بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧

مقاله ای که پیش رو دارید، مطلبی است به قلم خانم «کاندولیزا رایس»، وزیر امور خارجه ایالات متحده و یکی از اصلی ترین ستون های سیاست خارجی آمریکا در طول ریاست جمهوری نومحافظه کاران. رایس در این مقاله، که در نشریه رسمی شورای روابط خارجی ایالات متحده منتشر شده، ضمن یک مرور کلی در سیاست ها و اقدامات چند سال اخیر آمریکا، و همچنین واکنش های صورت گرفته در مقابل آنها، به تشریح فضای کنونی و مقایسه حال حاضر با گذشته پرداخته و در مقام تشریح و توجیه این سیاست ها برآمده است. رایس در این مطلب با دفاع از سیاست ها و عملکرد واشنگتن در طول این چند سال، در برخی موارد به شکلی تلویحی برخی اقدامات را نیز در بوته نقد قرار داده است؛ اگر چه فضای کلی مقاله بر دفاع از عملکرد دولت بوش مبتنی است. قبل از مطالعه مقاله یادآوری این نکته ضروری است که نگارنده – به عنوان یک شهروند آمریکایی و وزیر امور خارجه این کشور – طبیعتاً با دیدی یکجانبه قضایا را مورد توجه قرار داده، و البته جز این انتظار دیگری هم نیست. بخش اول این مقاله را باهم می خوانیم.

 

سایت باشگاه اندیشه - به نقل از فارن افرز

نویسنده: کاندولیزا رایس

مترجم: کیانوش کیاکجوری


 

منافع ملی چیست؟ این پرسشی است که من در سال 2000 در این صفحات مطرح کردم. آن دوران، زمانی بود که ما به عنوان یک کشور به طور آشکار آن را «دوره بعد از جنگ سرد» نامیدیم. ما به خوبی می دانستیم که کجا هستیم و قصد داریم که کجا برویم. با این وجود، تغییرات عظیمی رخ داده است - تغییراتی که در آن زمان تشخیص داده شد اما پیچیدگی ها و دشواری های آن به طور کلی ناشناخته بود.

سپس حملات 11 سپتامبر 2001 به وقوع پیوست. همانند دوران بعد از حمله به پرل هاربور در 1941، ایالات متحده به دنیایی کاملاً متفاوت کشیده شد. از ما خواسته شد تا هدایت و رهبری یک ضرورت جدید و یک دورنمای جدید در خصوص آنچه که تهدید ها را ایجاد کرده و آنچه که ممکن است به عنوان فرصت ها ظهور کند، را به عهده بگیریم. و همانند شوک های استراتژیک قبلی، شما می توانید عناصر تداوم و تغییر در سیاست خارجی ما از هنگام حملات 11 سپتامبر را به عنوان نمونه شاهد باشید.

آنچه که تغییر کرده این است که روابط ما با قدرت های بزرگ نوظهور و سنتی هنوز موضوعی برای هدایت موفقیت آمیز سیاست است. از این رو، تذکر من در سال 2000، در این خصوص که ما باید به دنبال روشن ساختن تکلیفمان در خصوص روابط خود با قدرت های بزرگ – روسیه، چین و قدرت های نوظهور همانند هند و برزیل – باشیم، به طور مداوم راهنمای ما بوده است. همان گونه که قبلاً ذکر شد متحدان ما در آمریکا، اروپا و آسیا محور نظم بین المللی باقی می مانند و ما اکنون آنها را با برخورد با چالش های عصر جدید عوض می کنیم.

آنچه که به طور گسترده ای تغییر کرده این است که چگونه ما به روابط میان پویایی های درون دولت ها و توزیع قدرت میان آنها می نگریم. در حالی که جهانی شدن، برخی دولت ها را قوی و نیرومند می سازد، در عین حال برخی دیگر از کشورها را در معرض خطر قرار داده و سقوط آنها را تشدید می کند. در این محیط استراتژیک، برای امنیت ملی ما ضروری است که دولت ها راغب و قادر باشند تا یک رشته کامل از مسئولیت های مستقل را چه در خارج از مرزهایشان و چه داخل مرزهایشان به عهده گیرند. این واقعیت جدید، ما را به سوی برخی تغییرات مهم در سیاست هایمان هدایت کرده است.

