ی آن است. اگر عده­ی معدودی سیاستمدار «اوباما» را انتخاب می­کرد اهمیت زیاد نداشت ولی وقتی بستر اجتماع با آراء دهها میلیونی فرد سیاه پوستی را انتخاب می­کند، نه موضوع قحط الرجال بین سفید پوستان - که اکثریت مطلق جامعه امریکا را تشکیل می­دهند- است، بلکه فرهنگ سفید آن بستر اجتماعی را نشان می­دهد. فرهنگ سفیدی که تصورش برای مخالفین آن فرهنگ دشوار می باشد. مخالفینی که هرگاه پدیده­ای در چارچوب منطق شان نگنجد از شعار و فرافکنی استفاده می­کنند.

.بر می گردیم به گفته­ی افلاطون که: «هر جامعه مستحق همان حکومتی است که دارد». در حاشیه سخن این خداوندگار اندیشه احوال جامعه خویش را مشاهده کنیم. اگر امروز از نواقص دولت کرزی می نالیم و دیروز از طالبان که فرهنگ و تمدن را نابود می کرد و پریروز از مجاهدین می­نالیدیم و قبل از آن از نجیب و داوود تا عبد الرحمان و ... - که اکثر این نالیدنها گواه بر کاستی­های آنان بوده است- همه و همه حکایت تلخ فرهنگ ما را با صد زبان بیان می­کند. حتی وقتی به دور از تعصب به نبردهای افغانها با انگلیس و یا روسها نگاه می کنیم اگر چه عنصر غیرت را می بینیم ولی متاسفانه عنصر معرفت و اندیشه­ی جامعه­ساز را نمی بینیم. برای عمل کردن رگ گردن داریم ولی برای آبادانی و فرهنگ اندیشه بالنده­ا­ی نداشته­ایم، نظریه روانشناسی توده­های «گوستاولوبون» نیز به همین موضوع می­پردازد؛ نظریه ای که می­گوید: «توده­ها احساسهای ساده و مبالغه آمیز را می شناسند. آنان بدون تحلیل و شناخت وارد عمل می شوند. توده­ها رهبرانی همچون خود انتخاب می کنند». با مرور بر تاریخ تلخ و مشاهده­ی فقرفرهنگی جامعه­ی خویش به یاد مولانای بزرگ می افتیم که گوشه­هایی از سیاهی­های فرهنگی جامعه ما را دردمندانه سروده است:

گر بکاوی کوشش اهل مجاز تو به تو گنده بود همچون پیاز

و یا می گفت:

خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

مولانایی که تقلید در باورها و بنیانهای فکری را آفت دین و فرهنگ و خطرناکتر از تقلید در کارهای روز مره می­دید:

چون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروعش ای فضول

در بستر فرهنگ سیاه و توده پرور، عبادت، دینمداری، جهاد و سایر عناصر مقدس تبدیل به ابزارهای مخرب می­گردند. اهل مجاز وتقلید، چه مجاهد، طالب یا غرب­دیده باشند، همه پیازهای اندیشه­هاشان گندیده هست، زیرا تکریم فرهنگ و اندیشه در آن راهی ندارد. فطرت هر انسانی با مشاهده­ی فیلم سر بریدن افراد توسط طالبان کرام از خود می پرسد: خدا یا چه نسبتی هست بین این قصابی و دین؟ سطوح پایین و اکثریت طالبان متدین هستند و غیرت دینی دارند. همه آنان را نمی­توان به عامل خارجی نسبت داد و ساخته و پرداخته استعمار دانست. اگر کنجکاوی در احوال فرهنگ خویش کنیم و به فرا فکنی و فحاشی دیگر کشورها بسنده نکنیم­، در می­یابیم که فرهنگ سطحی و برداشت موهوم از دین، بستر مناسبی است تا جماعتی را وادار به کارهایی چون تخریب آثار باستانی و مبارزه با حقوق اولیه زنان و... سازد. صحبت بر سر انکار دستهای خارجی نیست (که به جای خودش واقعیت دارد) بلکه سخن از نفی تک عاملی هست. اگر تک عاملی فکر کنیم پس چرا سایر ملت­ها به سرنوشت ما دچار نمی­شوند. چرا ما نمی­توانیم برویم و برای آنان سرنوشتی را رقم بزنیم و آنان را به فروپاشی خویش دچار کنیم. پس باید نتیجه گرفت که طالبانیسم ناشی از جهل مرکب اکثریت متدین و دین فروشی اقلیت بی­دین هست. پیامبران با جهل ملت­ها شان و با موهومات و خرافات زمانه شان جنگیدند: «الهم اهد قومی انهم لایعلمون»(خدایا هدایت کن ملتم را که در بستر جهل عمل می کنند) یا به یاد آریم دعای حضرت عیسی(ع) را که بر صلیب برای قاتلانش دعای رحمت می کرد، همه گواه بر این مدعاست. گرچند دعای عیسی کم وبیش در حق پیروانش مستجاب شد، امروزه اکثر پیروان او اگر از دین او به باور ما پیروی نمی­کنند لااقل دنیای عزتمندانه دارند ولی ملتهایی چون افغانستان که با فرهنگ طالب پروری تا حدودی آغشته شده، معلوم نیست با دعای کدام مقتول بی­گناه شامل رحمت شده، بستر بیداری­اش فراهم گردد.

