بانک مقالات جهان اسلام

کشورهای اسلامی

نویسنده : محمد مصلحی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧

چرا اتحاد شوروی سقوط کرد؟ 

پر- آرنه بودین، پروفسور زبان‌های اسلاو در دانشگاه استکهلم
(معرفی کتاب و فیلم)
منبع: روزنامه‌ی سوئدی سونسکا داگبلادت
وبلاگ مترجم: http://shivaf.blogspot.com 

برگردان: ش. فرهمند راد


چرا اتحاد شوروی سقوط کرد؟ این پرسشی‌ست که از سوی تاریخ‌دانان معاصر مطرح می‌شود و شماری پاسخ‌های گوناگون به آن داده می‌شود. برخی می‌گویند شاید برنامه‌ی جنگ ستارگان امریکا بود که اتحاد شوروی را به مسابقه‌ای تسلیحاتی کشاند و فروپاشی اقتصادی این نظام را در پی آورد، برخی می‌گویند شاید اقتصاد برنامه‌ریزی شده در اصل با ناکارآیی خود سقوط نظام را موجب شد، و برخی دیگر می‌گویند شاید پیشرفت‌های جبهه‌ی همبستگی در لهستان بود که زیر پای حاکمیت شوروی را خالی کرد. این‌جا می‌خواهم سه تلاش برای دادن پاسخی به این پرسش را معرفی کنم. این سه تلاش به‌تازگی و اکنون که فراز و نشیب رویدادهای شگرف را پشت سر گذاشته‌ایم، و از سه دیدگاه به‌کلی متفاوت صورت گرفته‌اند: نخست کتاب «همه چیز ابدی بود، تا آن‌که دیگر نبود: واپسین نسل شوروی»(۱) نوشته‌ی آلکسه‌ی یورچاک Alexei Yurchak استاد انسان‌شناسی ِ اجتماعی‌ست (social anthropology)، دیگری «سقوط یک امپراتوری، درس‌هایی برای روسیه‌ی امروز»(۲) نوشته‌ی یگور گایدار Egor Gaidar است. گایدار در آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰ از جمله وزیر دارایی و مسئول اقدامات ضربتی در اقتصاد بود که در آن هنگام اجرا شد. و نمونه‌ی سوم فیلم «سقوط یک امپراتوری. درس‌های بیزانس»(۳) به کارگردانی اولگا ساووستیانوواست Olga Savostianova است که بارها در تلویزیون روسیه نمایش داده شده‌است.

آلکسه‌ی یورچاک زوال ایدئولوژی شوروی را از راه مصاحبه با افرادی از واپسین نسل جوانان شوروی مطالعه می‌کند. نظریه‌ی آغازین او این است که از پایان دهه‌ی ۱۹۵۰، یا در واقع پس از مرگ استالین در ۱۹۵۳ دیگر چهره‌ی معینی برای بازتولید ایدئولوژی وجود نداشت. به‌جای آن عبارات سیاسی موجود را تکرار و تکرار می‌کردند و همین عبارت‌ها سپس در همه‌ی سطوح حزب از هیأت سیاسی تا پایین‌ترین رده‌های کامسامول (سازمان جوانان کمونیست) نقل می‌شد و تکرار می‌شد. حتی رهبران حزب هم دیگر نوشته‌ای تولید نمی‌کردند و مطالب موجود را می‌بریدند و می‌چسباندند. یورچاک نشان می‌دهد که هیچ‌یک از رهبران حزب بعد از خروشچف جرأت نداشتند در سخنرانی‌ها چیزی بیرون از نوشته‌ای که در دست داشتند بگویند.

این نوشته‌های سیاسی به‌تدریج عملکردی آیینی داشتند. این‌ها را سخنرانان گوناگون به مناسبت‌های گوناگون می‌خواندند، و هیچکس گوش نمی‌داد. البته یورچاک می‌گوید که این بی‌علاقگی ناشی از جبهه‌گیری مخالفت‌آمیز نبود. بر عکس، بسیاری از جوانانی که در سخنرانی‌ها شرکت می‌کردند به‌شکلی مبهم وانمود می‌کردند که اندیشه‌های سوسیالیستی درست‌اند. ولی آیینی که برگزار می‌شد ربطی به محتوای مشخص سخنرانی‌ها و قطعنامه‌ها نداشت. رأی دادن به یک قطعنامه به معنای تأیید و توجیه خود نظام موجود بود و نه تأیید یک تصمیم معین.

برای بسیاری افراد در شرایط آن روزگار مسأله بر سر یافتن modus vivendi (راهی برای سرکردن) بود. و این یعنی پشتیبانی عام از نظام، گوش ندادن به لفاظی‌ها، و تلاش برای راهی یافتن و سود بردن از مواردی که ناگهان معنایی در تبلیغات و در زندگی روزمره یافت می‌شد.