ما دریافته ایم که ایجاد دولت های دموکراتیک در نقاط مختلف جهان، اکنون عنصر و مؤلفه ضروری امنیت ملی ماست و ما تشخیص داده ایم که در سراسر خاورمیانه، آزادی و دموکراسی تنها ایده ای است که می تواند منجر به ثبات پایدار بویژه در افغانستان و عراق گردد.

همانند گذشته، سیاست ما نه به خاطر قدرت و نیروی ما، بلکه به خاطر ارزش های ما تداوم یافته است. ایالات متحده برای مدت طولانی در تلاش برای پیوند قدرت و اصول – واقعگرایی و آرمانگرایی- بوده است. گاهی، تنش های کوتاه مدت بین آنها وجود داشته است. اما همواره می دانسته ایم که منافع طولانی مدت ما کجا واقع است. از این رو، ایالات متحده هیچ گاه درباره اهمیت حقوق بشر یا تفوق و برقراری دموکراسی به عنوان یک شکل از حکومت هم در اصول و هم در عمل بی تفاوت نبوده است. این واقعگرایی منحصر به فرد آمریکایی طی هشت سال گذشته همواره راهنمای ما بوده است و البته باید راهنمای ما طی سال های آینده نیز باشد.

 

قدرت های بزرگ، قدیم و جدید

بر حسب ضرورت، روابط ما با روسیه و چین، بیشتر در منافع مشترک، و نه ارزش های مشترک، تعمیق یافته است. همان گونه که بر اساس توافق «چارچوب استراتژیک» - که جرج دابلیو بوش و ولادیمیر پوتین رییس جمهور روسیه در مارس امسال (2008) در سوچی امضا کردند - آشکار شده، ما با روسیه زمینه های مشترک جدیدی پیدا کرده ایم. روابط ما با روسیه به واسطه لفاظی های مسکو، و تمایل این کشور به اعمال نوعی رفتار خاص با همسایگان خود - در حالی که حوزه نفوذ خود را از دست داده است - و همچنین از طریق سیاست های انرژی آن که یک نشانه روشن سیاسی داشته، به شدت مورد آزمون واقع شده است. شرایط داخلی روسیه یک منبع دلسردی و ناامیدی قابل توجه بوده است، بویژه این که ما در سال 2000 امیدوار بودیم که روسیه بیشتر بر پایه ارزش ها به ما نزدیک تر شود.

با این وجود، خالی از لطف نیست به خاطر داشته باشیم که روسیه، مانند اتحاد جماهیر شوروی، یک دشمن دائمی یا یک تهدید استراتژیک نیست. روس ها اکنون از فرصت های بزرگ تر و، بله، آزادی فردی بیشتر، بیش از هر زمان دیگری در تاریخ این کشور، بهره می برند. اما تنهایی و انزوا، استانداردی نیست که مردم روسیه خواهان حفظ این وضعیت باشند. روسیه نه تنها یک قدرت بزرگ است بلکه همچنین سرزمینی بزرگ و مردمی با فرهنگ بزرگ دارد. اما در قرن بیست و یکم، بزرگی به نحو چشمگیری از طریق توسعه تکنولوژیک و اقتصادی تعریف می شود که به طور طبیعی از طریق جوامع باز و آزاد جریان می یابد. به این دلیل است که توسعه کامل روسیه و روابط ما با آن هنوز روشن نیست، همان گونه که این موضوع را تحولات و تغییرات داخلی این کشور نشان داده است.

طی هشت سال گذشته برخورد با افزایش نفوذ چین، چیزی که اگر این قدرت مسئولانه تر رفتار کند هیچ جای نگرانی برای ما نیست، چالشی برای ما بوده است.

ما به پکن اصرار کردیم که با عضویت کامل چین در جامعه بین المللی مسئولیت هایی را خواه در خصوص کنترل و هدایت اقتصاد خود یا در سیاست تجارتی و رویکرد خود به انرژی و محیط زیست، یا در سیاست هایش در قبال جهان مترقی بر عهده بگیرد. رهبران چین به نحو رو به افزایشی این موضوع را درک کرده و به سوی همکاری بیشتر در ارتباط با مجموعه ای از مشکلات، به طور آهسته، حرکت کرده اند.

برای مثال، در مسئله دارفور، بعد از چند سال حمایت صریح از خارطوم، چین از قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل که اجازه استقرار یک نیروی حافظ صلح مرکب از اتحادیه آفریقا و سازمان ملل را می داد، موافقت کرد و یک نیروی رزمی مهندسی را برای هموار کردن مسیر جهت استقرار این نیروهای حافظ صلح، اعزام کرد.