امروز یک جوان بی سرنوشت افغان با مطالعه در احوال سیاهپوستی چون باراک اوباما وپیروزی او در کشور پهناور و قدرتمندی چون آمریکا و نیز با مشاهده آینده تاریک خود در افغانستان که جز سیاهی و ناامیدی چیزی نمیتواند ببیند و با خود هوس رفتن و زیستن در یک کشور امن وآباد را دارد، می گوید: «من از نژاد سفید هستم ولی در بستر فرهنگ سیاه و کاش سیاهی میبودم همچون «اوباما» ولی در بستر فرهنگ سفید. فرهنگی که برای اندیشه، تعامل و شکوفایی ارزش و بها قایل هست، فرهنگی که در آن آزادی و برابری نهادینه شده است. فرهنگی که در آن هرکس حرفی برای گفتن دارد، مجال بیانش را می دهند.» اگر امروز مردم آمریکا به چنین بلوغی رسیده باید به حساب فرهنگ سازان آن گذاشت، فرهنگی که هزاران اندیشمند ومبارز از « سقراط»، «افلاطون» و «کانت» گرفته تا «جان راولز» برای ساختنش تلاش کردند. فرهنگی که هر جا صحبت از خرد و نظریه پردازی می­شود بسترش در نسبت به جوامع دیگر آماده­تر هست.

در مقایسه بین دو فرهنگ موجود در افغانستان و کشور فعلی «اوباما»، اندیشه منصف حیران خواهد ماند و باید تا چند دهه انگشت حیرت و حسرت به دهان گرفت. پیامبر ما مسلمانان گفت: فرقی بین سیاه وسفید نیست ولی در کدام جامعه اسلامی و کجای تاریخ هزار و چهار صد ساله­ی کشورهای اسلامی دیدیم که یک سیاهی با اقبال عمومی بتواند بر کرسی قدرت در جامعه ی که اکثر آن سفید هستند تکیه بزند؟ (گرچند اسلام به ذات خویش همواره مدافع حقوق همه انسانها بوده ود سیاهان زیادی توسط اسلام به عنوان افتخار و نماد مردان خدا معرفی شده، تبعیضات جنسی و نژادی و... همه از منظر اسلام مردود است- بلکه این جا سخن از فرهنگ عینی و موجود خویش و کاستی آن می­باشد) بدور از تعصب باید گفت: تاریخ موجود ما اکثر آینه ی استبداد و تبعیضها و... تحت نام دین بوده است و بدبختی فعلی ما نیز متاثر از همین سیاهی است که درگذشته و حال جامعه­ی خویش داشته و داریم و اعتراف کنیم که فرهنگ موجود ما که از انواع تبعیضها، تعصبات، خرد گریزیها و رنج می­برد، با فرهنگ سفید، زمین تا آسمان فاصله دارد. سرانجام شاید به خود آییم ودشواری کار برای بنای فرهنگ خجسته را جدی تر بگیریم. به امید اینکه تلاشها، درد و دریغهای ما خشتی گردد برای بنای یک تمدن و فرهنگ سفید، تا نسلهای آتی ما در پرتو آن بتوانند رویاهای ما را برآورده ببینند.




واژه کلیدی :اوباما و واژه کلیدی :امریکا