مهم‌ترین تز یورچاک این است که اتحاد شوروی جامعه‌ای دو قطبی متشکل از استثمارگران و استثمار شوندگان نبود. اغلب جوانان، از فعالان سیاسی پشتیبان راستین حزب، و از مخالف‌خوانان به یک اندازه گریزان بودند.

یکی از گزینه‌های جوانان این بود که به سوی گروه‌های گوناگون "در حاشیه" بروند، و در حاشیه بودنشان معنای سیاسی نداشت. در واقع سیاست از نظر آنان وجود خارجی نداشت. یورچاک فرهنگ کافه‌نشینی و پناه بردن به علم را در زمره‌ی این‌گونه حاشیه‌نشینی‌ها مطالعه کرده‌است. یک راه معمول دیگر برای حاشیه‌نشینی عبارت بود از کار به عنوان نگهبان شب که اغلب دستمزدی کم، اما وقت آزاد بسیاری داشت تا بتوان به تفریح مورد علاقه پرداخت. جوانان راه‌های ویژه‌ای برای تحصیل، تفکر، نوشتن قطعات ادبی، یا تفریح ساده برای خود می‌یافتند.

راه دیگر عبارت بود از غرق شدن در شیفتگی به غرب، به محصولات، لباس و بیش از هر چیز به موسیقی غربی. یورچاک خود در دهه‌ی ۸۰ عضو گروهی بود که موسیقی راک اجرا می‌کرد. این‌جا نیز هیچ ذهنیت مخالف‌خوانی وجود نداشت. جوانان تصویری رؤیایی از غرب در خیال خود می‌ساختند که هیچ ربطی به واقعیت جهان غرب نداشت و از این رو خطری سیاسی در بر نداشت. یک جوان دارای مقام رهبری در کامسامول می‌توانست در سخنرانی‌های گوناگون نفوذ دشمنانه از جانب غرب را محکوم کند، اما در عین حال می‌توانست مجموعه‌ی بزرگی از صفحه‌های موسیقی خارجی در خانه داشته‌باشد، شلوار جین بپوشد، و بطری‌های خالی مشروبات با برچسب‌های خارجی را در قفسه‌ی افتخاراتش چیده‌باشد.

یورچاک می‌گوید که حتی لطیفه‌های سیاسی که بر زبان‌ها جاری بود تأثیر عملی در سیاست نداشت. سخن از طنزی بود که کم‌ترین تأثیری در دگرگون کردن جامعه نداشت و مخالفان و رهبران حزب کمونیست را به یک اندازه به شوخی می‌گرفت. البته یورچاک در این‌جا اشتباه می‌کند. بخش بسیار ناچیزی از این لطیفه‌ها با مخالفان شوخی می‌کرد.

جوانان به فراخوان واتسلاو هاول "بیایید در حقیقت زندگی کنیم" یا فراخوان سالژه‌نیت‌سین "در دروغ به‌سر نبریم" گوش فرا نمی‌دادند. و سرانجام یورچاک به شکلی بسیار مضحک می‌کوشد نقش مخالفان در سرنگونی نظام شوروی را ناچیز جلوه دهد. چیزی که او گویا نمی‌فهمد این است که تنها همکاری و تأثیر متقابل میان قهرمانان، یعنی آنان که جرأت رویارویی مستقیم دارند، مانند ساخاروف و سالژه‌نیت‌سین، و افراد ملایمی که فقط هنگامی ابراز پشتیبانی می‌کنند که خطری تهدیدشان نکند، دگرگونی‌های سیاسی را ممکن می‌سازد. اما از سوی دیگر می‌توان به او حق داد که باید نگرش دو قطبی امروزین به جامعه‌ی گذشته‌ی شوروی را نقد کرد، به‌ویژه آن که بسیاری از افرادی که در آن زمان ملایم بودند و با باد حرکت می‌کردند، امروز می‌خواهند مانند قهرمانان مخالف به‌شمار آیند.

یورچاک می‌خواهد از توصیف این زمینه‌های تاریخ معاصر سود ببرد و توضیح دهد که چه‌گونه جوانانی از آن نسل اکنون کارآفرینان موفقی شده‌اند. آنان در یک بام و دو هوای دوران شوروی پرورش یافته‌اند و تجربه آموخته‌اند. و من می‌خواهم اضافه کنم که توضیح بی‌علاقگی سیاسی این افراد را نیز شاید در همین جا می‌یابیم: اینان اکنون در پنجاه سالگی یا شصت سالگی هستند و همان بی‌علاقگی به دموکراسی و حقوق بشر را دارند که در آن هنگام داشتند. برای آنان امروز نیز همچون گذشته مهم آن است که خود را با شرایط هماهنگ کنند، نه آن که آن را تغییر دهند.