چین باید اقدامات بیشتری را در خصوص مسائلی مانند دارفور، برمه و تبت انجام دهد، اما ما یک مذاکره فعال و واقع بینانه را با رهبران چین در خصوص این چالش ها پیگیری کرده ایم. ایالات متحده همسو با سایر کشورها، در خصوص توسعه سریع سیستم تسلیحاتی پیشرفته چین نگران است. ما این موضوع را درک می کنیم که همان گونه که کشورها توسعه می یابند، نیروهای مسلح خود را نیز مدرن می کنند. اما فقدان شفافیت چین در خصوص هزینه ها و دکترین نظامی و اهداف استراتژیک آن، بی اعتمادی و تردیدها را افزایش داده است. گرچه پکن، با برداشتن گام های بیشتر برای تعمیق تعاملات نظامی میان چین و آمریکا موافق است اما چین باید فراسوی مقاصد صلح آمیز ظاهری خود حرکت کرده و به سوی توافق درست به منظور جلب اطمینان مجدد به جامعه بین المللی گام بردارد.

روابط ما با روسیه و چین پیچیده و دشوار است و همزمان به وسیله رقابت و همکاری شناخته می شود. اما در غیاب روابط عملی با این کشورها، راه حل های دموکراتیک برای بسیاری از مسائل بین المللی مبهم به نظر می رسد. تروریسم فراملی و اشاعه سلاح های کشتار جمعی، تغییرات آب و هوایی و عدم ثبات برای مقابله با فقر و بیماری، اینها برای همه کشورهای موفق از جمله آنهایی که ممکن است زمانی به رقبای جدید تبدیل شوند خطرناک هستند. برای آمریکا ضروری است تا حوزه های همکاری و توافق استراتژیک را با روسیه و چین، حتی وقتی که با آنها اختلافات قابل ملاحظه ای دارد، بیابد.

بدیهی است روسیه و چین به عنوان اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل وزن و مسئولیت ویژه ای دارند. اما این تنها چیزی نیست که ما بر اساس آن با هم کار کرده ایم.

نمونه دیگری در شمال شرقی آسیا در چارچوب مذاکرات شش جانبه ظهور کرده است. برنامه هسته ای کره شمالی می تواند منجر به درگیری میان کشورهای شمال شرق آسیا یا انزوای آمریکا به دلیل منافع حیاتی و متفاوت کشورهایی مانند چین، روسیه، ژاپن، کره جنوبی و ایالات متحده گردد. در واقع، این موضوع به فرصتی برای هماهنگی و همکاری به عنوان تلاشی در راستای روند غیر هسته ای کردن قابل اثبات تبدیل شده است. وقتی که کره شمالی سال گذشته بمب هسته ای خود را آزمایش کرد، پنج کشور دیگر ائتلافی را ایجاد نمودند و به سرعت به ماده هفت منشور شورای امنیت متوسل گردیدند. سپس به نوبت، فشار قابل ملاحظه ای را به کره شمالی جهت برگرداندن آن به مذاکرات شش جانبه و برای متوقف ساختن راکتور یانگ بیون وارد ساختند. این طرف ها قصد دارند این شیوه همکاری را از طریق ایجاد سازوکار صلح و امنیت شمال شرق آسیا نهادینه کنند، که اولین گام به سوی یک نشست امنیتی در منطقه است.

اهمیت روابط قوی با بازیگران جهانی حتی با بازیگرانی که تازه ظهور کرده اند نیز امتداد می یابد. ایالات متحده با این قدرت ها، بویژه هند و برزیل، روابط عمیق و گسترده ای ایجاد کرده است. هند در خط مقدم جهانی شدن قراردارد. این کشور دموکراتیک، متعهد شده است تا به یک قدرت جهانی و یک متحد در شکل دادن به نظم جهانی مبتنی بر آزادی و حاکمیت قانون تبدیل شود.

موفقیت کم نظیر برزیل در استفاده از دموکراسی و بازار برای رفع قرن ها نابرابری اجتماعی خطرناک در جهان طنین انداز شده است. امروزه، هند و برزیل به جهان خارج توجه کرده اند (که در گذشته به هیچ وجه توجهی به آن نداشتند) و البته به قدرت و توانایی خود برای رقابت و موفقیت در اقتصاد جهانی مطمئن هستند. هر دو کشور منافع ملی بازتعریف شده ای دارند. این در حالی است که هندی ها و برزیلی ها سهم مستقیم خود را در نظم بین المللی آزاد، امن و دموکراتیک دریافته و مسئولیت مساوی خود را برای تقویت آن و دفاع از آن علیه چالش های مهم فراملی عصر کنونی درک نموده اند. ما منافع حیاتی بی شماری در موفقیت و رفاه این کشورها و سایر دموکراسی های بزرگ چند قومی با دسترسی های جهانی مانند اندونزی و آفریقای جنوبی داریم. و همان گونه که این قدرت های نوظهور چهره جغرافیایی جهان را تغییر می دهند مهم است که نهادهای بین المللی نیز انعکاس این واقعیت را تغییر دهند. به همین دلیل است که بوش حمایت خود را برای توسعه منطقی شورای امنیت سازمان ملل اعلام کرده است.

 

ارزش ها و مسئولیت های تسهیم شده

مهمتر از روابطمان با روسیه و چین، کار ما با متحدان بویژه آنهایی است که در ارزش های ما شریک می باشند. برای انجام این کار ارائه فرصتی جهت توسعه یک گروه از دولت های دموکراتیک طرفدار قانون که خوب اداره می شوند و همچنین از بین بردن چالش های موجود بر سر راه این نگاه به نظم بین المللی، ضروری است. بنابراین، همکاری با متحدان دموکراتیک نباید بر اساس میزان و کیفیت روابط ما با آنها مورد قضاوت قرار گیرد. این اقدام باید بر اساس کاری که ما با هم برای از بین بردن افراطی گری و تروریسم، برخورد با چالش های جهان، دفاع از حقوق و حیثیت بشر و حمایت از دموکراسی های جدید انجام می دهیم، قضاوت شود. در آمریکا این امر به معنی تقویت روابط ما با دموکراسی های استراتژیک مانند کانادا، مکزیک، کلمبیا، برزیل و شیلی، به منظور محقق ساختن توسعه دموکراتیک در حوزه جغرافیایی مان است.

افزون بر این، ما از دولت های در حال نزاع مانند هائیتی برای گذار به دموکراسی و امنیت حمایت کرده ایم. همچنین ما از خود در برابر قاچاق مواد مخدر، گروه های تبهکار و تعداد کمی از حکومت های استبدادی در نیمکره خود دفاع می کنیم. این منطقه هنوز با چالش هایی از جمله مرحله گذار آتی کوبا و بدون تردید حق مردم کوبا برای یک آینده دموکراتیک مواجه است.

هیچ تردیدی وجود ندارد که بدگمانی های قرن گذشته از ایالات متحده در این منطقه ادامه دارد. و اما ما در حال نوشتن حکایتی هستیم که نه تنها از توسعه اقتصادی کلان و تجارت صحبت می کند بلکه نیاز به رهبرانی را مطرح می کند که به رفع مشکلات عدالت اجتماعی و نابرابری تاکید کنند. من معتقدم که یکی از موضوعات ضروری عصر ما، روابط ما با متحدان قدیمی است. هدف، ایجاد یک اروپای کامل، آزاد و تحت صلح است که به اتمام برسد. آمریکا از یک اروپای متحد، قوی و منسجم استقبال می کند.

هیچ تردیدی وجود ندارد که اتحادیه اروپا در زمینه تحولات دموکراتیک شرق اروپا بعد از جنگ سرد، برای ما یک حامی بی نظیر بوده است. امید است که ترکیه نیز روزی جای خود را در اتحادیه اروپا بدست آورد. عضویت در اتحادیه اروپا و ناتو به اندازه کافی جذاب بوده که سبب شده تا برخی کشورها اصلاحات مورد نیاز را انجام دهند و به دنبال راه حلی صلح آمیز برای منازعات طولانی مدت خود با همسایگانشان برآیند. عکس آن نیز درست بوده است. اعضای جدید، دو محور و ستون روابط آمریکایی اروپایی را تغییر داده اند. 12 کشور از 28 عضو ناتو، «کشورهای محبوس» پیشین بوده اند. این کشورها زمانی در حوزه شوروی سابق قرار داشتند. تاثیر الحاق این کشورها به این اتحادیه در وقف کردن توان خود برای ارتقاء و حفظ دموکراسی احساس می شود. خواه در قالب اعزام نیرو به افغانستان یا عراق یا در قالب دفاع شدید از گسترش ناتو، این کشورها انرژی جدیدی را آورده اند و گرمی خاصی برای این اتحادیه به شمار می روند.