میان رهبران و رهبری‌شوندگان تعادلی سیاسی وجود داشت، تا آن که گارباچف به رهبری رسید. اجرای آیین‌های سیاسی تا پیش از آن احساس ثبات در جامعه ایجاد می‌کرد. یورچاک می‌گوید که حتی مراسم پرشمار تشییع جنازه‌ی اعضای هیأت سیاسی که همگی به کهنسالی رسیده‌بودند، احساس تداوم ایجاد می‌کرد. می‌توان اضافه کرد که همین احساس وجود تداوم بسیاری را فریب داد و خیال کردند که این نظام تا ابد پایدار است. بر خلاف دیگر کشورهای هم‌پیمان شوروی، اگر نخواهیم با غرب مقایسه کنیم، بالا بردن سطح قیمت‌ها در اتحاد شوروی ناممکن شده‌بود: بهای بلیت مترو سال‌ها و دهه‌ها همچنان ۵ کوپک بود. بهای نان ۱۸ کوپک بود و فرقی نمی‌کرد که آیا خشکسالی بوده، یا بزرگ‌ترین برداشت محصول. اما هنگامی که بحران اقتصادی کشور گارباچف را ناگزیر کرد که در خود محتوای گفتمان سیاسی تردید کند، تعادل برای همیشه بر هم خورد. چنین محتوایی وجود نداشت و هنگامی که خواستند در آن دست ببرند، تمامی نظام فرو ریخت. و از این‌جاست که بسیاری احساس می‌کردند این نظام تا ابد خواهد پایید، و با این حال فروپاشی آن نیز همان‌قدر بدیهی بود.

چیزی که یورچاک نشان می‌دهد عبارت است از فروپاشی ایدئولوژی شوروی. و چیزی که یگور گایدار در کتابش نشان می‌دهد عبارت است از فروپاشی اقتصاد شوروی. آماری که او ارائه می‌دهد کم‌وبیش دوزخی را تصویر می‌کند: سال به سال واردات غلات افزایش می‌یافت و صادرات نفت کاهش می‌یافت. تا پیش از جنگ جهانی اول روسیه بزرگ‌ترین صادر کننده‌ی غلات در جهان بود، و در پایان دوران شوروی این کشور مقام بزرگ‌ترین وارد کننده‌ی غلات جهان را داشت. هیچ‌کدام از رهبران حزب لیاقت اتخاذ تصمیمی عاقلانه را نداشتند. اینان مانند شاهانی فرتوت و بی اراده بودند که گوئی در جهانی شکسپیری تکیه به قدرت زده‌بودند.

درس گایدار برای روسیه‌ی امروز آن است که تنها به صادرات نفت اتکا نجوید و بداند که اگر بهای نفت کاهش یابد و دیگر شاخه‌های اقتصاد رشد نیافته‌باشد، چه فاجعه‌ای در انتظار کشور است.

گایدار تأیید می‌کند که جامعه‌ی دوران برژنف ثبات داشت، اما آن را با اعمال قدرت پلیس امنیتی و واردات مواد غذایی توضیح می‌دهد که نمی‌گذاشت بحران اقتصادی کشور به چشم مردم دیده‌شود. نزدیک به همه‌ی بودجه‌ی کشور برای یارانه‌ی مواد غذایی اصلی مصرف می‌شد، اما کمبود شدید دیگر محصولات وجود داشت و ماشین‌های چاپ اسکناس به‌شدت کار می‌کردند. مردم اسکناس‌ها را روی هم می‌انباشتند، اما نوبت به اصلاحات اقتصادی که رسید، همه‌ی این پول‌ها بی‌ارزش شدند، و باید اضافه کرد که خود گایدار معمار اصلاحات اقتصادی بود.

اقدامی که برای نجات اتحاد شوروی لازم بود، اما از لحاظ سیاسی عمل بدان ناممکن بود، از جمله عبارت بود از منحل کردن کالخوزها، و کاهش هزینه‌های نظامی. اما مهم‌ترین نتیجه‌ای که گایدار در کتاب خود می‌گیرد این است که: "تلاشی دیگرباره برای ساختن یک امپراتوری در روسیه به معنای به‌خطر انداختن موجودیت کشور است".