در سال های اخیر اهداف و ماموریت این اتحادیه تغییر یافته است. در واقع، بسیاری از افراد به خاطر می آورند که ناتو، جهان را در دو بخش می نگریست: اروپا و خارج از آن، که منظور از آن اساساً مناطق دیگر بوده است. اگر فردی در سال 2000 می گفت که ناتو می تواند تروریسم را در قندهار از بین ببرد، نیروهای امنیتی را در یک عراق آزاد آموزش دهد، حمایت اساسی و ضروری را از نیروهای حافظ صلح در دارفور به عمل آورد و به همکاری روسیه به سراغ دفاع موشکی برود، چه کسی به حرف او اعتماد می کرد؟

تداوم و انعطاف پذیری اتحادیه اروپایی آمریکایی، خود یک دلیل است که بر اساس آن من معتقدم "لرد پالمرستون" اشتباه کرد که گفت این کشورها متحدان دائمی نخواهند بود. ایالات متحده، همواره از متحدان دائمی برخوردار بوده است: کشورهایی که ما با آنها ارزش های مشترک داریم.

روند دموکراتیزه کردن در سراسر منطقه آسیا - اقیانوس آرام تعمیق شده و شدت یافته است. این توسعه حلقه متحدان ما و توسعه و ترقی اهدافی است که ما در آن سهیم هستیم. در واقع گرچه برخی فرض می کنند که خیزش چین، آینده آسیا را تعیین خواهد کرد – و حتی شاید به درجه ای بالاتر سوق دهد، در عین حال منجر به ترقی گسترده تر اجتماع دموکراتیک کشورهای آسیایی خواهد شد. این تعریف پیامد ژئوپولیتیک قرن بیست و یکم است و آمریکا درست در وسط آن قرار دارد. ما از اتحاد دموکراتیک و قوی با استرالیا، کشورهای کلیدی جنوب آسیا و ژاپن – یک غول اقتصادی که به عنوان یک دولت نرمال ظهور کرده و قادر به حفظ و گسترش ارزش های ما هم در آسیا و هم در فراسوی آن است- بهره می بریم. کره جنوبی نیز یک شریک و همکار جهانی شده است که تاریخ آن می تواند به گذار امیدوارکننده از فقر و دیکتاتوری به دموکراسی و رفاه افتخار کند. در نهایت، گرچه آمریکا سهم حیاتی در خیزش هند، به یک قدرت جهانی و رفاه دارد اما روابط دو کشور هرگز چندان قوی و گسترده نبوده است. ما به تلاش های خود ادامه خواهیم داد اما این یک موفقیت چشمگیر برای منافع استراتژیک و ارزش های ما به شمار می رود.

اکنون زمان آن است که در خصوص ظهور متحدان دموکراتیک در آفریقا صحبت کنیم. در اغلب موارد به آفریقا به عنوان یک نگرانی انسان دوستانه یا یک منطقه منازعه نگریسته می شود، اما این قاره شاهد انتقال و گذار موفقیت آمیز چند کشور به دموکراسی بوده است که غنا، لیبریا، مالی و موزامبیک از جمله آنها هستند.

دولت ما برای کمک به رهبران دموکراتیک این کشورها و در نظر گرفتن مردم سایر کشورها تلاش کرده است. ما همچنین یک شریک فعال در حل منازعات بوده ایم: از انعقاد توافق صلح جامع، که به جنگ داخلی میان شمال و جنوب سودان خاتمه داد گرفته، تا دخالت فعال در منطقه دریاچه بزرگ، و مداخله بخش کوچکی از ارتش آمریکا در همکاری با اتحادیه آفریقا به منظور خاتمه دادن به جنگ در لیبریا.

گرچه جنگ در دارفور، سومالی و نقاط دیگر به طرز فجیعی حل نشده باقی مانده، اما پیشرفت های قابل ملاحظه ای که کشورهای آفریقایی در برخی جبهه ها ایجاد کرده اند و نقشی که آمریکا در حمایت از تلاش های اتحادیه آفریقا برای حل مشکلات بزرگ این قاره داشته را نباید از نظر دور داشت.

 

یک مدل دموکراتیک توسعه

گرچه توانایی های آمریکا به منظور اعمال نفوذ بر دولت های قوی محدود است اما توانایی های ما برای افزایش و ارتقاء توسعه سیاسی و اقتصادی دولت های ضعیف و فقیر قابل ملاحظه است. ما باید راغب باشیم تا از قدرت خود برای این اهداف استفاده کنیم؛ نه تنها به این دلیل که این کار ضروری است بلکه به این خاطر که درست است. اغلب ارتقاء دموکراسی و ایجاد توسعه به عنوان دو هدف جداگانه نگریسته می شوند. در حقیقت اکنون این امر به طور قابل ملاحظه ای روشن است که اعمال و رسوم دموکراسی برای ایجاد توسعه پایدار و گسترده - و توسعه بازار برای تحکیم و تثبیت دموکراسی - ضروری است.

توسعه دموکراتیک یک مدل اقتصادی – سیاسی یکپارچه است و ترکیبی از ثبات و انعطاف پذیری را پیشنهاد می دهد که به بهترین وجه دولت ها را قادر می سازد تا فرصت های جهانی شدن را به دست آورند و چالش های خود را مدیریت نمایند.

توسعه دموکراتیک نه تنها یک مسیر موثر برای قدرت و ثروت به شمار می رود، بلکه همچنین بهترین مسیر برای اطمینان یافتن از این موضوع است که این منافع بدون تبعیض، سرکوبی یا خیانت، صرفاً در سراسر جهان تقسیم می شوند. ما به تازگی نمونه آن را در کنیا شاهد بودیم که دموکراسی، جامعه مدنی را ایجاد کرد و رهبران تجاری برای تاکید و پافشاری بر یک توافق سیاسی، که می تواند از فرورفتن دولت به درون یک منازعه قومی جلوگیری کند و زمینه ساز یک آشتی ملی گسترده شود، دور هم جمع شدند. در نیمکره ما، توسعه دموکراسی و سیستم هایی که نخبگان بر آن حاکم هستند، برای میلیون ها نفر که در حاشیه اجتماع قرار دارند، مدت ها است که ایجاد شده است.

این افراد خواهان منافع شهروندی هستند که برای مدت طولانی نادیده گرفته شده است و از آنجا که آنها این خواسته را به طور دموکراتیک مطرح ساخته اند، داستان واقعی در نیمکره ما این نیست که از سال 2001 به این سو همسایگان ما دموکراسی یا بازار آزاد را ترک گفته اند، بلکه آن است که آنها توافق و اجماع نظر منطقه ما را در حمایت از توسعه دموکراتیک از طریق این تضمین که منجر به عدالت اجتماعی برای اکثر شهروندانِ کنار گذاشته شده می شود، گسترش داده اند.

بی نظمی های دموکراسی سبب شده تا برخی به این نتیجه برسند که دولت های ضعیف ممکن نیست که بتوانند در عصر سرمایه داری خودکامه از وضعیت بهتری برخوردار باشند. تعداد کمی از کشورها بر اساس این الگو موفق شده اند؛ و جاذبه آن تنها زمانی افزایش می یابد که دموکراسی به شکلی بسیار آهسته جاری شود یا قادر به برآورده کردن انتظارات بالا برای زندگی بهتر باشد. با این وجود، برای بسیاری از کشورها که اقتدارگرایی را در آغوش کشیده و از عهده تولید ثروت هم برآمده اند این احتمال بسیار زیاد وجود دارد که فقر، نابرابری و سرکوب تشدید شود. برای آنهایی که به نحو بسیار خوبی از نظر اقتصادی عمل می کنند، طرح این پرسش حائز اهمیت است که آیا آنها ممکن است در یک سیستم باز هم به همین خوبی عمل کنند.

در نهایت این یک پرسش آشکار است که آیا سرمایه داری اقتدارگرا خودش یک مدل است یا خیر؟ آیا ممکن است که در طولانی مدت دولت ها به استعدادهای شهروندانشان احترام گذارند نه به حقوق آنها؟ من به عنوان یک فرد در این خصوص تردید دارم.

برای ایالات متحده، حمایت از توسعه دموکراتیک باید اولویت اول باقی بماند. در واقع، هیچ گزینه واقع گرایانه دیگری وجود ندارد که ما بتوانیم – یا باید – تحولات صلح آمیز دولت های ضعیف و فقیر را تحت تاثیر قرار دهیم.