تلاش سوم برای یافتن علت‌های فروپاشی اتحاد شوروی فیلم نیمه‌مستند "سقوط یک امپراتوری"ست. فیلم در واقع درباره‌ی سقوط بیزانس در سال ۱۴۵۳ است اما واژگان به‌کار رفته در فیلم نشان می‌دهد که منظور در واقع سرنوشت اتحاد شوروی و روسیه است (مدام از "اولیگارک‌ها" نام برده‌می‌شود و شعار پوتین "لزوم ساختار عمودی قدرت" برای اعمال قدرت مرکزی در کشور بارها مطرح می‌شود). یکی از شناخته‌ترین چهره‌های کلیسای ارتودوکس روسی و دیربان صومعه‌ی سه‌ره‌تینسکی Seretinsky که یکی از دژهای سنت‌گرایان است، سراسقف تیخون، نقش راوی داستان را دارد و می‌کوشد علت‌های سقوط بیزانس را توضیح دهد. صحنه‌ها به تناوب از استانبول تا ونیز می‌رود و فیلم صحنه‌های ساخته و پرداخته و گاه بسیار شسته و رفته از یک بیزانس رؤیایی دارد: چشم‌اندازهای زیبا از بوسفور، مسابقه‌های اسب‌دوانی در میدان‌های باستانی، پسربچه‌های دانش‌آموز در دبستان‌های باستانی، دست‌نوشته‌های تذهیب‌شده و زیبا. بیزانس همچون یک قربانی بی‌گناه نشان داده می‌شود و نقشی مسیحائی دارد. مهم‌ترین دارائی این دولت بنا به ادعای فیلم عبارت است از - آفریدگار. و دشمن نیز البته مشخص است. خارجیان بودند که بیزانس را منهدم کردند – رباخواران، اولیگارک‌ها، جهودها. اینان فقط می‌خواستند بیزانس را غارت کنند و در این‌جا فیلم از غارت معروف قسطنطنیه به‌دست جنگجویان صلیبی در سال ۱۲۰۴ سخن می‌گوید. این حادثه تصویر عام غرب در فیلم است و امروز نیز همچون گذشته خارجیان‌اند که می‌خواهند تیشه به ریشه‌ی اقتصاد روسیه بزنند. اروپای غربی در این فیلم در هیأت مردی با لباس بالماسکه نشان داده می‌شود که نشانگر برداشت اسلاودوستان روسی از انسان تصنعی و بازیگر اروپای غربی‌ست.

فیلم با صحنه‌هایی از بوران برف در روسیه آغاز می‌شود و پایان می‌یابد تا نشان دهد این کشور چه‌قدر در معرض بلایاست. آن‌چه برای نجات بیزانس لازم بود، عبارت بود از همبستگی و یگانگی در کشور و پیام فیلم این است که روسیه‌ی امروز نیز همین را لازم دارد. فیلم جبهه‌سازی اسلاودوستانه و سنتی میان روسیه و بیزانس به عنوان مظهر نیکی در یک سو و اروپای غربی به عنوان مظهر بدی در سوی دیگر را به‌میان می‌آورد و آش درهم‌جوشی‌ست از همه‌ی انواع استدلال‌های شووینیستی روسی که می‌توان در تصور آورد. فیلمی‌ست اغراق‌آمیز و گاه شاید ناخواسته کمدی می‌شود، اما با این حال یکی از شیوه‌های تفکر موجود در میان افراطیان روسیه‌ی امروز و گاه افراد نشسته در حاکمیت را نشان می‌دهد. فیلم تأثیر شگرفی در سطح جامعه نیز داشته‌است.

این سه اثر سه پاسخ به‌کلی متفاوت به پرسش مربوط به علت‌های سقوط امپراتوری شوروی می‌دهند. در عین حال هر سه نکات مهمی را درباره‌ی روسیه‌ی امروز مطرح می‌کنند. همچنین این سه روایت از یورچاک، گایدار و تیخون است که هر یک مشکل مربوط به خود را بررسی می‌کنند. یورچاک می‌خواهد از واپسین نسل جوانان شوروی اعاده‌ی حیثیت کند که هرگز مانند جوانان غرب در ۱۹۶۸ نشوریدند، گایدار می‌خواهد لزوم اصلاحات اقتصادی خود را اثبات کند، و تیخون می‌خواهد از اعتقاد ارتودوکسی سنتی به امپراتوری دفاع کند. اما در مجموع گذشته از مشکل شخصی شاید هر سه داستان وقایع‌نگاری سقوط امپراتوری بیزانس یا شوروی هستند.


1 - Everything Was Forever, Until It Was No More: The Last Soviet Generation – Princeton Univercity Press, 352 pages.
2 - Гибель империи. Уроки для современной Росии – Rosspen, 448 pages.
3 - Гибель империи. Византийски урок (2008).



واژه کلیدی :روسیه