نخست این که ما باید دریابیم که توسعه دموکراتیک همواره امکان پذیر است اما هرگز سریع یا آسان نیست. این امر ناشی از این است که دموکراسی در واقع یک مجموعه تاثیر گذار از فرهنگ و اعمال دموکراتیک است. بر اساس تجربه شماری از کشورها و از جمله تجربه خودمان، دریافته ایم که فرهنگ، تقدیر یا قضا و قدر نیست.

کشورها از هر فرهنگ، نژاد و مذهب سطح توسعه ای از دموکراسی را پذیرفته اند و آن را بر اساس شرایط و سنت های خود قبول کرده اند. هیچ عامل فرهنگی هنوز مانع یا سد راه نبوده است - نه نظامی گری ژاپن و آلمان، نه ارزش های آسیایی، نه قبیله گرایی آفریقایی، نه عشق و علاقه نسبت داده شده آمریکای لاتین به کادیلاس و نه اولویت اروپای شرقی به استبداد.

حقیقت این است که تعداد کمی از کشورها با فرهنگ دموکراتیک، وارد مسیر دموکراتیک شده اند. اما اکثر کشورها در وقت اضافه آن را ایجاد کرده اند - از طریق تلاش روزانه و سخت برای ایجاد قوانین خوب، ایجاد نهادهای دموکراتیک، تحمل اختلافات، حل آنها به نحو صلح آمیز و تقسیم قدرت از روی انصاف. متاسفانه رشد دادن عادت های دموکراسی در محیط تحت کنترل اقتدارگرایی بسیار دشوار است.

روند دموکراتیزه کردن احتمالا سخت و ناراضی کننده، اما به شدت مورد نیاز است. گفته می شود که دموکراسی بویژه توسط قدرت های خارجی قابل تحمیل نیست. این امر درست است اما جدا از این مسئله است. این احتمال نیز وجود دارد که استبداد تحمیل شود.

داستان و حکایت امروز ما این است که به ندرت کسی یافت می شود که در برابر اصول و پایه های دموکراسی - حق انتخاب افرادی که بر آنها حکومت کند و دیگر شالوده های دموکراسی - مقاومت کند. داستان امروز در خصوص افرادی است که رهبران دموکراتیک را انتخاب می کنند و آنها را مسئول اقدامات و وظایفشان برای زندگی بهتر می دانند.

این امر به شدت در حوزه منافع ملی ماست که به پایداری این گونه رهبران کمک کنیم، از نهادهای دموکراتیک این کشورها حمایت نماییم و به آنها تضمین دهیم که دولت های جدید آنها قادر به تامین امنیت آنها هستند. بویژه وقتی که کشورشان سابقه نیروهای فلج کننده نیز داشته است. برای انجام چنین کاری نیاز به همکاری طولانی مدت بر اساس مسئولیت چندجانبه و همگرایی همه عناصر قدرت های ملی ما – سیاسی، دیپلماتیک، اقتصادی و حتی نظامی – است.

ما به تازگی چنین همکاری را به منظور تاثیرگذاری بیشتر با کشورهایی مانند کلمبیا، لبنان و لیبریا انجام داده ایم. در واقع طی یک دهه گذشته، کلمبیا در آستانه شکست قرار داشت. امروز، به علت همکاری طولانی مدت ما با رهبران و شهروندان متهور، کلمبیا به عنوان یک کشور مناسب با نهادهای دموکراتیک که از کشور دفاع می کنند، کشور را به درستی اداره می کنند، فقر را کاهش می دهند و به امنیت بین المللی کمک می کنند، ظهور کرده است.

ما اکنون باید همکاری طولانی مدت خود را با سایر دموکراسی های جدید و شکننده بویژه افغانستان گسترش دهیم. پایه های دموکراسی در این کشور بعد از نزدیک به سه دهه استبداد، خشونت و جنگ ریشه گرفته است. برای اولین بار در تاریخ، افغان ها یک دولت مردمی دارند؛ و صاحب رییس جمهور منتخب و یک انتخابات پارلمانی هستند، و بوسیله قانون اساسی ای هدایت می شوند که حقوق همه شهروندان را تدوین کرده است. چالش های افغانستان از یک دشمن قوی سرچشمه نمی گیرد.

طالبان یک تصویر سیاسی را ارائه داده است که تعداد کمی از افغان ها آن را پذیرفته اند. در واقع، آنها از محدودیت های کنونی دولت افغان بهره برداری کرده و از خشونت علیه غیرنظامیان استفاده می کنند و عواید ناشی از تجارت غیر قانونی مواد مخدر را برای تحمیل قوانین خود به کار می گیرند. اگر دولت افغانستان، با حمایت جامعه بین الملل قادر به فراهم نمودن شرایط یک دولت خوب و فرصت های اقتصادی شود، طالبان قطعاً از میدان می گریزد.

ایالات متحده و ناتو منافع حیاتی در حمایت از ظهور یک دولت افغان دموکراتیک و موثر دارند که بتواند طالبان را شکست دهد و ضمن حفظ امنیت مردم، بر نیازهای اساسی امنیت، خدمات، حکومت قانون و افزایش فرصت های اقتصادی تاکید کند. ما در این هدف با افغانستان شریک شده ایم اما باید آماده همکاری پایدار با این دموکراسی جدید در سال های آتی باشیم.

یکی از بهترین ابزارهای ما برای حمایت از دولت ها جهت ایجاد نهادهای دموکراتیک و تقویت جامعه مدنی، کمک های خارجی ماست؛ اما ما باید از آن به درستی استفاده کنیم. یکی از بزرگترین پیشرفت های ما طی هشت سال گذشته ایجاد یک اجماع دو حزبی برای استفاده راهبردی بیشتر از کمک های خارجی بوده است. ما انتقال کمک های خود به عنوان یک مشوق و انگیزه برای دولت های در حال توسعه جهت درست حکومت کردن، ارتقاء آزادی اقتصادی و سرمایه گذاری برای مردم، را آغاز کرده ایم.

این نوآوری بزرگ، چالش هزاره است که بیانگر یک ابتکار عمل می باشد. فراتر از آن، ما در حال حاضر به نحو بهتری کمک های خارجی خود را با اهداف سیاست خارجی خود در یک ردیف قرار داده ایم – تا به کشورهای در حال توسعه کمک نماید تا از جنگ به صلح از فقر به رفاه، و از دولت های ضعیف به دموکراسی و حاکمیت قانون حرکت کنند.

در همین حال، ما تلاش تاریخی خود را برای از میان برداشتن موانع بر سر راه توسعه دموکراتیک – از طریق بخشودن بدهی های قبلی، تغذیه گرسنگان، توسعه و گسترش دسترسی به آموزش و مبارزه با بیماری های عالمگیر مانند مالاریا و ایدز - آغاز کرده ایم. فراسوی همه این تلاش ها، سخاوت و بخشش زیاد مردم آمریکا قرار دارد که از 2001 به این سو از کمک های توسعه ای رسمی سه برابری آمریکا برای جهان حمایت کرده اند – دو برابر برای آمریکای لاتین و چهار برابر برای آفریقا.

در نهایت یکی از بهترین راه ها جهت حمایت از رشد نهادهای دموکراتیک و جامعه مدنی، توسعه تجارت و سرمایه گذاری آزاد و عادلانه است. روند اجرای یک توافقنامه تجاری یا یک توافق سرمایه گذاری دو جانبه به تسریع و تحکیم توسعه دموکراتیک کمک می کند. نهادهای قانونی و سیاسی که می توانند حقوق مالکیت را تحکیم بخشند بهتر قادرند تا حقوق بشر و حاکمیت قانون را حفظ نمایند. دادگاه های مستقلی که می توانند مناقشات تجاری را حل و فصل نمایند بهتر می توانند به مناقشات سیاسی و مدنی نیز رسیدگی نمایند.

ارتقاء طبقه متوسط همچنین مراکز جدیدی از قدرت اجتماعی را برای جنبش ها و احزاب سیاسی ایجاد کرده است. تجارت اکنون به یک مسئله تقرقه افکنانه در کشور ما تبدیل شده، اما ما نباید فراموش کنیم که آن نه تنها برای سلامت اقتصادی ما بلکه برای موفقیت سیاست خارجی ما اساسی و ضروری است. همواره نیازهای انسان دوستانه وجود خواهد داشت اما هدف ما باید استفاده از ابزارهای کمک های خارجی، همکاری های امنیتی و تجارت برای کمک به کشورها باشد تا بتدریج روی پای خود بایستند.

 

ادامه دارد ...

 




واژه کلیدی :امریکا